سهیل آقایانی

خفگی روی کاغذ

سهیل آقایانی
می‌دونی همیشه دوست دارم به دیگران غر بزنم. تنها دلیلی که اینکار رو معمولا نمی‌کردم بخاطر پدرم بود. همیشه بهم اصرار داد بفهمونه که غر زدن نشانه ضعف هست. نشانه‌ی ضعف در مدیریت و منابع. پدرم می‌گفت زمانی که می‌خواست بره خارج از کشور درسش رو بخونه و مجبورش کردن که با کسی ازدواج کنه بخاطر اینکه نتونه از خانواده‌اش دور بشه، نیومد غر بزنه. نیومد بزنه زیر سینی چای خواستگاری. بشه آدمی که طغیان می‌کنه. درسته احتمالا اگر اینکار رو می‌کرد، منی وجود نداشتم. شاید اگر اینکار رو نمی‌کرد، حرف پدرش به واقعیت می‌پیوست که اینطوری زندگیش رو دور می‌ریخت. شاید هم باعث می‌شد بتونه زندگی شادتر و آزادانه‌تری رو تجربه کنه. می‌دونی بعضی وقتا دلم می‌خواد همینجوری حرف بزنم و بذارم مشکلاتم خودشون رو با هم دیگه خفه کنن. البته می‌دونی مشکلات و مسئولیت‌هایی که روی دوشم هستن جاهاشون رو عوض می‌کنن. می‌دونم بعضی وقتا مشکلاتی که اطرافم وجود دارن واقعا در دست من نیستن. می‌دونم نمی‌تونم کاری براشون بکنم. حتی نمی‌تونم براشون راه‌حلی پیدا کنم. اما با اینحال من رو ناراحت می‌کنه. البته نه بخاطر عدم وجود راه‌حل. بخاطر اینکه دربارشون نمی‌تونم با کسی صحبت کنم. چرا که جواب «این مشکل برای همه هست» رو می‌شنوم. بعضی وقتا ماها دوست داریم حرف بزنیم چون یه چیزی در درون ما هست که بیشتر از این حرفا داره بهمون فشار می‌یاره. خودمم نمی‌دونم چی. یکی از دلایلی که دوست ندارم به کسی حرف بزنم صرفا بخاطر اینکه واقعا از اینکه بخوام توضیح بدم خودم رو ندارم. می‌دونی من کسی نبودم که بگم در خانواده‌ای بزرگ شدم که مورد ضرب و شتم بوده. کسی نبودم که همیشه نادیده گرفته می‌شدم. با اینکه خودم چنین حسی ندارم. همیشه گفتم و می‌گم که همیشه من رو با آدمی که متوجه چیزی نمی‌شه اشتباه می‌گیرن. با آدمی که انگار هیچ چیزی رو نمی‌دونه. این مسئله باعث شده خیلی وقت‌ها دور گذاشته بشم. بعضی وقتا این مسئله باعث شده وقتی می‌خوام بهشون کمک کنم احساس کنم داره ازم سواستفاده می‌شه. من وقتی در فضایی بزرگ شدم که ممکنه با خودت بگی چه فضای مثبت و خوبی... من می‌گم آره. اما در درونم داد می‌زنم که آره ولی به چه قیمتی. معمولا هر خوبی‌ای با خودش فداکاری‌های مختلفی رو همراه می‌کنه. اما می‌شه این‌ها رو برطرف کرد. اما بعضی وقتا سخته. بعضی وقتا شرایط به جایی می‌رسه که ضربات عمیقی روت می‌ذارن. می‌دونی مثلا اینکه نتونی با کسایی که دوستشون داری حرف بزنی. چرا که همیشه احساس این رو داری که باری هستی روی دوششون. همیشه این احساس رو کنی که تنها زمانی می‌تونی به زندگیت تکونی بدی، که به بخش خاصی از زندگیت رسیدی. همیشه این حس رو داری که هیچوقت کامل نیستی. حتی وقتی در کاری خوب باشی باز هم نمی‌تونی بگی خوبی چرا فکر می‌کنی این حرف دروغه. جوری بزرگ می‌شی که بزرگتر از خودت رو ببینی و ببینی چقدر فاصله داری باهاشون. بعد هر کسی یک چیزی رو ازت بخوان بعد که سعی می‌کنی همشون رو یاد بگیری و چند بعدی باشی. می‌بینی نمی‌تونی واقعا در یک رشته عمیق بشی برای همین مشکل‌ساز می‌شی چرا همه دنبال متخصص هستند و توی رشته‌های مختلف جهت راضی نگه داشتن همه خوب شدی. می‌دونی حرف زدن بعضی وقتا سخته. حتی سخت‌تر از گریه کردن. اما نوشتن راحت‌تره و همیشه هم آخر سنگر منه.