سهیل آقایانی

آرامش در میان هیاهو

قسمت ۱۷
سهیل آقایانی

«اولین باری که امی را دیدم زندگی‌ام را تغییر نداد؛ بلکه سکوتی که با خودش آورد، این کار را کرد. ببین، ذهن من همیشه جای شلوغ و بی‌قراری بوده. افکار، نگرانی‌ها و خاطرات مثل صدایی بی‌پایان در سرم می‌چرخیدند، هیاهویی که هرگز نمی‌توانستم از آن فرار کنم. اما امی... اون متفاوت بود. اولین باری که باهاش ملاقات کردم را به یاد دارم. نه پر سر و صدا بود، نه ورود دراماتیکی و جلوه‌ی چشم‌گیر برای جلب توجه داشت. اما در حضورش چیزی بود؛ یک سکون، مثل قدم زدن در یک دشت آرام بعد از سال‌ها طوفان اسفناک. برای اولین بار، افکارم دیگه حس نمی‌کردن که با هم در جنگ‌اند. امی عادتی داشت که زیر لب یک ملودی آرام زمزمه کند، یه آهنگ ساده که همون لحظه می‌ساخت، نه چیزی که خاص و تمرین‌شده باشه. اما وقتی این کار را می‌کرد، انگار آشفتگی‌های ذهنم آرام‌آرام از بین می‌رفتن. زمزمه‌هایش همان نویز سفیدی بودن که نمی‌دانستم به آن نیاز دارم، هر شکافی در روح من رو که پر از شک و تردید بود، پر می‌کردن. امی فقط در دنیای من وجود نداشت؛ او دنیای مرا از نو نوشت.
من عاشقش نشدم چون قرار بود مرا درست کند. عاشقش شدم چون برای اولین بار در زندگی‌ام، کسی بود که در سکوت به من احساس امنیت می‌داد. او تلاش نمی‌کرد جواب تمام سوالاتم باشد یا مشکلاتم را حل کند. او فقط کنارم بود، آرام و پایدار. امی توانایی شگفت‌انگیزی در مهم کردن لحظات کوچک داشت. مثلاً وقتی برای تحسین یک گل که از شکاف پیاده‌رو بیرون زده بود، متوقف می‌شد یا با همان جوک‌های تکراری صد بار گفتم می‌خندید. زندگی با او درباره حرکت‌های بزرگ یا اعترافات دراماتیک نبود؛ درباره این بود که چطوری در همه چیز زیبایی پیدا می‌کرد. حتی در من. یک بار به او گفتم: «من عاشق تو نشدم که مرا پیدا کنی؛ عاشق تو شدم چون به من آرامش دادی.»
اون روز لبخند زد، چشمانش پر از چیزی شد که نمی‌توانستم نامی برایش بذارم اما همیشه عمیقاً احساسش می‌کردم. آن لبخند خانه‌ام بود. و در همان لحظه فهمیدم که عشق درباره پر کردن خلأ نیست؛ درباره تقسیم سکوت و یافتن هماهنگی توی اون هست. امی به من یاد داد که سکوت چیزی نیست که باید از آن ترسید؛ بلکه گنجی است که وقتی با فردی درست به اشتراک گذاشته شود، ارزشمند می‌شود.»
جان جرعه‌ای از اسکاچ خود نوشید و نگاهی به ته لیوانش انداخت. گویا زندگی‌اش را می‌توانست در آن لیوان خلاصه کند یا آینده را از میان آن ببیند. قطعه یخی که در آن انداخته بود، به انتها رسیده بود. یخی شفاف، همچون درون هانس. جان به فکر فرو رفته بود، در سکوتی که گویی درس‌هایی از امی را بازتاب می‌داد. سپس در آن شب بارانی پاییزی، به آرامی رو به هانس کرد و گفت: «برات واقعاً خوشحالم.»