خفگی روی کاغذ
میدونی همیشه دوست دارم به دیگران غر بزنم. تنها دلیلی که اینکار رو معمولا نمیکردم بخاطر پدرم بود. همیشه بهم اصرار داد بفهمونه که غر زدن نشانه ضعف هست. نشانهی ضعف در مدیریت و منابع.…
کتابخانهٔ کافپن
همهٔ نوشتههای منتشرشدهٔ سهیل آقایانی، از داستانهای مستقل تا قسمتهای مجموعههای دنبالهدار.
۵۹ نوشته در این آرشیو
میدونی همیشه دوست دارم به دیگران غر بزنم. تنها دلیلی که اینکار رو معمولا نمیکردم بخاطر پدرم بود. همیشه بهم اصرار داد بفهمونه که غر زدن نشانه ضعف هست. نشانهی ضعف در مدیریت و منابع.…
آسمان در امتداد اقیانوس کش آمده بود؛ سایهای از بنفش و نارنجی که انگار جهان را در آستانهی فروپاشی یا تولدی دوباره نگه داشته بود. ماه، در درخشانترین حالت خود، به پهنهی تاریک آبها خیره…
بوی چوب سوخته هنوز در هوا مانده بود؛ حتی با گذشت اینهمه زمان، حتی با وجود برفی که از سقف سوراخشدهی خانه آرام و بیصدا به داخل میریخت. او روی تنها صندلی سالمی که میان این ویرانه باقی…
بار «مارکو»؛ ساعت ۱:۴۵ نیمهشب هوا بوی الکل کهنه و عرق آدمهایی را میداد که ساعتها در اینجا نشسته بودند. بار شلوغ بود، اما نه از آن شلوغیهایی که پر از هیجان باشد. بیشتر شبیه جمع شدن…
شب سردی بود و باران آرام روی شیشههای بزرگ کافه «لا بوتیکا» میخورد. نور گرم و ملایم چراغهای رومیزی، فضایی دنج و آرام ایجاد کرده بود. صدای جاز آرامی در پسزمینه پخش میشد و بوی قهوه…
هانس روی صندلی نشسته بود و گاهی نگاهی نگران به جان میانداخت. شعلههای شومینه در حال رقصیدن بودند و سایههایشان بر دیوار، طرحهای لرزانی ایجاد میکرد. جان اما ساکت بود و به نقطهای…
مرد قدمی به جلو برداشت. دستانش در سایهی اورال کت بلندش پنهان بودند، اما حرکاتش مثل طعمهای که به سمت شکارش میخزد، با اطمینان و بیرحمی همراه بود. او به سمت جنازهی روی زمین رفت. چاقویی…
«روزی که بخوام بر این دنیا حکمرانی کنم، کتابها رو حذف میکنم.» او حرفش را با صدایی مطمئن و آرام ادا کرد، انگار که چیزی کاملاً بدیهی را اعلام میکند. نور کمرنگ اتاق روی کت بلند مشکیاش…
«تو همیشه نگرانی، نگران اینکه تصمیمی بگیری که نشه جبرانش کرد.» جان این را گفت و پک عمیقی به پیپش زد. دود خاکستری به آرامی در اتاق پیچید و نگاهش به شعلههای شومینه دوخته شد. لحظهای سکوت…
«اولین باری که امی را دیدم زندگیام را تغییر نداد؛ بلکه سکوتی که با خودش آورد، این کار را کرد. ببین، ذهن من همیشه جای شلوغ و بیقراری بوده. افکار، نگرانیها و خاطرات مثل صدایی بیپایان…
در سکوت جنگل، زیر آسمانی که با ابرهای سنگین و متحرک پوشیده شده بود، موجودی ظاهر شد. موجودی پیچیده در سایهها که رازهایی را نجوا میکرد که هیچکس جرأت دانستنشان را نداشت. نامش باستین بود،…
در تالار بزرگ و تاریک، که تنها با نور شمع روشن شده بود، مردی تنها ایستاده بود. در تاریکی فرو رفته بود و چهرهاش از اندوهی عمیق حکایت داشت. او با صدایی آرام و گرفته زمزمه میکرد، گویی…
جان با دقت شراب قرمز را در لیوان خاصش میریخت. لیوانی که طراحی آن باعث میشد بیش از حد خاصی پر نشود. با بستن درب بطری، آن را در قفسهٔ مخصوصش گذاشت و روی صندلی موردعلاقهاش، روبهروی…
«میدونی چی واقعاً عجیبه؟ سادگی این دنیا. در ظاهر همهچیز سادهست، ولی پشت این سادگی، یه چیز عمیقتر خوابیده. یه چیزی که ممکنه آدمو تا مرز جنون بکشونه. از همون اولش هم همین بود. جهان از…
توی آمار ما همیشه وقتی شروع میکنیم به بررسی دیتا و ورودیهای خودمون. متوجه میشیم همراه یک رابطهای بین آمارها هست. که در نهایت میتونیم یک برازش از آمارها بگیریم. که متوجه میشیم که…
اسم من آلباتروس هست. البته ممکنه خیلیها من رو به این نام نشناسن. بعضیها من رو قادوس هم ممکنه صدا کنن. در کل در طول سالیان مختلف اسمها مختلفی به من داده شده. اما این اسم آلباتروس بقدری…
در شهر قدم میزنم. خورشید همچنان با انرژی وصف نشدنی بر مردم شهر میتابد. همواره دانشگاه رفتن برای من جذاب است. این مراکز معمولاً به انسان یادآوری میکند که از پس چه کارهایی میتواند بر…
جان گفت:«مسافرخونهای هست که خودت نمیتونی پیداش کنی. باید تو یه خیابون مهآلود بهش برسی، نیمهشب. وقتی تو یه شهر عجیب گم شدی و نمیدونی کجا باید بری. درِ اون مسافرخونه یه چرخ داره، ولی…
در یک شب سرد پاییزی، در یک کافه کوچک و دنج، صدای ضعیف باران به شیشههای پنجره میخورد. بوی قهوه تلخ و شیرین در هوا میپیچد و نور ملایم شمعهای کوچک روی میزها، فضایی آرام و نیمهتاریک را…
در یک شب تاریک و طوفانی، باران سنگینی میبارید که تمام دنیا را زیر چتر غمانگیز خود پنهان کرده بود. زمین از قطرات بیامان باران گلآلود شده بود و صدای برخورد قطرات باران به زمین، تنها…
نور کمرنگی از پنجره به داخل اتاق کوچک میتابید. صدای زمزمههایی از دوردست به گوش میرسید، اما در اینجا، در این اتاق، تنها سکوت حکمفرما بود. مردی در گوشهای از اتاق ایستاده بود، نگاهش به…
فضا سنگین بود و ترس در چهرههای جمعیت موج میزد. نور کمرنگ اتاق، سایههای بلندی را روی دیوارها و چهرههای افرادی که گرد هم آمده بودند، میانداخت. مردی که در مرکز ایستاده بود، با صدایی…
در شبی تاریک و توفانی، در دل جنگلی کهنه و متروک، خانهای قدیمی و هولناک به چشم میخورد. درختان بلند و خمیده با شاخههای خشک و بیجان، همچون دستهای مرگباری که در پی شکار چیزی هستند، این…
بر روی صندلی، خودش را انداخت و به محض اینکه کمی به نشستن عادت کرد سرش را به عقب هل داد و آهی از درونش به بیرون پرتاب کرد. در آن هوای سرد، بخار سفیدی از دهانش بیرون میآمد. گویا داشت روح…
«اون چیه دستته؟» شالی با قدمهایی آرام به سمت جان برداشت. هانس همچنان مشغول تعویض لباسش بود تا سه نفری برای یک مهمانی رقص بروند. جان لیوان ویسکی خود را از روی میز برداشت و به رنگ زرد…
در حال کشیدن درختی بر روی بوم سفید خود بود. با قلم پهن خود رنگهای مختلف را بر روی پالت رنگ خود ترکیب میکرد. تا بتواند رنگ مطابق میل خود را در بیاورد. سپس بوم و قلم را بعد از مدتها…
توی یه اتاق تاریک نشستهای. فقط نور کمی از یه لامپ کوچیک روی میز پخش میشه، که به زور میشه جزئیات صورت کسی که روبروت نشسته رو ببینی. ولی از لحن صداش میفهمی که عصبانیه. دستهاش روی میز…
طبق افسانههای نروژی ما افسانهای به نام Thor Wedding داریم. معمولا ما ثور رو زمانی که چکش، میولنیر، توی دستش داریم میبینیم. اما وقتی به این افسانه میرسیم میبینیم ثور تبدیل به عروس…
زمانی که درباره داستان Sleipnir میخونی. از طرفی هم تمام فیلمها و سریالهای مارول رو به یاد مییاری کلی این داستان آدم رو سوپرایز میکنه و بعد میفهمی که خیلی اوضاع فرق میکنه. حالا همه…
«چه روز قشنگیه، نه؟ آره، میدونم. شاید گفتن این که روز قشنگیه یه کم تکراری باشه. هر روز از روز قبل قشنگتر به نظر میاد. اما شاید این به این معنی باشه که دیروز اصلاً قشنگ نبوده و فقط چون…
اگر الان بخوام درباره حالم صحبت کنم، باید یکم بیشتر از عبارت "خوبم" جواب بدم. در حقیقت کمتر از یک ماه دیگه، ۲۴ خردادماه ، من وارد ۲۴ سالگی میشم. ممکنه اتفاق خوشی باشه. اما من میترسم.…
«بنظرت آدمیزاد به چه چیزی بیشتر از بقیه چیزها ارزش میده؟... خب... تو چه فکر میکنی؟ اگر یه مرد یا یه زنی این انتخاب رو داشت که یه استعدادی رو برای خودش انتخاب کنه. چه استعدادی بهترین…
زنی با بدنی زیبا در حالی که رانهای پایش از تمیزی نور مهتاب را بازتاب میکرد از سمت دیگر پالتویی از جنس خز قرمز تیرهای بر روی دوشش انداخته بود. مشخص بود که سرما او را اذیت میکرد، اما…
هانس در حال جمع کردن چمدانش بود و آماده میشد با ایمی به سفر برود. جان با کمی سر خوشی به سمت میز ناهار خوری رفت و بر روی میز نشست و آماده شدن هانس را مشاهده میکرد. هانس با دقت و نظم سعی…
جان عزیز سلام؛ مدتی هست که از آخرین دیدارمون میگذره. امیدوارم که ناراحتیای که بینمون ایجاد شد رو فراموش کرده باشی. به هر حال احساسات گذشته تنها در گذشته جای دارن. خواستم بهت اطلاع بدم…
هانس در حالی که خودش را با دستمالی خشک میکرد بیصبرانه منتظر جان بود. مدام منو را نگاه میکرد. بار هشتمی بود که آن را میخواند. بار دیگر تمام صندلی و بشقاب و صندلیها را مرتب کرد.…
در یک روستای کوچکی، پسر بچهای به دنیا میآید. بچه صورت رنگ و رو رفته و چشمانی بزرگ داشت. هر چه او بزرگتر میشد مادر بیشتر متوجه میشد. پسر بچه هیچ احساساتی نداشت. او یک زامبی با…
+ اوه برادر... بالاخره خوش آمدی. فکر کنم بالاخره چیزی که ازت خواسته بودم رو برام آوردی. البته باید اعتراف کنم... یکم زودتر از چیزی که فکر میکردم برگشتی. - به نام والدینمون... من دیگه…
هانس در کنار جان را در حالی که با گل رز سفیدی که کاشته بود حرف میزد ایستاده بود. محو جان بود. اینکه چگونه جلوی گیاهی که شاید به حتی سر زانوی او نمیرسد زانو زده و از اون چنین مراقبت…
- هانس میدونی تراژدی واقعی چیه؟ + چیه؟ مرگهای دسته جمعی؟ - نه... پیپش را از جیبش بیرون میکشد و شروع به روشن کردنش میکند. ... تراژدی زمانی هست که یک زن مردی را بیشتر از آنچه که او…
هانس و جان در یکی از عصرهای شهر بوردو فرانسه میان ساختمانهای کوتاه و بلند که مردم شهر را احاطه کرده قدم میزدند. نسیم خنک پاییزی شهر بر صورت مردم بوسه میزد. ناگهان هانس شروع به قهقه…
- هانس حس میکنم که باید کمی هوا بخوری... متاسفم که دختره اینطوری ولت کرد. اما میدونی من بیشتر تاسف میخورم وقتی توی این حال میبینمت. شب و روزت شده که مثل یک ربات بری سرکار یک لبخند…
+ جان... جان مانند دزدی که پلیس او را گرفته است یک لحظه ثابت ایستاد و آرام در حالی لپهایی پر از شیرینی و کمی خامه در گوشه لبش جا مانده بود به سمت هانس چرخید. لبخندی آرومی زد و یک صدای…
- هانس چه سوالی ذهنت رو انقدر درگیر کرده؟ + دارم به این فکر میکنم که چرا انقدر علاقه داری وقایعی که رخ داده رو نقاشی کنی و حتی اگر فرصت بهت اجازه بده ازشون عکس بگیری؟ - سادس... ریشه این…
- آقای هانس، میدونی وقتی احساساتی مثل غم رو خفه کنی چی میشه؟ + نمیدونم، باعث میشه افسرده بشی؟ - حدس خوبی بود. اما وقتی غم روی هم تلبار بشه و سعی هم نشه به بیرون ریخته بشه در فرمهای…
گرگ به مادربزرگ گفت: «یا مرا دوست بدار، یا تو را میخورم.» مادربزرگ روی صندلی چوبی کنار بخاری نشسته بود. عینکش را کمی بالا برد و با دقت به او نگاه کرد. گرگ سعی داشت ترسناک به نظر برسد.…
در حالی در دستش اسلحه بود و چشمانش از شدت خشم و ناراحتی قرمز شده بود به الکساندر خیره شده بود. میشد غضب را که از رگهای صورتش رد میشدن را دید. صورتش به واسطه خیسی اشکهایش قرمزتر بنظر…
«شماها خیلی سر سختید... و من کم کم دیگه داره حالم بهم میخوره ازتون. به طوری که کم کم من دارم صبر و تحملم رو دارم از دست میدم. شماها همیشه درباره انتقامگیری از والدینتون یا بچههاتون…
«میدونی... من زمانی احساسات داشتم. زمانی بود که میتونستم بدون هیچ دلیلی بخندم. میتونستم تنها روی شنهای بیابان بشینم و چشمانم رو ببندم و از لحظهای که درش قرار دارم لذت ببرم. اما یک…
سالهای جنگ جهانی بود. آتش، آرام و بیرحم، ذرهذره شهر را میبلعید؛ گویی میدانست دیگر چیزی برای نجات باقی نمانده است. صدای شیونها خاموش شده بود. دیگر کسی زنده نبود که برای مردگانش گریه…
آب عجیبترین موجود در این کره خاکی هستش. یک ماده بیرنگ، بدون هیچ طعمی اما بسیار کشنده. میتواند با خون سردی هر چه تمامتر هر کسی را به آغوش مرگ بکشد. مادهای که هم حیات میبخشد و هم…
پدرش دستمال سفید را روی میز انداخت و بدون آنکه نگاه دیگری به جان بیندازد، با خشمی سرد از جایش بلند شد. صندلی سنگین با صدایی خشن روی کفپوش مرمر کشیده شد و چند سر در سالن برگشتند. سکوتی…
پدرش دستمال سفید را روی میز انداخت و بدون آنکه نگاه دیگری به جان بیندازد، با خشمی سرد از جایش بلند شد. صندلی سنگین با صدایی خشن روی کفپوش مرمر کشیده شد و چند سر در سالن برگشتند. سکوتی…
پدرش دستمال سفید را روی میز انداخت و بدون آنکه نگاه دیگری به جان بیندازد، با خشمی سرد از جایش بلند شد. صندلی سنگین با صدایی خشن روی کفپوش مرمر کشیده شد و چند سر در سالن برگشتند. سکوتی…
جان رو به روی هتل ایستاده بود. هتل دو کریون در قلب پاریس، در میدان کنکورد قرار داشت؛ ساختمانی با شکوه از قرن هجدهم با نمای کلاسیک فرانسوی – ستونهای عظیم سنگی و بالکنهایی با نردههای…
جان هنوز گردنبند را در دست داشت که صدای شارلوت، مثل نسیمی بازیگوش، در فضا پیچید:«خب، برات یه سورپرایز دیگه هم دارم. آمادهای؟» پیش از آنکه جان بتواند چیزی بپرسد، صدای کوبیدن شادیآمیز…
ساعت، دقیقاً رأس ۶:۳۰ صبح به صدا درآمد. جان پلکهای نیمهسنگینش را باز نکرد. انگار چیزی از درون، او را با خشونت نامرئیای به بستر چسبانده بود. جابهجا نمیشد. حتی نمیدانست خواب بوده یا…
همچنان آن سایهی سیاه به جان نگاه میکرد؛ نگاهی نه از روی دیدار، بلکه گویی به دنبال بیرون کشیدن چیزی از درون او بود انگار منتظر بود روح جان به شکل اعترافی بیصدا خودش را تسلیم کند. جان…
جان با اضطراب راهی دیدار پدری میشود که هم نجاتدهندهٔ او بوده و هم سرچشمهٔ رنجش؛ دیداری سرد در ایستگاه راهآهن که گذشتهای رازآلود را زنده میکند.