سهیل آقایانی

قتل یک برادر

سهیل آقایانی

murder of brother

در تالار بزرگ و تاریک، که تنها با نور شمع روشن شده بود، مردی تنها ایستاده بود. در تاریکی فرو رفته بود و چهره‌اش از اندوهی عمیق حکایت داشت. او با صدایی آرام و گرفته زمزمه می‌کرد، گویی تنها دیوارهای خاموش می‌توانستند اعترافاتش را بشنوند. کلماتش در شب محو می‌شدند، اعترافی به ستارگان ناپیدا، سنگین و لرزان از پشیمانی.

«آه، خطای من بدنام و زشت است.» شروع کرد. صدایش از چیزی فاسد و سنگین خفه شده بود که دیگر نمی‌توانست آن را در دل نگه دارد. گویی خود هوا نیز از شنیدن سخنانش عقب می‌کشید، چرا که جنایتش فراتر از این جهان رفته بود، تا آسمان‌ها و جایی فراتر از آن. او نفرینی کهن را بر دوش می‌کشید و با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفت: «قتل برادر!»

گویی سیل درونش شکسته بود. افکارش یکی پس از دیگری بیرون می‌ریختند و هر کدام مانند خنجری از غم بر وجودش فرود می‌آمدند. «آیا می‌توانم دعا کنم؟» با صدای بلند پرسید. اراده‌اش در نبردی بی‌ثمر با گناهش گرفتار شده بود. «می‌خواهم دعا کنم، اما قلبم دربند است. اسیر جنایت خودم.»

دستانش را به هم فشرد، گویی می‌خواست از زنجیرهای نامرئی که او را گرفتار کرده بودند، رهایی یابد. لحظه‌ای به دستان لرزانش خیره شد. «اگر این دست‌ها در خون برادرم آغشته باشند چه؟» لرزید. تصویر آن لحظه با وضوحی بی‌رحمانه در ذهنش نقش بست. «آیا هیچ بارانی در تمامی آسمان‌ها وجود دارد که بتواند آن‌ها را پاک کند؟ دوباره مثل برف، سفید و خالصشان کند؟» اما کلماتش زیر سنگینی خواسته‌های خودش گم شدند. «مرا ببخش.» این جمله را در سکوت زمزمه کرد، اما خودش هم می‌دانست این کلمات توخالی‌اند. آیا می‌توانست طلب بخشش کند، در حالی که همچنان به تاج دزدیده‌شده‌اش، به جاه‌طلبی‌اش و به ملکه‌اش چنگ زده بود؟ آیا می‌توانست در جهانی آلوده به خیانت، از توبه سخن بگوید، در حالی که هنوز غنیمت گناهش را نزد خود نگه داشته بود؟ با صدایی که ناگهان از ناامیدی پر شد، ادامه داد: «در این دنیا، جایی که ثروت و قدرت عدالت را کنار می‌زنند، شاید بتوانم فرار کنم. اما آنجا، جایی که هیچ نقابی نمی‌تواند روح انسان را پنهان کند، چه خواهد شد؟»

به آسمان نگاه کرد. احساس می‌کرد هر ستاره شاهد گناه اوست. «آیا حتی امکان دارد توبه کنم، وقتی که این گناه در عمق وجودم ریشه دوانده و تنها روحی سیاه و زخمی از من باقی گذاشته است؟» فریاد زد و مشت‌هایش را در دو طرف بدنش فشرد. قلبش در نبردی سخت گرفتار بود، سرسخت و تسلیم‌ناپذیر، اما همچنان در جستجوی آرامشی که می‌دانست شاید شایسته آن نیست. سپس، آرام‌آرام، گویی به سرنوشتی بی‌رحمانه تسلیم شده باشد، زانو زد و زیر وزن گناهش خم شد. «ای قلب سرسخت، بگذار درونم اندکی نرم شود. بگذار بخششی خالص، مانند قلب کودکی نوپا، در من پیدا شود.» صدایش می‌لرزید. کلماتش شبیه دعا بودند، یا شاید التماسی ناامیدانه. در آن تالار وسیع و خالی، سکوت دوباره فرود آمد. مرد همانجا زانو زده بود، شکسته و خسته. سایه‌ها اطرافش تاریک‌تر می‌شدند و روحش به زندانی تبدیل شده بود که خودش ساخته بود. با این حال، در قلبش پرسشی بی‌پاسخ باقی مانده بود: آیا برای مردی که توان توبه ندارد، هنوز رحمی وجود دارد؟ و در نهایت، سرش را پایین انداخت. شاید با امیدی کوچک، شاید با جرأتی که خودش هم باورش نمی‌کرد، خواست باور کند که روزی، به شکلی ناشناخته، همه چیز می‌تواند به خیر پایان یابد.