تقسیم وظایف
قسمت ۴- هانس حس میکنم که باید کمی هوا بخوری... متاسفم که دختره اینطوری ولت کرد. اما میدونی من بیشتر تاسف میخورم وقتی توی این حال میبینمت. شب و روزت شده که مثل یک ربات بری سرکار یک لبخند مصنوعی بزنی و بعد بیای خونه و در تاریکی با خودت در خلوت باشی. تو در قبال کسایی که بهت یک احساساتی دارن مسئولی. مجبوری خوب باشی. لطفا بهم اجازه بده که بخشی احساساتت رو دوشم بندازم تا زمانی که حالت خوب بشه.
+ اما جان...
صدای ناراحتی هانس بلند شد. بغض در گلویش کمین کرده بود. هوا را در تله انداخته بود. جان پنجرههای اتاق هانس را باز کرد به سمت آشپزخانه رفت تا لیوان آبی برایش بیاورد. آب برای هانس حکم نیروهای تازه نفسی را داشت که نیروها دشمن را از کمینگاهشان بیرون براند. بعد از چند قلب آب... هانس به گونهای نفس میکشید که انگار کودکی بود که سعی داشت دوچرخه سواری را یاد بگیرد. نفسهایش را میشمارد. آنقدر اینکار را میکرد که شمارشان را فراموش کند. جان زیر بازوی هانس را گرفت تا او را بار دیگر به دنیای بیرون معرفی کند.
- پاشو... وقشه یکم هوای تازه شب بصورتت بخوره. باید یکم درس تقسیم وظایف دوران دبستان رو به یاد بیاری.