سهیل آقایانی

چمدان

قسمت ۱۰
سهیل آقایانی
هانس در حال جمع کردن چمدانش بود و آماده می‌شد با ایمی به سفر برود. جان با کمی سر خوشی به سمت میز ناهار خوری رفت و بر روی میز نشست و آماده شدن هانس را مشاهده می‌کرد. هانس با دقت و نظم سعی می‌کرد هر چیزی را تا کند و جوری جای دهد که بیش‌ترین مصرف را از فضای چمدانش داشته باشد. جان همچون بچه‌هایی که حوصلشان سر رفته و می‌خواهند سربه‌سر بزرگ‌ترشان بگذارد شروع به تاب دادن پاهایش کرد و ناگهان از هانس پرسید:«به نظرت عشق چیه؟»
+ عشق؟ نمی‌تونم از کلمات برای توصیفش استفاده کنم. چون هم خوش‌آینده و هم ناراحت کننده. تجربش می‌کنی ولی گاهی وقتا انقدر این حس قوی هست که انگار داری از داخل منفجر می‌شی... حالا چطور یهویی این سوال به ذهنت رسید؟
- خب می‌دونی تعریف من از عشق چیز دیگه‌ایه. بنظر من عشق یعنی مقدمه‌ای برای یکی شدن. چون من دوست دارم موقع عاشق شدن، خودم رو تنها با اون فرد ببینم. اینطوری وقتی با اون فرد ازدواج کنم. یعنی عملا به سطح یکپارچگی رسیدم.
+ یکپارچگی؟ خب اگر کسی باشه که هیچ درآمدی نداره و عملا خونه‌دار هست. چه یکپارچگی‌ای می‌خواد ایجاد بشه.
- مشکل همینجاست. تو ازدواج رو شراکت می‌بینی. نه رابطه. مهم نیست من یا اون چه مبالغی رو درمیاریم. چون تهش همش تحت عنوان مبالغ ما شناخته میشه. به ضمایر مالکیتم نگاه کن. نمی‌گم من و او. می‌گم ما. اگر می‌خواستیم که اینطوری رابطه رو ببینیم. هیچ وقت از ما استفاده نمی‌کردیم.
- خب پس توی پیدا کردن چنین زنی موفق باشی... هیچ زنی حاظر نمی‌شه با مردی که کمتر از خودش پول درمیاره وارد رابطه بشه.
+ شاید... ولی چیزی که مهمه... اینکه حاظر می‌شه وقتش رو روی این رابطه سرمایه‌گذاری کنه یا نه. آهان تا یادم نرفته. ایمی به سیر حساسیت داره. ایتالیایی‌ها عاشق سیر هستند. اگر می‌خواین رستورانی برید از قبل به رستوران زنگ بزن و رزور کن و تاکید کن که سیر نداشته باشه. همچنین عاشق دامن هستش. براش حتما از بازار دست‌فروش‌ها خرید کن نه از مغازه‌های گرون قیمت بالاشهر.
- ممنون بابت این نکات ولی تو اینا رو از کجا می‌دونی. بعدشم دیدی... فقر باعث می‌شه دیدت همیشه ارزون باشه. لباس گرون کیفیت بهتری داره.
+ خب اون روز که تو، من و ایمی رو کنار هم تنها گذاشتی باهم داشتیم حرف می‌زدیم. اینا رو من ازش اون موقع فهمیدم. بعدشم خنگ خدا... اون دختر براش پول مهم نیست. خودش گفت چون رنگ زندگی رو در بین بازارچه‌های محلی می‌بینه می‌گم اونجا ببرمش.
زنگ در به صدا در می‌آید. احتمالا ایمی بود.