نفرین
قسمت ۵هانس و جان در یکی از عصرهای شهر بوردو فرانسه میان ساختمانهای کوتاه و بلند که مردم شهر را احاطه کرده قدم میزدند. نسیم خنک پاییزی شهر بر صورت مردم بوسه میزد. ناگهان هانس شروع به قهقه زد.
- یعنی که چی من فقط یه لحظه حواسم پرت شد.
+ آره حتماً یک لحظه... تو بهم داشتی معماری شهر رو توضیح میدادی که یهو فهمیدم که یادت رفت اصلا به چه زبونی حرف میزدی.
- خب به هر حال آدما معمولا جذب چیزهای جذاب میشن. دختره هم واقعا خوشگل بود.
+ اهممم...
هانس لبخند تمسخروارنهای زده بود و سرش را آرام تکان میداد. میخواست ببیند جان کی قرار هست دست از توصیف کردنهاش برداره.
- ... اخه اصلا تو چشمهاش رو دیدی؟ یک رنگ سبز طوسی داشت. طوری که انگار یه زمرد پشت پلکهاش قایم کرده بود. موهای فرش به طوری بود که میتونستم ساعتها بینشون تاب بخورم و گم بشم. واقعا دختر خوشگلی بود. واقعا هم مهربون...
+ جان... اون دختر فقط یه فاحشه بود. اون ازت پول میگیره که تهش دو سه ساعت باهات وقت بگذرونه. نه اینکه بخواد وقتش رو سر این تلف کنه که ببینه تو دوست داری فقط ساعتها اون رو تماشا کنی و فقط وجودش در کنارت شادت میکنه. پس یکم واقع بین باش.
- خب مشکل من همین تهش بود. اون دختر خوب و مهربونی بنظر میرسید. من هم از دخترهای خوب و مهربون متنفرم.
هانس لبخند از صورتش محو میشود و برای هضم بهتر حرف جان میایستد. جان چند قدم جلوتر میرود. سپس به سمت جان میچرخد و پیپش را داخل کتش بیرون میکشد. بعد زمانی که با کبریت پیپش را روشن کرد متوجه شد جان همچنان در شوک قرار دارد. گویا ایستاده سکته کرده بود.
- چیه خب؟ ازشون متنفرم. دلیل هم دارم.
+ نه مسئله اینجاست که تو همیشه وقتی بحث تعریف کردن میشه از دخترهای خوب تعریف میکنی. حتی وقتی میخوای دختر رو به کسی معرفی کنی. سعی میکنی کسی رو انتخاب کنی که مناسب طرف انتخاب میکنی. عملا مثل الهه عشق عمل میکنی. بعد به خودت میرسه میگی از این دخترا متنفری؟ چرا؟
- دلیلش سادس... ببین دختر خوب با همه خوب هستش. من هم کسی هستم که مورد رو متاسفانه گاهی اوقات فراموش میکنم و به خودم جرئت میدم که طرف مقابل نزدیک بشم و ازش درخواست کنم. اما بعد با یک تیغ تیز به سمت عقب رونده میشم. چاقویی سمی از جنس نفرت. اما دختری که با همه خوب نیست یه ویژگی داره. اونم اینکه تو میدونی اگر دوستت داشته باشه باهات خوب رفتار میکنه. از میزان احساساتی که داخل رابطه هست میتونی مطمئن باشی.
+ حرفت درسته... اما تو خودت یکی از دلایلی هستی که ممکنه یه نفر رو به دختر خوب تبدیل کنی.
جان در حالی که سعی داشت پیپ از دهانش به بیرون پرت نشود بخندد. آخر سر آن را با دست گرفت و به سمت کلیسای آندره مقدس چرخید و در جواب هانس گفت: «خب شاید این نفرینی هست که از اول روی من بوده.»