سهیل آقایانی

جریده آهمند

سهیل آقایانی

man and sea

آسمان در امتداد اقیانوس کش آمده بود؛ سایه‌ای از بنفش و نارنجی که انگار جهان را در آستانه‌ی فروپاشی یا تولدی دوباره نگه داشته بود. ماه، در درخشان‌ترین حالت خود، به پهنه‌ی تاریک آب‌ها خیره شده بود. و دریا... دریا شبیه قلب پیرمردی بود که تمام عمر برای کشورش جنگیده، خون ریخته و جان داده، اما در نهایت، در سال‌های پیری، فراموش شده و تنها رها شده است.

موج‌ها با خشمی فروخورده به یکدیگر می‌کوبیدند؛ شبیه فریاد جوانی که تلاش می‌کند خودش را ثابت کند، دیده شود و شنیده شود. اما مادرشان، همان بادی که میان دکل‌های کشتی‌ها زوزه می‌کشید، مدام در گوش ملاحان هشدار می‌داد. با هر ناله‌ای که سر می‌داد، گویی فریاد می‌زد که این کودک سرکش، همین امواج بی‌رحم، میان قایق‌هایشان کمین کرده و تنها به یک بهانه نیاز دارد تا یکی از آن‌ها را به اعماق اقیانوس بفرستد.

و در میان این آشوب، جایی که چوب‌های خیس اسکله زیر وزن حضور کسی آرام ناله می‌کردند، مردی ایستاده بود.

آتشی کم‌جان که با روغن فانوسی قدیمی می‌سوخت، پیکر او را در تاریکی شب نمایان می‌کرد. صورتش در نیم‌رخ آتش میان سایه و نور گم شده بود. نگاهش معلوم نبود به ماه دوخته شده یا به تاریکی بی‌انتهای دریا. در نهایت، او سکوت را شکست.

«ملاحان باور دارن همیشه حق با دریاست. اهمیتی نداره چقدر باعث تهوعشون بشه، چقدر بدن‌هاشون رو بپوسونه یا ذهن‌هاشون رو از هم بپاشه. هیچ‌کدوم از این‌ها نمی‌تونه طغیان درونشون رو خاموش کنه. دقت کردی بعضی از جاشوها با خشم اقیانوس، شجاعت خودشون رو ثابت می‌کنن؟ انگار کابوس مردم، آرزوی پنهان اون‌هاست.»

صدایش میان همهمه‌ی باد گم شد، اما همچنان شنیده می‌شد. شبیه اعترافی که برای کسی خاص گفته نشده بود، اما منتظر شنیده شدن بود.

«می‌دونی دیوها از کجا میان؟ هیچ‌کس با لقب دیو به دنیا نمیاد. دیو بودن همیشه انتخاب نیست. گاهی نتیجه‌ی محیطیه که آدم توش رشد کرده. البته قبول دارم... دیوی که درون منه، حاصل انتخاب‌های خودمه. همین دیو درونم بود که منو در پناه خرد نگه داشت.

آرزو دارم وقتی این نامه رو می‌خونی، با اون لب‌های زمردینت، به یادش لبخند بزنی و بدونی که دیو بودن فقط یک رفتار نیست. گاهی یک بخش از وجود آدمه؛ بخشی که با شناخت خودش آشکار می‌شه.»

لحظه‌ای سکوت کرد. از گوشه‌ی چشم، انعکاس آتش را روی سطح متلاطم دریا دید. شعله‌ها رقصیدند، گویی سخنان او را تأیید می‌کردند.

«زیبایی این داستان زمانی آشکار می‌شه که آدم به اندازه‌ای خودش رو بشناسه که آسیب‌هایی رو که به دیگران وارد کرده ببینه. همون لحظه‌ست که مجازات خودش رو آغاز می‌کنه. ممکنه خودش رو بسوزونه. ممکنه پوست دستش رو آن‌قدر زخمی کنه که به گوشت و خون برسه. بعد صبر کنه تا بدنش دوباره ترمیم بشه و باز همان کار رو تکرار کنه.

تمام عمرم رو صرف کردم تا این دیو رو مثل شمشیر اکس‌کالیبور از درونم بیرون بکشم. اما تنها چیزی که نصیبم شد، شناختن بخش کوچکی از وجودش بود.»

دریا زیر نور نقره‌ای ماه می‌درخشید، اما درونش هیچ روشنایی‌ای نبود. فقط عمقی سیاه، بی‌انتها و بلعنده.

«بزرگ‌ترین بخشش اضطراب نیست. آسیب‌های ذهنیه. این آسیب‌ها می‌تونن از هر چیزی تغذیه کنن و هر روز بزرگ‌تر بشن. برای همینه که هر بار سر این اژدها رو قطع کنی، دوباره رشد می‌کنه.

چون سر این دیو پر از خشم‌های مخربه. خشم‌هایی که می‌تونن یک کشور رو به آتش بکشن. چشمانی که تاریکی‌شون هر نوری رو در خودشون فرو می‌برن.»

صدایش کمی پایین‌تر آمد، نه از تردید و نه از ترس. انگار به چیزی اشاره می‌کرد که فقط خودش قادر به دیدنش بود.

«شاید با خودت فکر کنی نابود کردن این آدم‌ها منطقیه. اما لازم نیست. چون این آدم‌ها هر لحظه بخشی از وجود خودشون رو نابود می‌کنن.

این دیو اجباری، مثل یک انگل زندگی می‌کنه. به میزبانش می‌چسبه و تا وقتی میزبان زنده باشه، خودش هم باقی می‌مونه. بعد از پایان کارش، دنبال میزبان بعدی می‌گرده.

امیدوارم از کلمه‌ی دیو نترسی. چون این دیو، از جنس ترسه.»

باد ناگهان شدیدتر وزید، گویی پاسخی به سخنانش داده باشد. چراغ‌های اسکله لرزیدند. فانوس‌های روی کشتی‌ها در آستانه‌ی خاموشی بودند، اما هنوز تلاش می‌کردند زنده بمانند. آتش کنار مرد نیز بی‌قرار شده بود، اما او حتی پلک هم نزد.

فقط نگاهی به شعله‌ها انداخت و سپس انگشتانش را دور نامه محکم‌تر کرد.

«شاید ترس از تنهایی باشه. شاید ترس از آسیب دیدن. یا هر چیز دیگه‌ای.»

لحظه‌ای مکث کرد. انگشتانش لرزیدند.

«اما چیزی که بین همه‌شون مشترکه اینه که در تمام اون‌ها...»

و بعد، سکوت.

کلمات نیمه‌تمام ماندند. جمله‌ای که مانند جاده‌ای ناگهان در لبه‌ی پرتگاه تمام شده بود.

باد آخرین صفحه‌ی نامه را از دستش ربود. کاغذ در آسمان شب چرخید، به سمت دریا رفت و در تاریکی آب فرو رفت.

سایه‌ی مرد همچنان ایستاده بود. اما دیگر صدایی از او شنیده نمی‌شد.

فقط یک سؤال در هوای شب باقی ماند:

«پس بقیه‌ی نامه کجاست؟»