سهیل آقایانی

بار مارکو

سهیل آقایانی

marco bar

بار «مارکو»؛ ساعت ۱:۴۵ نیمه‌شب

هوا بوی الکل کهنه و عرق آدم‌هایی را می‌داد که ساعت‌ها در اینجا نشسته بودند. بار شلوغ بود، اما نه از آن شلوغی‌هایی که پر از هیجان باشد. بیشتر شبیه جمع شدن آدم‌هایی بود که بی‌دلیل کنار هم مانده بودند؛ گمشده‌هایی که مقصدشان را نمی‌دانستند.

صدای خنده‌های کوتاه، برخورد نامنظم لیوان‌ها با میزهای چوبی، و گاه‌به‌گاه صدای جرینگ جرینگ سکه‌هایی که دست‌به‌دست می‌شدند، همه در هم پیچیده بودند. چراغ‌های بار کم‌نور و زرد بودند، اما درست وسط سالن، بالای میز بیلیارد، تنها چراغ پرنور بار آویزان بود و سایه‌های تیره‌ای روی سطح سبزرنگ میز می‌انداخت.

توپ‌ها آرام می‌غلتیدند. چوب بیلیارد در دست بازیکنان حرکت می‌کرد، اما هیچ‌کدام از این‌ها برای مردی که روی چهارپایه کنار بار نشسته بود، اهمیتی نداشت.

لیوانش را پایین آورد، آن را چرخاند و به تهش نگاه کرد. چیزی باقی نمانده بود؛ فقط چند قطره که اگر زمانی مزه‌ای داشتند، حالا دیگر فراموش شده بودند. انگشتش را دور لبه لیوان کشید، انگار دنبال چیزی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چیست.

وقتی شروع به حرف زدن کرد، صدایش نه آن‌قدر بلند بود که توجه جلب کند، نه آن‌قدر آرام که در هیاهوی اطراف گم شود.

«حقیقتاً دنیای جالبی داریم. پر از کثافت و لجن. انگار یکی آمده معده‌ی یک نفر را خورده، بعد همان را بالا آورده و بعد داخل بشقاب کشیده تا یک نفر دیگر بخورد.»

مشخص نبود با کسی حرف می‌زد یا فقط با خودش. مردی که کنار او نشسته بود، بدون اینکه سرش را برگرداند، فقط کمی لیوانش را تکان داد و کف دستش را روی میز گذاشت. شاید شنیده بود، شاید هم نه.

پشت سرشان، کسی که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان خنده کوتاهی کرد، چیزی زیر لب گفت و با قدم‌های سنگین به سمت میز بیلیارد رفت. بازی دوباره شروع شد.

مرد همچنان به لیوانش نگاه می‌کرد، اما چند لحظه بعد آن را کنار گذاشت و مستقیم به روبه‌رو خیره شد؛ جایی میان قفسه‌های بطری و انعکاس تار و کج‌شده‌ی خودش در آینه پشت بار.

«حالا توی این لجن‌زار، یه نفر مثل من هست. کسی که فکر می‌کنه باید به بقیه بگه نگران نباشید. یه دستمال بردارید، همه‌چیز حل می‌شه. می‌شه همه‌جا رو تمیز کرد.»

انگشتش را روی چوب میز کشید و بعد کف دستش را روی آن گذاشت. در گوشه‌ای دیگر از بار، کسی بطری‌ای را محکم روی میز کوبید، اما آن صدا برای او دورتر از چیزی بود که بتواند توجهش را جلب کند. ذهنش درگیر کلماتی بود که از جایی عمیق‌تر می‌آمدند.

«من؟ فکر کنم چندین بار شده به پلیس زنگ زدم. گزارش دزدی، قتل، رانندگی خطرناک. نمی‌دونم اینکه من به‌عنوان یه شهروندی که حافظه‌ای نداره باید به این کار افتخار کنم یا بترسم.

البته فقط این نیست. شده حتی آتش‌نشانی رو خبر کنم که جایی آتیش گرفته. حالا فرقی نداره یه سطل زباله باشه که ما آشغال‌هامون رو توش می‌ریزیم، یا یه سطل زباله که آشغال‌هامون داخلش زندگی می‌کنن.»

کمی روی صندلی جابه‌جا شد. دستش را زیر چانه گذاشت و بالاخره نگاهی به اطراف انداخت.

آدم‌ها همان آدم‌ها بودند. بیشترشان آن‌قدر مست بودند که چیزی از محیط متوجه نشوند، یا آن‌قدر درگیر صحبت‌های خودشان بودند که حتی اگر صدایش را شنیده بودند، اهمیتی نمی‌دادند.

تنها کسی که شاید گوش می‌داد، شاید هم نه، هنوز کنار او نشسته بود.

«نمی‌دونم اگه تعداد این تماس‌های من بیشتر بشه، باید نگران‌کننده باشه یا نه.»

کمی خندید. خنده‌ای کوتاه که بیشتر شبیه ترکیبی از تمسخر و درماندگی بود.

«اما به هر حال، شاید تنها بخش خوب ماجرا اینه که به اورژانس زنگ نمی‌زنم. فقط چون هنوز لازم نشده.»

سکوت کوتاهی میان او و فرد کنار دستش شکل گرفت. سکوتی که شاید تنها خودش متوجهش شد.

انگشتش را دوباره روی میز کشید. این بار آرام‌تر، بدون هدف.

آن طرف بار، بازیکنان بیلیارد ضربه دیگری زدند. توپ شماره نه به لبه میز برخورد کرد، چند بار چرخید و درون سوراخ افتاد. یکی از تماشاچی‌ها سوت زد و کسی با صدای بلند شرط را یادآوری کرد.

بازی ادامه داشت.

«اینا به کنار... دیدی چقدر توی سطح شهر گرافیتی زیاد شده؟»

این بار نگاهش بیشتر در فضای بار چرخید. خودش هم دیگر نمی‌دانست حرف‌هایش برای کسی است یا فقط دنبال جواب خودش می‌گردد.

«حس می‌کنم داریم این لجن‌زار رو یه کم خوشگل‌تر می‌کنیم که کمتر غصه بخوریم از اینکه واقعاً چه خبره.»

برای اولین بار، سرش را به سمت کسی که کنارش نشسته بود چرخاند. اما نگاهش روی او ثابت نماند. بیشتر شبیه کسی بود که سایه‌ای را بررسی می‌کند، نه یک انسان را.

لحظه‌ای مکث کرد.

بعد لیوان خالی‌اش را برداشت و مقابل نور زرد چراغ‌های بار گرفت. چند قطره باقی‌مانده در ته لیوان، ضعیف و بی‌جان در نور می‌درخشیدند.

«هه... این همه غر زدم و بعد می‌بینم لیوانم خالی شده.»
لیوان را پایین آورد و همان‌جا روی میز گذاشت. اما انگشتش را هنوز روی بدنه‌ی آن نگه داشت، حالا دیگر مستقیم به کسی که کنارش نشسته بود نگاه کرد. برای اولین بار، چشم‌هایش دقیق و بُرنده شد.
«بنظرت... خون چه مزه‌ای داره؟»
فضای بار تغییری نکرد. آدم‌ها همان بودند، نور همان بود، صدای موسیقی کهنه‌ای که از بلندگوهای قدیمی پخش می‌شد هنوز همان بود. اما انگار در این چند لحظه، چیزی در هوا سنگین‌تر شده بود. یا شاید فقط در ذهن او.
شاید هم نه.