سهیل آقایانی

درون باطل

قسمت ۶
سهیل آقایانی
پدرش دستمال سفید را روی میز انداخت و بدون آن‌که نگاه دیگری به جان بیندازد، با خشمی سرد از جایش بلند شد. صندلی سنگین با صدایی خشن روی کف‌پوش مرمر کشیده شد و چند سر در سالن برگشتند. سکوتی کوتاه افتاد، و بعد پچ‌پچ‌هایی آرام در گوشه و کنار پیچید. جان حس کرد هر نگاه، هر لبخند کج، و هر زمزمه‌ نیمه‌خاموش، انگشت اتهامی است که به سمت او نشانه رفته. مثل اینکه همه آن شام شکست‌خورده، تمام زخم‌های غرور پدر، به گردن او آویخته شده باشد. پدر جان با قدم‌هایی محکم و عصای نقره‌ای در دست، راه افتاد. چنان سنگین و خشمگین که گویی کف سالن هم می‌خواست از زیر پایش فرار کند. هرکس سرش را پایین انداخت، کسی جرأت نکرد نگاه مستقیم به او بیندازد، اما همه می‌دیدند. همه می‌دیدند که جان در چند قدمی پدرش کشانده می‌شود، مثل محکومی که به‌زور به پای چوبه‌دار می‌برند. هیچ‌کس چیزی نگفت، اما نگاه‌ها کافی بود: نگاه‌هایی پر از سرزنش، ترحم، و تحقیر. جان حس کرد اگر در همین لحظه خون از جایی جاری می‌شد، همه بی‌درنگ او را مقصر می‌دانستند.
وقتی از سالن بیرون آمدند، راهرویی طولانی با چراغ‌های دیواری زردرنگ در مقابلشان کشیده می‌شد. صدای عصا روی کف‌پوش مرمر، ضرب‌آهنگی بی‌رحم ایجاد می‌کرد؛ کوبشی که جان را در هر قدم کوچک‌تر می‌کرد. در انتهای راهرو، آسانسورچی جوان با یونیفورم سرمه‌ای و دکمه‌های براق ایستاده بود. کلاه کوچک طلایی‌اش کمی کج نشسته بود و صورتش از گرمای سالن برق می‌زد. وقتی پدر و پسر نزدیک شدند، مرد به عجله جلو آمد تا در را باز کند. اما دستش لرزید. انگشتش به جای دکمه طلایی طبقه بالا، روی دکمه اشتباه رفت. چراغی قرمز در کنار دکمه دیگری روشن شد.
سکوت. پدرش ایستاد. صدای عصا روی سنگ مرمر قطع شد. نگاه سنگینش روی مچ لرزان پادوی بالابر نشست؛ نوجوانی با جلیقه سرمه‌ای و دکمه‌های برنجی، کلاه کوچک خدمت روی سر. پادو با دستپاچگی طناب را عوض کرد، حلقه برنجی اهرم را بالا کشید تا قفل دندانه‌ای درگیر شود. عرق از شقیقه‌اش لغزید. زیر لب، با صدایی بریده گفت: «پوزش می‌دم، آقا… اشتباه شد… من رو ببخشید... لط...»
جمله‌اش تمام نشده بود که ناگهان ضربه عصا در راهرو پیچید. نخستین ضربه بر کتفش نشست و او را خم کرد. پیش از آن‌که حتی فرصت کند نگاه بالا بیاورد، ضربه دیگر با قساوت بر کنار سرش فرود آمد. صدای خشک برخورد چوب نقره‌کوب با استخوان و سنگ، مثل شکستن شاخه‌ای یخ‌زده، میان چراغ‌های گازی طنین انداخت. جان از جا پرید. سر چرخاند. خدمه‌ای که آن دورها بودند، در یک لحظه محو شدند؛ درهای چوبی آرام بسته شد، پرده‌ها بی‌صدا افتادند. همه وانمود کردند چیزی ندیده‌اند. ضربه‌ها پی‌درپی آمدند. عصا بر شانه‌ها، بر گردن، بر گونه. فریاد پادو کوتاه شد، خفه شد، به نفس‌نفس افتاد. رگه گرم خون از کنار شقیقه‌اش راه افتاد و آهسته بر یقه کهنه یونیفورمش نشست. جان نفسش را در سینه حبس کرد و ناگهان لرزید؛ پادو هنوز چشم باز داشت. پلک راست زیر ورم و خون بسته بود، اما چشم چپ خیس و لرزان مستقیماً به جان خیره مانده بود؛ نگاهی میان وحشت و التماس، خواهشی خاموش برای یک کلمه اعتراض. جان عقب رفت. پاشنه‌اش به قرنیز سنگی خورد. هوا کم آمد. نمی‌توانست آن نگاه را تاب بیاورد، اما نمی‌توانست هم از آن بگریزد. آن چشم خسته و خون‌گرفته مثل میخی سرد در جانش فرو می‌رفت. پدر دیگر برای تنبیه نمی‌زد؛ می‌زد چون باید می‌زد. بی‌هدف، بی‌وقفه، کور. ضربه‌ها از ریتم افتادند نه بر جای درست، بلکه هرجا که می‌رسید: بر ساعد، بر دنده، حتی بر کف سنگی، جایی که کسی نبود. با هر ضربه، خون بیشتری بر موهای تیره پادو می‌پاشید؛ رشته‌ها به پیشانی و گونه‌اش می‌چسبیدند و زیر نور زرد چراغ‌های گازی برق می‌زدند. فریاد دیگر برنمی‌گشت؛ فقط همان چشم چپ بود که هنوز باز مانده و به جان می‌نگریست؛ انگار همه جان او در همان یک چشم گیر کرده باشد. پدر مکثی کرد؛ نفسش سنگین شد. عصا را به لبه چوبی باکس بالابر تکیه داد. با دو انگشت، موهای خاکستری–مشکی‌اش را از شقیقه تا پس سر مرتب کرد، یقه پیراهن و جلیقه دوبندی‌اش را صاف کشید؛ انگار تنها مزاحمش چند چروک سرکش باشد. بعد سر برگرداند و به حلقه نقره‌ای عصا نگاه کرد؛ رگه‌های تیره تا لبه حکاکی‌ها خزیده بود. بینی‌اش جمع شد:«اَه… حتی خونش بوی فقر و بدبختی می‌ده.» خم شد، پشت نیم‌تنه پادو را از درز گرفت و با حرکتی کوتاه جر داد. تکه‌پارچه خیس و گرم را، همراه عصا، به سوی جان پرتاب کرد. جان بی‌اختیار گرفت؛ گرمی لزج از لای انگشتانش گذشت. دوک، بی‌آن‌که صدا بالا ببرد، گفت:«تا جلوی در اتاق، این عصا باید مثل آینه بدرخشه. اگر حتی یک پره از نقش تاج هنوز تیره باشه… همین‌جا با همین شمع، سوپرایز مادرت رو آتش می‌زنم.»
باکس بالابر قفسه‌ای چوبی با میله‌های آهنی و در مشبک دهان باز کرده بود. پادو نیمه‌تاخورده در آستانه آن افتاده بود؛ نمی‌داست داخل است یا بیرون. جان چیزی نگفت. تمام مدت درگیر پاک کردن رد خون از روی عصا بود و پارچه را بر بدنه‌ی سنگین عصا آرام می‌مالید. هر رفت‌وبرگشت، لکه‌ها را به رگه‌هایی نازک‌تر تقسیم می‌کرد. بوی خون، فلزی و گرم، با موم جلای کف‌پوش و بوی گاز شهر قاطی شده بود و مثل پتویی خفه‌کننده بر صورتش می‌نشست. پدر اهرم برنجی را کشید. ناقوس طبقه با صدایی خفه زنگ زد، قرقره‌ها در چاه تاریک ناله کردند، طناب تکان خورد. باکس تکانی نرم خورد و بالا خزید. جان به میله آهنی تکیه داد و با ناخن‌ها به ظریف‌ترین شیارهای حکاکی عصا افتاد؛ سوزشی ریز زیر پوستش دوید. خطی باریک هنوز مانده بود، مثل سایه‌ای لجوج در عمق نقش. باکس از کنار پاگرد بعدی گذشت؛ نور چراغ گازی از لابه‌لای شبکه در روی چهره‌ها راه راه شد. پدر کنار در ایستاده بود، کف دست بر ضامن زبانه، نگاهش بی‌سایه. گفت:«درست تمیز کن توی شیارها هم باید تمیز بشه.» جان فشار آورد. صدای چرچر پارچه در دستش پیچید. چیزی بر کف چوبی باکس کشیده شد خش‌خشی که می‌توانست صدای طناب خیس باشد، یا کشیده‌شدن کفش بر زمین. ناقوس پاگرد بعدی نواخت. باکس باز بالا رفت. پدر عصا را از دست جان گرفت و زیر نور زرد چرخاند؛ حلقه روی آن برق زد، مگر خطی باریک در ژرفای نقش که همچنان باقی بود. شانه بالا انداخت. ضامن را به نرمی رها کرد. باکس آرام ایستاد. هوای خنک راهرو، با بوی فرش دست‌بافت و پولیش چوب، از لای مشبک در خزید داخل. پدر یک قدم بیرون گذاشت، مکث کرد و بی‌آنکه نگاه کند گفت:«بیا.» جان پا پیش گذاشت. در آستانه در، بی‌اختیار سرش اندکی چرخید. پشت میله‌ها، کف چوبی باکس آرام می‌درخشید. چیزی تیره به پهلو افتاده بود لباسی پاره، دستکشی کنده‌شده، یا شاید سایه میله‌ها نمی‌شد تشخیص داد. شعله چراغ گازی سوسو زد؛ نور بر شبکه آهنی لغزید و لرزید. برای لحظه‌ای، برقی ریز از گوشه تاریک باکس گذشت شاید انعکاس شعله بود، شاید پلکی که تکان خورد. جان نتوانست درست تشخیص دهد. پدر با نوک عصا در مشبک را به آرامی بست و زبانه جا افتاد. صدای قرقره‌ها در چاه فرو رفت و سکوت راهرو، همه‌چیز را در خود کشید.
اتاق خصوصی دوک در طبقه فوقانی، بیش‌تر شبیه اقامتگاه اشرافی بود تا یک اتاق اجاره‌ای در هتل. وقتی در سنگین اتاق باز شد، جان حس کرد پا به محوطه‌ای گذاشته که بیش‌تر به تالار اجدادی می‌مانست تا یک اتاق هتل. پرده‌های مخملی سرمه‌ای بر دیوار آویخته بود، و بر هرکدام، نماد خاندان فون اشتاین‌برگ نقش بسته بود: عقاب دوسر طلایی، با چشمانی چون شعله، که در یک چنگ شمشیر برّان داشت و در دیگری خوشه‌ای از گندم. زیر بال‌هایش، نواری سرخ با حروف گوتیک طلایی کشیده شده بود:
Durch Blut und Ordnung
Durch Blut und Ordnung.
جان در همان نگاه اول لرزید. همان نمادی بود که بارها در عکس‌های کهنه و حتی در خواب‌های کودکی دیده بود اما این بار، نه بر کاغذ زردشده، که در ابعاد بزرگ و زنده، در مقابلش قد برافراشته بود. پدرش، هرزوگ فون اشتاین‌برگ ملقب به مونارک، با آرامش جعبه‌ی چوبی را روی میز گذاشت. جعبه‌ای به اندازه‌ی کفش، ساده اما محکم، و بر بالای آن، پاکت زردرنگ نامه‌ای با مهر همین نشان. دست باریک اما استوارش روی مهر نشست. صدایش آرام بود، اما از آن آرامش‌های زهرآلود:«این آخرین یادگار مادرت است. تنها چیزی که من و تو رو فعلا می‌تونه سر یک سفره بشونه. بازش کن و ثابت کن که هنوز چیزی در تو هست که بشه بهش تکیه کرد. وگرنه… هم تو می‌ری، هم این نام.»