سهیل آقایانی

سگ و اژدها

قسمت ۱۵
سهیل آقایانی
dog and dragon
جان گفت:«مسافرخونه‌ای هست که خودت نمی‌تونی پیداش کنی. باید تو یه خیابون مه‌آلود بهش برسی، نیمه‌شب. وقتی تو یه شهر عجیب گم شدی و نمی‌دونی کجا باید بری. درِ اون مسافرخونه یه چرخ داره، ولی تابلوش هیچ اسمی نداره. اگه اونجا رو پیدا کنی یا به داخلش بری، یه جوون پشت بار رو می‌بینی. ولی اون اسم نداره. حتی اگه بخواد هم نمی‌تونه اسمش رو بهت بگه، چون ازش گرفتن. ولی اون تو رو می‌شناسه، همون‌طور که همه کسایی که وارد مسافرخونه می‌شن رو می‌شناسه. اون به هر چیزی که بخوای براش بگی گوش می‌ده و تو هم مطمئناً دلت می‌خواد باهاش حرف بزنی. اگه ازش بخوای یه داستان تعریف کنه، یکی مثل اونایی که برای من تعریف کرده، برات می‌گه. حالا من هم می‌خوام یکی از اون داستان‌ها رو برات بگم. این داستان یه معنی خاصی نداره. دنبال اخلاق توش نگرد. از اون داستانا نیست. می‌دونی، این یکی از اون نوع دیگه داستان‌هاست. اسمش هست «سگ و اژدها».
اژدها رنگی درخشان داشت، با بدنی مرواریدی که خطوط نقره‌ای روی بدنش کشیده شده بود. یه روز، یه سگ اژدها رو دید که بالای سرش پرواز می‌کرد. سگ، همون‌طور که انتظار می‌ره، شگفت‌زده شد. هیچ‌وقت چیزی به این بزرگی و شکوه ندیده بود. اژدها تو آسمون با رنگای درخشانی زیر نور خورشید می‌درخشید. وقتی که اژدها یه دایره زد و از بالای سر سگ گذشت، با صدای بلند و پرغروری به زبون انسان‌ها از همه خواست که زیباییش رو قبول کنن. سگ از بالای یه تپه این صحنه رو نگاه می‌کرد. اون سگ کوچیکی بود، حتی برای یه سگ. سفید با لکه‌های قهوه‌ای و گوش‌های افتاده. نه از نژاد خاصی بود و نه از تبار خاصی. اونقدر کوچیک بود که بقیه سگ‌ها معمولا مسخره‌ش می‌کردن. یه سگ معمولی از یه گونه‌ی معمولی از یه حیوون معمولی بود که بیشتر مردم به‌راحتی ازش رد می‌شدن. اما وقتی این سگ به اژدها خیره شد و صدای پرشور اژدها رو شنید، به یه نتیجه رسید. امروز اون چیزی رو که همیشه آرزو داشت ولی هیچ‌وقت نمی‌دونست چیه، پیدا کرده بود. امروز اون با کمال واقعی روبه‌رو شده بود و این کمال، هدفی رو براش تعریف کرده بود. از امروز به بعد، دیگه هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نبود؛ اون تصمیم گرفته بود اژدها بشه. سگ یه شبانه‌روز کامل روی اون تپه نشست و به آسمون نگاه کرد، فکر کرد و رویا بافت. در نهایت، به مزرعه‌ای که توش زندگی می‌کرد برگشت، جایی که با بقیه سگ‌ها زندگی می‌کرد. سگ‌های دیگه هر کدوم وظیفه‌ای داشتن؛ بعضی‌ها دام‌ها رو می‌دوییدن و بعضی دیگه محیط مزرعه رو محافظت می‌کردن. ولی اون که کوچیک‌ترین سگ بود، بندرت بهش کاری داده می‌شد. شاید برای یکی دیگه این آزادی بود، ولی برای اون همیشه تحقیرآمیز بود. هر مشکلی که می‌خوای حل کنی، مجموعه‌ای از مشکلات کوچیک‌تره که باید به ترتیب حل بشه. اون هدفش رو به سه مرحله تقسیم کرد. اول، باید راهی پیدا می‌کرد که مثل اژدها فلس‌های رنگارنگ داشته باشه. دوم، باید مثل اژدها زبون انسان‌ها رو یاد می‌گرفت. سوم، باید یاد می‌گرفت که مثل اژدها پرواز کنه. سگ از فلس‌ها شروع کرد، چون به نظرش آسون‌ترین قسمت بود و می‌خواست تغییرش رو با یه پیروزی زودهنگام شروع کنه. اون می‌دونست که کشاورز دونه‌های زیادی داره؛ دونه‌هایی رنگارنگ که شبیه فلس‌های کوچیک بودن. از اونجایی که دزد نبود، دونه‌ها رو برنداشت، بلکه از بقیه حیوونا پرسید که کشاورز دونه‌ها رو از کجا می‌آره. فهمید که کشاورز با کاشتن دونه‌ها و انتظار برای رشد گیاه‌ها، دونه‌های بیشتری به دست می‌آره. با دونستن این موضوع، سگ مقداری دونه قرض گرفت و همین کار رو انجام داد. همراه با پسر بزرگ‌تر کشاورز رفت و همون‌طور که پسر تو مزرعه کار می‌کرد، سگ هم باهاش حرکت می‌کرد، با پنجه‌هاش سوراخ می‌کرد و با دهنش دونه‌ها رو می‌کاشت. صحنه بامزه‌ای بود؛ پسر کشاورز از دیدن سگ که اینجوری کار می‌کرد حسابی کیف می‌کرد. سگ هر روز با دهنش قوطی آبیاری رو می‌گرفت و دونه‌ها رو آب می‌داد، درست مثل کشاورز. بعد از مدتی، سگ محصول کوچیکی از دونه‌های رنگارنگ به دست آورد. بعد از اینکه دونه‌هایی که قرض گرفته بود رو برگردوند، خودش رو خیس کرد و تو دونه‌ها غلت زد تا به بدنش بچسبن. بعد رفت پیش بقیه سگ‌ها و گفت:«از فلسای زیبای من خوشتون نمی‌آد؟ شبیه اژدها نشدم؟»
اما بقیه سگ‌ها بهش خندیدن و گفتن:«این‌ها فلس نیستن، تو مسخره و احمق به نظر می‌رسی. برگرد و همون سگ خودت باش.»
سگ احساس حماقت و ناراحتی کرد، ولی ناامید نشد. مطمئن بود اگه بتونه با صدای پرشکوه اژدها حرف بزنه، همه متوجه تغییرش می‌شن. بنابراین سگ وقت آزادش رو به تماشای بچه‌های کشاورز گذروند. سه تا بچه بودن؛ پسر بزرگ‌تر که توی مزرعه کمک می‌کرد، دختر وسطی که به حیوونا می‌رسید، و کوچیک‌ترین بچه که هنوز خیلی کوچیک بود و تازه داشت یاد می‌گرفت حرف بزنه. همشون توی حیاط مشغول بودن. سگ با خودش گفت: «بهترین راه برای یاد گرفتن زبون آدما اینه که کوچیک‌ترین بچه رو تماشا کنم.» پس با بچه بازی کرد، کنارش موند و گوش داد به صداهایی که بچه شروع به گفتنشون می‌کرد. سگ به دختر کمک کرد توی حیاط کار کنه. به زودی فهمید که اگه خیلی دقت کنه، می‌تونه حرفاش رو بفهمه. ولی نمی‌تونست کلمات رو ادا کنه. هر چی تلاش کرد که مثل اونا حرف بزنه، دهنش نمی‌تونست اینجوری کار کنه. زبونش مثل زبون آدم‌ها حرکت نمی‌کرد. بعد، وقتی داشت دختر قدبلند و جدی رو نگاه می‌کرد، فهمید که می‌شه کلمات رو نوشت! سگ از این موضوع خیلی خوشحال شد. به خودش گفت: «این راهیه برای حرف زدن بدون اینکه زبون آدم داشته باشی!» سگ با دختر سر میز نشست و به حروفی که اون می‌نوشت نگاه کرد. بارها شکست خورد، اما بالاخره یاد گرفت چطور حروف رو روی خاک بنویسه. کشاورز و خانوادش فکر کردن این یه حقه فوق‌العاده‌ست. سگ مطمئن بود که راهی برای اثبات این که داره اژدها می‌شه، پیدا کرده. پس به بقیه سگ‌ها برگشت و مهارت نوشتن خودش رو بهشون نشون داد. اسم‌هاشون رو روی خاک نوشت. اما سگ‌ها نمی‌تونستن کلمات رو بخونن. وقتی سگ توضیح داد نوشتن چیه، اون‌ها خندیدن و گفتن:«این صدای بلند و پرشکوه اژدها نیست. این حرف زدنه، ولی اونقدر آروم که هیچ‌کی نمی‌شنوه. تو احمق به نظر می‌رسی. دوباره برگرد و سگ باش.»
سگ به نوشته‌هاش خیره شد، در حالی که بارون شروع کرد به شستن اون کلمات. فهمید که سگ‌های دیگه درست می‌گفتن. اون نتونسته بود با صدای بلند و پرقدرت اژدها حرف بزنه. ولی هنوز یه امید داشت. با خودش گفت:«اگه بتونم پرواز کنم، حتماً بقیه سگ‌ها تغییرم رو می‌پذیرن.» ولی پرواز کردن خیلی سخت‌تر از دو تا هدف قبلی به نظر می‌رسید. تا اینکه یه روز، سگ یه وسیله عجیب توی انبار دید. کشاورز از یه طناب و قرقره برای بلند کردن و پایین آوردن بسته‌های یونجه استفاده می‌کرد. سگ با خودش گفت:«این همون چیزیه که دنبالش بودم. وقتی بسته‌های یونجه توی هوا معلق می‌شن، انگار دارن پرواز می‌کنن!» سگ شروع کرد به تمرین با قرقره. یاد گرفت چطور با تعادل وزنه‌ها، بسته‌های یونجه رو بالا ببره یا آروم پایین بیاره. یه روز، یه بند به خودش بست، درست مثل بندی که کشاورز دور بسته‌های یونجه می‌بست. بعد یه گونی سبک‌تر از خودش رو به طناب وصل کرد تا وزنه تعادل ایجاد کنه. بعد از اینکه طناب رو با دهنش به بند خودش وصل کرد، از بالای انبار بالا رفت و از بقیه سگ‌ها خواست بیان تماشا کنن. وقتی سگ‌ها اومدن، سگ شجاعانه از بالای انبار پرید. برای یه لحظه، سگ به‌آرامی تو هوا معلق شد، انگار که داشت پرواز می‌کرد. باد به دورش پیچید و احساس آزادی عجیبی تو وجودش به وجود آورد. با خودش فکر کرد: «من دارم پرواز می‌کنم، درست مثل اژدها.» ولی سگ‌های پایین شروع کردن به خندیدن و با صدای بلند گفتن:«این که پرواز نیست! تو فقط آروم افتادی پایین.» سگ که حسابی ناامید شده بود، به حقیقت پی برد. فهمید که هیچ وقت نمی‌تونه یه اژدها بشه. خیلی کوچیک بود، خیلی ساکت و خیلی ساده. ناگهان صدای فریادهایی از بیرون انبار شنید. سگ گیج و نگران شد. سریع از انبار بیرون دوید و دید که کشاورز و خانواده‌اش دور چاه کوچیکی که توی حیاط بود جمع شدن. چاه اون‌قدر باریک بود که فقط یه سطل می‌تونست ازش رد بشه. سگ دوید و پاهاش رو روی لبه چاه گذاشت و به پایین نگاه کرد. صدای گریه و آب پاشیدن از اعماق تاریک چاه شنیده می‌شد. کوچیک‌ترین بچه کشاورز توی چاه افتاده بود و داشت غرق می‌شد. خانواده کشاورز جیغ می‌زدن و گریه می‌کردن. به نظر می‌رسید کاری نمی‌شد کرد. ولی سگ یه فکر به ذهنش رسید. سریع طناب سطل رو با دندون‌هاش برید و از پسر بزرگ کشاورز خواست طناب رو به بندش وصل کنه. بعد با پاهاش روی خاک نوشت:«منو پایین بفرستین.» سپس شجاعانه خودش رو از لبه چاه به پایین پرت کرد. کشاورز چرخ رو گرفت و سگ رو آروم توی تاریکی پایین فرستاد. سگ با خودش گفت: «حالا وقتشه که پرواز کنم.» اون به اعماق چاه رفت و وقتی به ته رسید، سرش رو زیر آب فرو برد و لباس بچه رو با دندون‌هاش گرفت. بعد از مدت کوتاهی، خانواده سگ رو با طناب بالا کشیدن. وقتی به بالا رسید، سگ بچه کوچیک و خیس رو که هنوز گریه می‌کرد و زنده بود، توی دهنش گرفته بود. اون شب، خانواده کشاورز برای سگ کوچولو یه جا سر سفره گذاشتن. یه ژاکت گرم بهش دادن که اسمش با حروفی که خودش یاد گرفته بود روش نوشته شده بود.
یه جشن برگزار کردن و از غذایی که سگ به رشدش کمک کرده بود، بهش دادن. حتی یه تکه از کیک تولد بچه‌ای که زندگیش رو نجات داده بود، بهش دادن. اون شب، بارون می‌بارید و بقیه سگ‌ها بیرون تو انبار سرد خوابیدن، جایی که سقفش چکه می‌کرد. ولی سگ کوچولو کنار آتیش گرم خوابید، در حالی که بچه‌های کشاورز بغلش کرده بودن و شکمش پر بود. سگ توی اون لحظات گرم و پر از آرامش با خودش فکر کرد:«من نتونستم یه اژدها بشم. من کاملاً شکست خوردم.»
هانس با تعجب گفت:«وای وای وای، موسیقی رو قطع کن! داری داستان رو اشتباه تعریف می‌کنی! این نمی‌تونه پایانش باشه.»
جان با آرامش جواب داد:«یادت باشه که گفتم این داستان هیچ اخلاقی نداره. یادم رفت ازت قول بگیرم که دنبال اخلاق نگردی.»
هانس با لکنت گفت:«ولی اون سگ فوق‌العاده بود! اصلاً شکست نخورده بود.»
جان گفت:«به نظر میاد یه کم ناامیده، مگه نه؟ ولی خودش رو خیلی تحت فشار گذاشته بود که مثل یه اژدها بشه.»
هانس گفت:«ولی مهم نیست که نتونست اژدها بشه. هر چیزی که یاد گرفت و انجام داد، شگفت‌انگیز بود.»
جان لبخندی زد و گفت:«می‌دونی، تو هم توی زندگیت یه قهرمان هستی. حتی اگه کارهایی که انجام می‌دی به نظر بی‌اهمیت بیان، اونا روی آدم‌های اطرافت تأثیر می‌ذارن.»
هانس با شک گفت:«شاید.»
جان گفت:«من همیشه درست می‌گم! حالا پایان واقعی داستان رو بشنو. اون شب، سگ کوچولو توی تخت گرمش کنار آتیش خوابید، در حالی که بچه‌های کشاورز بغلش کرده بودن و شکمش پر بود. همون‌طور که داشت به خواب می‌رفت، با خودش فکر کرد: شاید من هیچ وقت یه اژدها نشم. ولی هیچ اژدهایی هم هرگز چنین آسایشی نداشته! پایان.»