ازدواج ثور
قسمت ۲
طبق افسانههای نروژی ما افسانهای به نام Thor Wedding داریم. معمولا ما ثور رو زمانی که چکش، میولنیر، توی دستش داریم میبینیم. اما وقتی به این افسانه میرسیم میبینیم ثور تبدیل به عروس شده.
With Mjolinir, Thor could knock-down mountains, squash cities and bash whole armies. He was a god after all, and gods can do things like that if they want to. Giants can too. But generally speaking, gods do things bigger and better.
خب همه ثور رو به قدرت خفنش با چکش میشناسن. اینکه میتونی هر چیزی رو باهاش خراب کنه و یا جابهجا کنه.
One night, when Thor was snoring (and that was pretty noisy, I can tell you), a giant tip-toed by his bed and stole Mjolnir. In the morning, Thor discovered the lack of his hammer.Oh my... how his tantrum shook the ground and quivered the treetops. The sun ran scared and hid behind the horizon. The clouds blackened, whizzed around the sky, smashed into one another, and turned into hard cold rain. The human priests called out: “People, hide! The sky is falling down!”
حالا یک شبی میاد که ثور خوابیده و خر و پف میکرده. احتمالا آدم پر سر و صدایی بوده. خیر سرش مثلا خدای رد و برقه. بعد یک غولی میاد از کنار تختش میولنیر رو میدزده. یعنی ثور نمونه باز اینکه میگن دنیا رو آب ببره این خواب میبره. فکر کن! یه غول! بیاد کنار تختت. بعد چکش دوستداشتنیت رو بدزده.
Thor, when at last he grew weary of rage, vowed to get back his hammer. The task called for brains, which he did not have in quite such quantity as brawn. Now Loki, he was a different kind of god. His wits were as quick as a flame. He had as many tricks as a fire has sparks. He came to Thor’s aid in a flash.
بعد ثور که کلی نق زد و کلی بازی در آورد. به این فکر افتاد که چطوری اینکار رو بکنه. بعد ثور کسی هست که وقتی دانش و فکر کردن میخواد بیاد سمتش اون رو با چکش میزنه چون فکر میکنه چیزی هست که باید خرابش کنه. اما... از طرف دیگه شخصیت دوستداشتنی خودمون، لوکی، رو داریم. که بر خلاف ثور مغز داره.
“Loki,” called Thor. “Help me find my hammer!”“This is serious,” said Loki. “Mjolnir is our main weapon against the giants… which leads me to think that it was most probably a giant who stole it. Let me prove my hunch, and then, we shall see what we can do.”Loki first called on the lovely house of Freya, she of the long golden hair and the cloak of feathers.“Freya, will you lend me your cloak?” he asked.“That I will,” she replied. “Even if it were made of silver or gold I would let you have it, for we gods help one another in times of trouble.”
ثور بعد از اینکه حسابی گیج شد و نمیدونست چیکار کنه، سریع به لوکی رو انداخت. لوکی هم که دید اوضاع خرابه، با خودش گفت: "این چکش که سلاح اصلی ماست، اگه دست غولها بیفته، کارمون زاره." پس تصمیم گرفت حدسش رو امتحان کنه و ببینه واقعاً چه اتفاقی افتاده. اولین کاری که کرد، این بود که رفت سراغ فریا، همون خدایی که موهای طلایی بلند داره و یه شنل از پر. ازش خواست که شنلش رو قرض بده، و فریا هم که همیشه آماده کمک بود، بدون هیچ حرفی شنلش رو بهش داد.
When Loki had wrapped himself in the wonderful garment he looked just like a hawk.
The feathers whirled as he winged his way across the sky, leaving the land of the gods, and reaching the realm of the giants.
Thrym was the giants’ king. He sat on a hill, making gold chains for his dogs. When Loki set down beside him, Thrym knew him right away.
“How are the gods?” he asked. “And what news of the elves?”
“The gods are doing far from well,” replied Loki, “and the elves little better. We’ve lost a hammer. You wouldn’t know anything about that, would you?”
“That I do,” replied Thrym. “I’ve buried the hammer of Thor eight miles under, and I shall not return it until Freya is my wife.”
لوکی وقتی شنل پر دارش رو پوشید، تبدیل یه شاهین شد و با سرعت از سرزمین خدایان به سمت قلمرو غولها پرواز کرد. تریم [ترجیح میدادم اسمش کریم بود]، پادشاه غولها، همون موقع روی تپه نشسته بود و داشت برای سگهاش زنجیرهای طلایی درست میکرد. لوکی که کنار تریم فرود اومد، تریم فوراً شناختش و بدون معطلی سر صحبت رو باز کرد. انگار همه چیز رو از قبل میدونست. لوکی هم با زبون بازی گفت که اوضاع خدایان و الفها اصلاً خوب نیست و راستش یه چکش هم گم شده. تریم هم بدون اینکه ذرهای تردید کنه، گفت چکش ثور رو برداشته و هشت مایل زیر زمین دفنش کرده و شرط پس گرفتنش رو هم معلوم کرد: فریا باید زنش بشه! [یعنی یه فریا بود که همه میخواستنش]
Loki spread his wings and took off. His feathers whirled as he winged his way across the sky, leaving the land of the giants, and reaching the realm of the gods.
Thor was waiting in the courtyard of the palace. Loki set down beside him.
“What news of my hammer?” he enquired.
And Loki replied: “Thrym has buried it eight miles under and will not return it until Freya is his wife.”
“Right then,” said Thor. And straight away the two gods made their way to the lovely house of Freya, she of the long golden hair.
لوکی بالهاش رو باز کرد و از زمین بلند شد. پرهاش توی هوا چرخید و با سرعت از قلمرو غولها به سمت سرزمین خدایان برگشت. وقتی رسید، ثور توی حیاط کاخ منتظرش بود و داشت ناخونش رو میخورد. لوکی که کنار ثور فرود اومد، ثور بیصبرانه پرسید: "چه خبر از چکشم؟" لوکی هم جواب داد: " ممنون که حالم رو میپرسی ولی حالا تریم چکش رو هشت مایل زیر زمین دفن کرده و تا وقتی فریا زناش نشه، پسش نمیده." ثور بدون اینکه لحظهای وقت تلف کنه گفت: "پس بریم." و دو تایی راه افتادن به سمت خونهی فریا، همون که موهای بلند و طلایی داره.
"Freya, take the bridal veil,” said Thor. “Set a pretty cap upon your head. Choose a long dress with flowers and precious gems embroidered into its hem. Let your necklace, the wondrous work of dwarfs, shine upon your breast. You must marry the giant king Thrym before he will return my hammer. He has hidden it eight miles under, and there is no other solution. In times of trouble we gods always help one another. So cheer up, put on a smile sweetheart, today is your wedding day.”
But Freya did not do as she was told.
“Cheer up? Cheer up?
You must have lost what's left of your tiny little mind my big brutish friend. If you think I’m going to wed a giant then you’ve got another thing coming! You’ve lost your hammer eight miles under? Well here’s my advice to you.. Start digging.”
ثور با تمام جدیت به فریا گفت: "فریا، تور عروسیت رو بردار. یه کلاه خوشگل سرت بذار. یه لباس بلند با گلها و جواهرات دوخته شده بهش انتخاب کن. بذار گردنبندت که کار شگفتانگیز دورفهاست، روی سینهات بدرخشه. باید با پادشاه غولها، تریم، ازدواج کنی تا چکشم رو پس بگیری. اون رو هشت مایل زیر زمین پنهان کرده و راه دیگهای نداریم. توی اینجور موقعیتها ما خدایان همیشه به هم کمک میکنیم. پس بخند و خوشحال باش عزیزم، امروز روز عروسیت هست."
اما فریا اصلاً همچین قصدی نداشت.
با خشم جواب داد: "خوشحال باشم؟ خوشحال باشم؟ بیه! باید عقل کوچولوی باقیموندهت رو هم از دست داده باشی، رفیق تنومندم. اگه فکر میکنی من قراره با یه غول ازدواج کنم، سخت در اشتباهی! چکشت رو هشت مایل زیر زمین گم کردی؟ خب، نصیحت من به تو اینه... شروع کن به کندن زمین!"
همه خداها دور هم جمع شدن تا ببینن خاکی سرشون بریزن. هایمدال، که همیشه بیدار و آگاه بود [احتمالا تنها خدایی هم هست که عقل تو سرشه] و آینده رو خوب میدید، پیشنهاد جالبی داد. گفت: "ثور، تو باید خودت لباس عروس بپوشی. یه کلاه خوشگل سر بذاری، یه لباس بلند با گلها و جواهرات انتخاب کنی، و گردنبند فریا رو روی سینهات بندازی." در واقع، به ثور پیشنهاد کرد که خودش رو جای عروس جا بزنه تا بتونه به تریم نزدیک بشه.
وقتی هایمدال پیشنهادش رو داد، همه خدایان و الههها از خنده رودهبُر شدن. لوکی که دید ثور داره از شدت عصبانیت منفجر میشه، جلو اومد و با شیطنت گفت: "ثور جان، چرا این همه اخم و تخم؟ امروز روز شادیت هست، چون قراره با تریم، پادشاه غولها، ازدواج کنی!"
ثور با صدای رعدآسایی غرید: "من هیچ وقت خودم رو اینقدر کوچک نمیکنم! اصلا نوموخوام."
بعد از اینکه خدایان بالاخره خندهشون رو قطع کردن، لوکی با لبخند گفت: "ثور، نمیفهمی؟ این یه نقشه عالیه برای اینکه تریم، اون دزد چکش، رو حسابی سر کار بذاریم."
If you agree to this, then I shall dress up as
لوکی با خنده گفت: "اگه قبول کنی، منم به عنوان ساقدوش کنارت میایستم. ولی اگه قبول نکنی، دوست من، غولها خیلی زود با همون چکش قدرتمند سراغمون میان و دیوارهای این قصر رو خراب میکنن."
ثور که دید چارهای نداره، گفت گور باباش و با نقشه موافقت کرد، پس تور عروسی رو برداشت. الههها هم یه کلاه خوشگل سرش گذاشتن. فریا هم براش یه لباس بلند انتخاب کرد که با گلها و جواهرات تزئین شده بود. بعد هم گردنبند جادویی خودش رو دور گردن ثور انداخت تا روی سینهاش بدرخشه.
لوکی با خنده گفت: "واقعا که زیباترین عروسی هستی که تا حالا دیدم!" بعد خودش هم لباس ساقدوش رو پوشید. دو تایی از سرزمین خدایان راه افتادن و به قلمرو غولها رسیدن.
با خشم جواب داد: "خوشحال باشم؟ خوشحال باشم؟ بیه! باید عقل کوچولوی باقیموندهت رو هم از دست داده باشی، رفیق تنومندم. اگه فکر میکنی من قراره با یه غول ازدواج کنم، سخت در اشتباهی! چکشت رو هشت مایل زیر زمین گم کردی؟ خب، نصیحت من به تو اینه... شروع کن به کندن زمین!"
Then she took off her mighty necklace, the wondrous work of the dwarfs who live beneath the ground, and lashed the thunder god with it.
Something had to be done.
The ‘far famed’ gods and goddesses came to a council to decide. There spoke Heimdall, whitest of the gods, the sleepless watcher of the world. He knew the future well, and his advice was always worthy of attention.
This is what he said: “Thor, take the bridal veil. Set a pretty cap upon your head. Choose a long dress, with flowers and precious gems embroidered into its hem. Let Freya’s necklace, the wondrous work of dwarfs, shine upon your breast.”
همه خداها دور هم جمع شدن تا ببینن خاکی سرشون بریزن. هایمدال، که همیشه بیدار و آگاه بود [احتمالا تنها خدایی هم هست که عقل تو سرشه] و آینده رو خوب میدید، پیشنهاد جالبی داد. گفت: "ثور، تو باید خودت لباس عروس بپوشی. یه کلاه خوشگل سر بذاری، یه لباس بلند با گلها و جواهرات انتخاب کنی، و گردنبند فریا رو روی سینهات بندازی." در واقع، به ثور پیشنهاد کرد که خودش رو جای عروس جا بزنه تا بتونه به تریم نزدیک بشه.
“Now come on Thor my boy, why these angry scowls and growls? Cheer up, for today you shall wed Thrym the king of the giants.”
“I shall not be unmanned!” thundered Thor.
When the ‘far famed’ gods and goddesses had finally stopped laughing, Loki stepped forth and declared: “Thor, don’t you see, the deception will be a fine trick to play on Thrym the thief.
وقتی هایمدال پیشنهادش رو داد، همه خدایان و الههها از خنده رودهبُر شدن. لوکی که دید ثور داره از شدت عصبانیت منفجر میشه، جلو اومد و با شیطنت گفت: "ثور جان، چرا این همه اخم و تخم؟ امروز روز شادیت هست، چون قراره با تریم، پادشاه غولها، ازدواج کنی!"
ثور با صدای رعدآسایی غرید: "من هیچ وقت خودم رو اینقدر کوچک نمیکنم! اصلا نوموخوام."
بعد از اینکه خدایان بالاخره خندهشون رو قطع کردن، لوکی با لبخند گفت: "ثور، نمیفهمی؟ این یه نقشه عالیه برای اینکه تریم، اون دزد چکش، رو حسابی سر کار بذاریم."
If you agree to this, then I shall dress up as
your bridesmaid and stand by your side on your big day. If you do not agree, then, my friend, the giants will soon be here in Asgard wielding the mighty hammer against us and smashing down the walls of this very palace.”
Thor saw that he must go along with the plan, for in times of trouble the gods help one another. He took the bridal veil. The goddesses set a pretty cap upon his head. Freya chose a long dress for him with flowers and precious gems embroidered into its hem. Then she placed her necklace, the wondrous work of dwarfs around his neck so that it shone upon his breast.
لوکی با خنده گفت: "اگه قبول کنی، منم به عنوان ساقدوش کنارت میایستم. ولی اگه قبول نکنی، دوست من، غولها خیلی زود با همون چکش قدرتمند سراغمون میان و دیوارهای این قصر رو خراب میکنن."
ثور که دید چارهای نداره، گفت گور باباش و با نقشه موافقت کرد، پس تور عروسی رو برداشت. الههها هم یه کلاه خوشگل سرش گذاشتن. فریا هم براش یه لباس بلند انتخاب کرد که با گلها و جواهرات تزئین شده بود. بعد هم گردنبند جادویی خودش رو دور گردن ثور انداخت تا روی سینهاش بدرخشه.
“Truly, you are the loveliest bride I ever did see,” swore Loki. Then he too dressed as a maid. Together they left the land of the gods and reached the realm of the giants.
Thrym saw the bridal party on their way.
He called out: “Giants - set out the benches and the tables for a feast. I have many goats and sheep, a multitude of black-eared oxen, chests brimming with jewels and every possession that a giant could delight in. But one thing I lack, the beautiful Freya for my wife. Now they are bringing her to be my bride. Giants rejoice! This shall be our wedding day.”
لوکی با خنده گفت: "واقعا که زیباترین عروسی هستی که تا حالا دیدم!" بعد خودش هم لباس ساقدوش رو پوشید. دو تایی از سرزمین خدایان راه افتادن و به قلمرو غولها رسیدن.
تریم که از دور کاروان عروسی رو دید، از خوشحالی تقریبا داشت از تپه قل میخورد. با صدای بلند فریاد زد: "عزیزان همه با هم بخونید که امشب شب عشقه. که امشب شبه عشقه. قراره جشن بگیریم! من همه چیز دارم، فقط یه چیز کم داشتم: یه عروس خوشگل مثل فریا. حالا دارن اونو برام میارن! غولها، خوشحال باشید! امروز روز عروسیمونه!" [احتمالا به سبک گرو زمانی که برای مینیونها درباره دزدین ماه صحبت میکرده باهاشون صحبت کرده.]
غولها کلی غذا و نوشیدنی آوردن. ثور تنهایی یه گاو کامل، هشت تا ماهی سالمون و همه غذاهای خوشمزه زنونه رو خورد، و سه بشکه نوشیدنی هم روش! تریم با تعجب گفت: "کی تا حالا یه عروس اینقدر حریص و تشنه دیده؟"
لوکی سریع جواب داد: "خب، اونقدر واسه روز عروسیش هیجانزده بود که هشت روز چیزی نخورده بود!"
تریم با ذوق گفت: "چه نازنین عروسی! بذار یه بوسش کنم." ولی وقتی تور رو کنار زد و قیافهی خشمگین ثور رو دید، از ترس پرید عقب! [احتمالا ثور یهو گفته سلام! تو هم میخوری؟]
تریم که هنوز از قیافه عروس جا خورده بود، گفت: "کی تا حالا یه عروس با چشمای اینقدر قرمز، ابروهای اینقدر تو هم، و لبهای اینقدر جمع شده دیده؟"
لوکی، که همیشه آمادهی یه کلک بود، سریع جواب داد: "اونقدر برای روز عروسیش هیجانزده بود که هشت شب تمام نخوابیده!" [لاشی]
تریم با ذوق گفت: "چه نازنینی!" [ابله] و بعد فریاد زد: "میولنیر، چکش ثور رو بیارید و روی زانوی عروس بذارید تا کشیش بتونه عروسیمون رو مبارک کنه!"
این دیگه چیزی بود که دل ثور رو شاد کرد. به محض اینکه کشیش چکش رو روی زانوی عروس گذاشت، ثور تور عروس، کلاه خوشگل و لباس بلندش رو از تنش درآورد و چکش رو دور سرش چرخوند، تریم و هر غولی که جلوی راهش بود رو کشت. [احتمالاً! آهنگ Doom در پشت صنحه پخش شد]
و اینطور بود که روز عروسی ثور به پایان رسید، خوشبختانه قبل از اینکه واقعاً ازدواج کنه.
The giants brought giant quantities of drink and food. Thor alone ate an entire ox, eight salmon, and all the dainty little dishes that were set out for the women. He washed down his food with three barrels of mead. Thrym marvelled at such appetite:
“Whoever saw a bride with such a greedy gobble, a bite so big, and a thirst so unquenchable?”
Quick as a flash, Loki the bridesmaid replied:
“So excited was she, waiting for her wedding day to dawn, that she did not eat or drink in eight whole days.”
“Aww what a sweetheart! Let me give her a kiss,” declared Thrym and he lifted up the bride’s veil. Thor glowered like a sky that was about to break into a storm. Thrym stepped back startled.
غولها کلی غذا و نوشیدنی آوردن. ثور تنهایی یه گاو کامل، هشت تا ماهی سالمون و همه غذاهای خوشمزه زنونه رو خورد، و سه بشکه نوشیدنی هم روش! تریم با تعجب گفت: "کی تا حالا یه عروس اینقدر حریص و تشنه دیده؟"
لوکی سریع جواب داد: "خب، اونقدر واسه روز عروسیش هیجانزده بود که هشت روز چیزی نخورده بود!"
تریم با ذوق گفت: "چه نازنین عروسی! بذار یه بوسش کنم." ولی وقتی تور رو کنار زد و قیافهی خشمگین ثور رو دید، از ترس پرید عقب! [احتمالا ثور یهو گفته سلام! تو هم میخوری؟]
“What bride ever had eyes so red, a brow so furled, and lips so drawling?” he asked.
Quick as a spark, Loki the bridesmaid replied:
“So excited was she, waiting for her wedding day to dawn, that she did not sleep in eight whole nights.”
“Aww what a sweetheart!” declared Thrym. “Bring Mjolnir, the hammer of Thor. Lay it on the bride’s lap so that the high priest may bless our wedding.”
تریم که هنوز از قیافه عروس جا خورده بود، گفت: "کی تا حالا یه عروس با چشمای اینقدر قرمز، ابروهای اینقدر تو هم، و لبهای اینقدر جمع شده دیده؟"
لوکی، که همیشه آمادهی یه کلک بود، سریع جواب داد: "اونقدر برای روز عروسیش هیجانزده بود که هشت شب تمام نخوابیده!" [لاشی]
تریم با ذوق گفت: "چه نازنینی!" [ابله] و بعد فریاد زد: "میولنیر، چکش ثور رو بیارید و روی زانوی عروس بذارید تا کشیش بتونه عروسیمون رو مبارک کنه!"
At last this was something that made the heart of Thor rejoice. As soon as the priest returned his hammer to his lap, he threw off the bridal veil, the pretty cap, and the long flowing dress, and around his head he wielded the weapon, killing Thrym and every giant who stood in his way.
So ended Thor’s wedding day, fortunately before he was actually wed.
این دیگه چیزی بود که دل ثور رو شاد کرد. به محض اینکه کشیش چکش رو روی زانوی عروس گذاشت، ثور تور عروس، کلاه خوشگل و لباس بلندش رو از تنش درآورد و چکش رو دور سرش چرخوند، تریم و هر غولی که جلوی راهش بود رو کشت. [احتمالاً! آهنگ Doom در پشت صنحه پخش شد]
و اینطور بود که روز عروسی ثور به پایان رسید، خوشبختانه قبل از اینکه واقعاً ازدواج کنه.