درون باطل
قسمت ۴جان هنوز گردنبند را در دست داشت که صدای شارلوت، مثل نسیمی بازیگوش، در فضا پیچید:«خب، برات یه سورپرایز دیگه هم دارم. آمادهای؟» پیش از آنکه جان بتواند چیزی بپرسد، صدای کوبیدن شادیآمیز در، از جا پراندش. شارلوت خندید و بهسوی در رفت. در باز شد، و در لحظهای که نور تازهای از راهرو وارد خانه شد، دو چهرهی آشنا پا به درون گذاشتند. هانس و ایمی، هر دو با چهرههایی خندان و چشمانی براق از هیجان، وارد شدند. هانس، با لحنی صمیمی و کمی نفسزده گفت:«امروز دیگه نمیتونستی فرار کنی، رفیق. تولدت مبارک.» ایمی، آرام و با دقت، کیک را در دستانش نگه داشته بود. قرمز و سفید، با نقشونگارهایی شبیه پیچکهایی از خامه. گفت:«جان... گفتم امسال باید یه چیزی بیارم که واقعاً خوشحالت کنه. یادمه یهبار گفتی کیک آلبالویی برات یهجور خاصه.» کیک را روی میز گذاشت. فضای اتاق، مثل شکستن یک سکوت سنگین، ناگهان از حالت تعلیق بیرون آمد. جان لبخند زد. آن لبخند، چیزی میان تعجب، قدردانی، و یک گرمای گمشده بود. فقط توانست بگوید:«شما… شماها چطور…؟» هانس در حالیکه کتش را روی مبل میانداخت، گفت:«ما از وقتی شارلوت گفت امروز روز مهمیه، توی یک گروه مخفی برنامهریزی کردیم. اسم گروه: انجمن نجات جان از تولدهای تنهایانه.» ایمی خندید و گفت:«و اولین مأموریت موفق شد. ببین کی داره میخنده!» جان به آنها نگاه کرد، به کیک، به گردنبند توی دستش، به شارلوت که هنوز گوشهای ایستاده بود و آرام لبخند میزد. قلبش تکان خورد. اینجا، همین حالا، انگار برای چند لحظه، دنیا تصمیم گرفته بود که به او فرصتی دیگر بدهد، برای حس کردن. هانس کنار میز ایستاد و در حالی که نگاهش بین جان و کیک میچرخید، گفت:«میدونی، ما خیلی وقت بود میدیدیم تولدات همیشه یهجور عجیبی ساکته. نه اینکه خودت بخوای، ولی... انگار یه چیزی نمیذاره صدا بلند شه.» ایمی کنارش ایستاد. گفت:«امسال گفتیم نذاریم اون سکوت لعنتی برگرده.» جان دستش را بهآرامی روی سطح سرد میز گذاشت. چشمش روی خامههای سفید نقش بسته روی کیک لغزید. نقشها مثل شاخههایی در هم تنیده بودند؛ چیزی میان گیاه و رگ. حس کرد آنهمه قرمز، بیش از آنکه شیرین باشد، گرم است. مثل خون تازه. بیآنکه سر بلند کند، گفت:«نمیدونم چی باید بگم. فقط... شاید باید بگم ممنون که هنوز هستید.» هانس بازویش را دور شانهی جان انداخت و کمی فشار داد، بیکلام. ایمی، چاقوی کوچکی از کیفش بیرون آورد و رو به جان گفت:«تا وقتی گرمِ کیکی، نمیشه گریه کرد. چون مزهشو خراب میکنه.» جان لبخند زد. اینبار بیدفاعتر. برای لحظهای، چیزی درونش آرام گرفت. نه کاملاً، نه برای همیشه، اما کافی برای نفس کشیدن. شارلوت از گوشهی اتاق آمد، شمعهای باریکی از جیبش بیرون آورد و گفت:«خب، فکر کنم وقتشه که این صحنه، به یه نور کمرمق هم احتیاج داشته باشه.» او شمعها را روی کیک گذاشت. جان نگاهش کرد. اینبار حس نمیکرد که باید آرزو را پنهان کند. فقط نمیدانست چه باید آرزو کند. هانس جلو آمد و کبریت روشن کرد. شعلهی لرزان، یکییکی شمعها را بیدار کرد. نور کوچکشان، با خامهی سفید و آلبالوی قرمز کیک، ترکیبی ساخت که جان را یاد چیزی انداخت، نه تصویری واضح، بلکه حسی گمشده. شاید یک جشن فراموششده در کودکی، شاید رؤیایی که هرگز اتفاق نیفتاده بود. شارلوت آرام گفت:«حالا فقط کافیه یه آرزو کنی. نه واسه ما. واسه خودت.» همه ساکت شدند. جان به شعلهها خیره ماند. انگار که بخواهد از آنها جواب بگیرد، نه خواستهای را به آنها بسپارد. لبهایش نیمهباز، ولی بیکلام. نفسش بالا نیامد. زمان کش آمد. در ذهنش، صدایی خفه بلند شد:«فقط یه آرزو؟ اگه هیچچیزی نخوام چی؟ اگه تنها چیزی که میخوام، همینه که هیچ نخوام؟» ولی صدایی دیگر، دورتر، گرمتر، بیقضاوتتر، از جایی عمیقتر آمد:«تو حق داری فقط بخوای هنوز نفس بکشی. همینم یه خواستهست. جان بالاخره نفس گرفت، و بیهیچ آرزوی بزرگ یا جملهی ذهنی، شمعها را خاموش کرد. شعلهها مردند، ولی سکوت نماند. همه دست زدند. ساده، بیفریاد. ایمی در حالی که تکهای از کیک را میبرید، گفت:«قبلاً فکر میکردم بهترین آرزوها اونان که آدم رو عوض میکنن. اما الان فکر میکنم شاید فقط اونان که آدمو نگه میدارن، کافی باشن.» هانس تکهی دوم را برداشت و گفت:«یا حتی فقط اونایی که باعث میشن یه کیک خوشمزه بخوری.» خندهای نرم فضا را پر کرد. جان، تکهی خودش را برداشت. ایمی با لبخندی به پهلوی هانس زد و با نگاهی به شکم هانس به او فهماند که در خوردن زیادهروی نکند. اما طعم آلبالو، شیرینی خامه، نرمی کیک، همه واقعی بودند. نه توی خاطره، نه در خیال. همین حالا، همینجا. برای لحظهای، دیگر نیازی نبود چیزی را تاب بیاورد. فقط کافی بود بچشد. بعد از برش کیک، فضا برای دقایقی در بیوزنی آرامی معلق بود. صدای قاشقهایی که با بشقابهای کوچک برخورد میکردند، مثل ریتمی ملایم، جای سکوت را پر کرده بود. شارلوت، بیهیچ حرفی کنار جان نشسته بود. هانس با ایمی شوخیهای بیسرانجام میکرد، بیشتر برای اینکه چیزی گفته شود تا اینکه چیزی خندهدار گفته شود. اما جان آرامتر از همیشه بود. نه بهخاطر شادی، بلکه چون ذهنش در حال عقبنشینی بود. کمکم آن تاریکی نرم پشت سر، دوباره خودش را به جلو میکشید. چشمانش به ظاهر در حال تماشای مهمانان بودند، اما نگاهش از جایی دیگر میآمد. جایی دور، جایی سردتر. چنگالش را روی کیک رها کرد. گفت:«بچهها… من باید تا عصر یه جایی برم. یه قرار قدیمی، با کسی که… بودنش همیشه یهجور نبودنه.» هانس و ایمی لحظهای مکث کردند. نه از تعجب، که از آن حس غریبی که میان جملهها لانه کرده بود. شارلوت سرش را کمی کج کرد. آرام گفت:«پدرت؟» جان فقط سر تکان داد. نه بالا، نه پایین حرکتی که بیشتر شبیه سکوتی فشرده بود تا پاسخ. سکوت کوتاهی نشست. بعد، ایمی آهسته گفت:«میخوای تنها بری؟» جان نگاهش کرد. چشمهایش خشک بود، ولی انگار پشت آنها چیزی میچرخید. «آره. این یکی، از اون قراراییه که باید فقط یه نفر توش باشه.» هانس گفت:«مطمئنی؟ یعنی... هنوز هم وقت هست که…» جان لبخندی زد، از همان لبخندهایی که بیشتر برای پایان دادن به حرف دیگران ساخته شدهاند تا بیان حس خود. «من نمیرم که چیزی عوض شه. فقط میرم که… نذارم چیزی توی من بمونه که باید تموم شه.» دستش را از روی میز برداشت. گرمای کیک، شمع، نگاهها… همه داشتند عقب میرفتند. جای خودشان را به چیزی دیگر میدادند. مقدمهی دیداری که شبیه ملاقات با گذشته نبود، بلکه ملاقات با تهماندهای از آینده بود. آیندهای که هنوز تمامش نکرده بود. شارلوت آرام با نوک پا، به زانوی هانس زد. هانس بیدرنگ سر برداشت. شارلوت، بیهیچ کلامی، فقط با نگاهی کوتاه و تکان آهستهی سر بهسوی جان، اشارهای صامت داد. انگار فرمانی بیصدا. هانس که حالا منظور را فهمیده بود، به آرامی از جایش بلند شد. رفت سراغ کتش. برگشت، و در دستش، بستهای بود کوچک، کادوپیچشده با کاغذ ضخیم نخودی، نخ کرم سادهای دورش بسته شده بود. نه کارت، نه روبان، نه تزئین. فقط بستهای که انگار قرار نبود توجه کسی را جلب کند. هانس سپس گفت:«خب خب خب، جان… همیشه فکر میکردم برای آدمهای درونگرا، کادو گرفتن سخت باشه. چون معمولاً اهل گفتن نیستن. ولی وقتی باهات حرف میزدم، فهمیدم کلاً کادو گرفتن برای هر کسی سخته. امیدوارم که از چیزی که گرفتم خوشت بیاد.» جان بسته را گرفت. وزنش سبک بود، ولی نه آنقدر که خالی بهنظر برسد. نخ را نوازش کرد با انگشت. هیچ نگفت. فقط نگاه کرد. سپس از جای بلند شد تا از هانس برای کادویش تشکر کند اما به محض اینکه به هانس نزدیک شد. قبل از اینکه بتواند واکنشی بدهد. هانس او را به سوی آغوش خود کشید و محکم او را در درون خود له کرد. جان حس میکرد در حال پرس شدن توسط دو اهرم ۵۰ کیلویی بود. زمانی که جان در آغوش هانس بود. ایمی از جایش بلند شد و به هانس گفت:«اگر میشه زنده بذارش چون منم کار دارم باهاش.» سپس ایمی باکس هدیه که ربان قرمزی به آن زده شده بود را برمیدارد و جان از آغوش هانس رهایی پیدا میکند. گویی تازه میتوانست نفس بکشد. یک باکس مقوایی که با ظاهری ساده و مکعبی شکل.