تو قوانین رو میدونی
سهیل آقایانی
در شبی تاریک و توفانی، در دل جنگلی کهنه و متروک، خانهای قدیمی و هولناک به چشم میخورد. درختان بلند و خمیده با شاخههای خشک و بیجان، همچون دستهای مرگباری که در پی شکار چیزی هستند، این خانه را در آغوش گرفتهاند. باد زوزهکشان از میان این شاخهها عبور میکند و از هر گوشهی تاریک، صدای نالهها و زمزمههای مبهم به گوش میرسد.
نور ماه با زحمت از میان ابرهای سیاه و سنگین عبور میکند و فضای تاریک اطراف خانه را با اندکی نور محو روشن میسازد. پنجرههای شکسته و دیوارهای ترکخوردهی خانه، رازهای هولناکی را در خود پنهان کردهاند. هر گامی که برمیداری، احساس میکنی نگاههای نامرئی به تو دوخته شده و صداهای ناآشنایی به گوش میرسد، همه چیز به تو نزدیکتر میشود. انگار خانه نفس میکشد، منتظر لحظهای است که تو را در چنگ خود بگیرد.
اکنون تو در اینجایی؛ در این اتاق تاریک و سرد، جایی که دیوارها از خاطرات شوم گذشته پر شدهاند. میز چوبی کهنهای با پایههای ترکخورده و سطحی پوشیده از گرد و غبار و لکههای زنگ، در وسط اتاق قرار دارد. بشقابی از غذاهای عجیب و ناشناخته مقابل توست.
دستهای لرزانت بشقاب را برمیدارند. تو قوانین را میدانی. باید بخوری. راه فراری وجود ندارد. هر لقمهای که در دهانت میگذاری، حس میکنی چیزی درونت بیدار میشود، چیزی که به این دنیا تعلق ندارد.
اولین لقمه را که میجویی، طعم فلز سرد و بوی تعفن از دهانت بیرون میزند. گوشهی لبهایت را پاک میکنی، اما طعم تلخ همچنان در دهانت باقی میماند. گوشت سرد و سفتی که در بشقاب بود، بیشتر به سنگی شباهت دارد تا غذا. هر جویدن مانند شکستن چیزی در دهانت است و هر لقمهای که فرو میدهی، احساس میکنی تکهای از وجودت در حال نابود شدن است.
دیوارهای اتاق به آرامی شروع به حرکت میکنند، گویی زنده شدهاند. صدای نفسهایت بلندتر میشود و هر لحظه احساس میکنی که چیزی از تاریکی به سمت تو نزدیک میشود. سرمای عجیبی از پایین ستون فقراتت بالا میرود، انگار که یخ زده باشی.
به باقی غذاها نگاه میکنی، اما انگار چیزی درون آنها حرکت میکند. نخودفرنگیهای رنگپریده مانند چشمانی بیروح به تو خیره شدهاند، سبزیجات بوی تعفن و پوسیدگی میدهند، و چیزی درون آن بشقابها زنده است. اما باید ادامه دهی. قوانین را میدانی.
سایهها اطرافت سنگینتر شدهاند، فضای اتاق تاریکتر و ترسناکتر از قبل شده است. خانه مانند موجودی زنده به تو نزدیک میشود، گویی با هر لقمهای که میخوری، بیشتر در خود فروت میبرد. دیگر نمیتوانی نفس بکشی، حس خفگی و ترس در گلویت گیر کرده است. دیوارها از هر طرف به سمت تو میآیند و تو را محاصره میکنند، صدای قدمهای نامرئی در گوشهایت طنینانداز میشود.
آخرین لقمه را به زور فرو میدهی. طعم تلخ و سنگینش تا اعماق وجودت نفوذ میکند. چشمانت را میبندی، اما تاریکی همچنان منتظر است. احساس میکنی که چیزی درونت تغییر کرده، سرمای وحشتناکی که از درون تو را یخ زده است.
وقتی چشمانت را باز میکنی، همه چیز تغییر کرده است. دیگر خودت نیستی. سایهها به تو نزدیکتر شدهاند، چشمانی بیروح از دل تاریکی به تو خیرهاند. حس میکنی که خانه تو را بلعیده، مثل شکارچی که قربانیاش را به دست آورده است.
خندهی خشک و بیرحمی در گوشهایت پیچیده، خندهای که از دنیایی دیگر است، و میدانی که این پایان نیست. بلکه آغاز چیزی ترسناکتر است. تو اینجا بودی، اما حالا دیگر نیستی. خانه تو را گرفت، و حالا تنها تاریکی باقی مانده و سکوتی که هرگز شکسته نخواهد شد.