شیرینی تلخ
قسمت ۳+ جان...
جان مانند دزدی که پلیس او را گرفته است یک لحظه ثابت ایستاد و آرام در حالی لپهایی پر از شیرینی و کمی خامه در گوشه لبش جا مانده بود به سمت هانس چرخید. لبخندی آرومی زد و یک صدای «هم» از خودش درآورد.
+ چرا من اینطوریم؟
جان شیرینیاش را بالاخره قورت میدهد و مانند اشرافزادهها دستمالی برمیدارد و دور دهانش را پاک میکند. کنار صندلی کناری هانس مینشیند و زمانی که کمرش را تکیه داد سرش را به سمت هانس چرخاند و گفت:
- میدونی که من یکم به اطلاعات بیشتر نیاز دارم. چون نمیدونم درباره چی حرف میزنی.
+ حس میکنم به درد هیچکاری نمیخورم. دیروز خواستم یک قفل رو باز کنم. اما کلید رو که وارد کردم و چرخ ندم قفل شکست. این چند مدت چنین و چند مدل مختلف سوتی و اشتباه تو محل کارم انجام دادم که باعث عصبانیت رئیسم شد و کلی سرم فریاد زد آنقدری این ماجراها توی این مدت داره زیاد میشه که زمانی که قفل رو شکوندم حتی دیگه سرم داد نزد، چون خودش گفت که دیگه ارزش نداره. دیگه دوست ندارم اینجا کار کنم. شاید من واقعا به اندازه کافی برای اینکار مناسب نیستم. همش دارم توهین میشنوم. خسته دارم میشم.
- هانس... یه سوال. تو از عمد اینکار رو میکنی؟ یعنی از عمد قفل رو شکوندی؟
+ نه، گفتم. اشتباه کردم.
- خب پس عملا به واسطه یک منطق جلو رفتی و بعد توی نتیجه فهمیدی اون منطق اشتباهه درسته؟ قاعدتا کاملا سهوی عمل نکردی.
+ آره، خب. عملاً بهش فکر کردم و نتیجه گرفتم اینکار رو بکنم. اما هر دفعه خرابکاری میکنم. قبلا سابقه نداشته انقدر پشت هم اشتباه بکنم.
جان دستی بر چانهاش میکشد. جوری رفتار میکند که روی صورت بدون موی او یک ریش ۱۵ سانتی قرار داده شده. با احتیاط ریش تخیلیش را نوازش میکند. سپس با کمی مکث پاسخ میدهد.
- خب، نمیشه گفت تو صد درصد مقصری. به هر حال همونطور که گفتی منطقی پشت تفکراتت داشتی. نمیدونم که درصد بقیه دقیقا تقصیر کیه، شاید تقصیر رئیست باشه، شاید مشکل از فرسودگی قفل در باشه. هر چی که هست تو ایراد اصلی ماجرا نیستی. میدونم که احساس بدی داره وقتی خرابکاری میکنی و سرت داد زده میشه. ممکنه با خودت بگی من واقعا احمقم که چنین کاری کردم. حتی اگر اشتباهی هم که کردی یک اشتباه بدیهی بوده باشه با اینحال چیزی هست که اتفاق افتاده و تو باید سعی کنی جلوش رو بگیری.
هانس ساکت ماند سرش را میان دستانش مخفی میکرد و سعی میکرد ناراحتیاش را زیاد به نمایش نگذارد.
- من رو ببین هانس...
دستان هانس را میگیرد و کنار میزند تا صورت حزنانگیزش را به او نشان دهد...
- زندگی گاهی اوقات میخواد بهت سخت بگذرونه. این چیزی نیست که دست تو باشه. اما... اینکه تو انتخاب کنی که چطوری باهاش کنار بیای مهمه. یادت باشه هر چقدر هم سختی تو مسیرت باشه در نهایت جاهایی هم هست که راحتی داری. اوکیه اگر ناراحتی ولی این نباید دلیلی بر این باشه که جا بزنی.