۷ دقیقه
قسمت ۱۳
در حال کشیدن درختی بر روی بوم سفید خود بود. با قلم پهن خود رنگهای مختلف را بر روی پالت رنگ خود ترکیب میکرد. تا بتواند رنگ مطابق میل خود را در بیاورد. سپس بوم و قلم را بعد از مدتها چشمداشت به یکدیگر رساند و به اندازهی کافی به آنها وقت داد که اثر خود را برای دیگران بجای بگذارن. ناگاه کمی به سمت عقب آمد. گویا درخت به اندازهی کافی درخت نبود. برای همین کمی سفیدی به لبه قلم خود زد تا بتواند سایه روشنی برایش ایجاد کند. بناگاه جان به سوی هانس برگشت و گفت:«بنظرت این درخت مردس یا زنده؟» هانس که بر روی مبلی تسامح کرده بود بلند شد به ناچار از خلوتگاه خود به سوی بوم جان ترک عظیمت کرد. پس از چند گام که به پرده نقاشی رسید تنها یک تنه که جان آن را درخت مینامید، دید. دستهای تپلش را بر روی ریشش که به تازگی کوتاه کرده بود و کمی هم بخاطر آن میخوارید مالاند. کمی تعامل کرد و سپس پاسخ داد:«بستگی داره. داریم از چه درخت و یا چه فصلی حرف میزنیم. اگر درخت بلوط و فصل زمستون باشه شاید بهتره بگیم شبیه یه درخت مردس. البته این رو بر اساس قطر تنهاش میگم. بهتره اگر درخت بلوط میکشی شاخههاش رو گسترده کنی. اینطوری زیبایی بیشتری داره بعد اگر دوست داری درخت رو زنده بکشی پیشنهاد من اینکه درخت بلوط سفید رو بکشی و حواست باشه یهو برگهاش رو شبیه بلوط پر ستاره نکشی. بلوط پر ستاره معمولا توی خاکها ضعیفه. بعد اگر بخوای از چنین برگی استفاده کنی نشون میدی این درخت در عین زندگی در سستی داره رشد میکنه و بنظرم بار معنایی خوبی نداره. بعد..» جان که تمام این مدت در حال ترکیب کردن رنگها بود گردنش را با بیحوصلگی به عقب چرخاند تا هانس را ببیند و بعد با دهانی کج و چشمان چرخیده شده به سوی هانس گفت:«باشه... سرم رو خوردی... یه سوال پرسیدم که این درخت مردس یا نه... حالا به واسطه چرت و پرتهایی که به خوردم دادی ترجیح میدم درخت مرده بکشم که تو نگران برگش نشی.» هانس تنها لبخندی زد و بعد بار دیگر به سمت مبل با قدمهای شمردهای راه افتاد که در همین حین متوجه جعبه ارغوانی رنگی شد که بر روی میز قرار داشت. کمی کنجکاو شد و لبه جعبه را با نوک انگشت خود کمی بالا زد تا بتواند از محتویات درون جعبه با خبر شود. در جعبه به آرامی داشت به بیرون میلغزید که جان بلند گفت:«عزیزم.... بنظرت اون جعبه شیرینیه؟» هانس از بلندی صلای جان به قدری جا خورد که نگهان پرید و در جعبه را با انگشتش پراند و محتوایات درون آن را به عالم بیرون فاش کرد. هانس کمی دستپاچه شد و با اضطراب رو به جان کرد و گفت:«اوه... اصلا منظوری نداشتم. باور کن... فقط میخواستم بدونم این چیه که اینجا گذاشتی.» جان لبخند آرامی به لبهایش آمد و قلمش را همراه با پالت رنگ بر روی میز کنارش گذاشت و بر روی صندلیاش نشست و به سوی جان چرخید و گفت:«چیزی نیست... اون شاید فقط بخشی از ۷ دقیقهی من باشه.» هانس به رخت ارغوانی نظاره کرد. آن را میان بنان خود مورد محک قرار داد. گویا ارباب رجوعی صرف چانه زنی بود. با کمی تامل در خصوص کلام جان در حالی که همچنان لباس در دستانش همچون مروارید ارغوانی میلغزید پرسش کرد:« ۷ دقیقه؟» جان که بسان بر چهارپایه خویش اقامت گزیده بود. به سوی جان خم شد و پاسخ داد:«زمانی که انسان در حال جون دادن هست. حدود ۷ دقیقهی نهایی فعالیتش تمام خاطرات خوشش رو جلوی چشمات پخش میکنه.» جان شروع به تطهیر کردن مرواریدهای یخی از روی شمعهایش کرد و با صدایی که به صعوبت از خشکنایش میآمد ادامه داد:«من میخواهم این را هم جزئی از ۷ دقیقهی زندگیم بیارم.»