سهیل آقایانی

نجوای نیمه‌شب

قسمت ۱۶
سهیل آقایانی
midnight talk
جان با دقت شراب قرمز را در لیوان خاصش می‌ریخت. لیوانی که طراحی آن باعث می‌شد بیش از حد خاصی پر نشود. با بستن درب بطری، آن را در قفسهٔ مخصوصش گذاشت و روی صندلی موردعلاقه‌اش، روبه‌روی شومینه، نشست. وقتی تکیه داد، حس می‌کرد چطور چوب گردو خستگی‌اش را به‌ آرامی جذب می‌کند و مثل اسفنج، در ترک‌ها و بافت‌های خود پنهان می‌کند. چشمانش را لحظه‌ای بست تا از این حس آرامش نهایت لذت را ببرد. می‌شد دید که رنگ زندگی کم‌کم به صورتش برمی‌گشت.
چند دقیقه گذشت و جان حس کرد بازویش از خستگی خمیده است؛ تازه متوجه شد که هنوز لیوان پر از شراب در دستانش است. نگاهی به اطراف انداخت؛ خانه تمیز و مرتب بود. نمی‌خواست بدون زیرلیوانی، لیوانش را روی میز بگذارد؛ چنین رفتاری به هیچ وجه با دقت و حساسیت او جور در نمی‌آمد. به‌خصوص بعد از اینکه شارلوت خانه‌اش را مرتب کرده بود، انگار به تمیزی و نظم تازه‌ای عادت کرده بود. هر بار که نگاهش به وسایل می‌افتاد، یاد شارلوت و آن لباسی که به تن داشت می‌افتاد؛ لباسی ارغوانی که انگار برای او دوخته شده بود، هماهنگی زیبایی که با شخصیت و چهره‌اش داشت، و البته آن لبخندی که مثل طلوع خورشید درخشان و پرانرژی بود و همیشه در ذهن جان می‌درخشید.
جان بالاخره با دقت لیوانش را روی زیرلیوانی گذاشت و مطمئن شد که هیچ قطره‌ای به سطح میز نفوذ نمی‌کند. بعد از این کار، به سمت کتابخانه‌اش رفت. کتاب‌ها ظاهری کهنه داشتند، با کاغذهایی زرد که بوی عطر زمان را می‌دادند. در حالی که شکمش را از روی پلیور می‌خاراند، فکر می‌کرد که کدام کتاب را برای دوباره خواندن انتخاب کند؛ ناگهان نگاهش روی کتابی قفل شد.
در همان لحظه، صدای زنگ خانه طنین‌انداز شد. او انتظار هیچ مهمانی را نداشت؛ امروز روز خلوت او بود. با این حال، به سمت درب رفت. هر قدمی که نزدیک‌تر می‌شد، صدای کوبیدن در سنگین‌تر و تهدیدآمیزتر به نظر می‌رسید. کسی اسم او را صدا نمی‌زد؛ فقط با ضربه‌های بی‌رحمانه به در می‌کوبید.
جان دستش را روی دستگیره گذاشت، مردد بود که در را باز کند یا بگذارد مزاحم برود. اما صدایی ضعیف از پشت در او را درنگید:«جان... لطفاً کمکم کن.» همین کافی بود تا بی‌درنگ در را باز کند. کتاب از دستش افتاد. در برابرش دو دختر ایستاده بودند، هر دو در لباس‌هایی رنگارنگ اما آغشته به لکه‌های خون تیره. قلب جان از دیدن این صحنه به تپش افتاد. یکی از دخترها شارلوت بود، آسیب‌دیده و خسته. جان نفسش بند آمد، قلبش از وحشت به تپش افتاد.
شارلوت با صدای خشک و پر از خشم گفت: «جان!» و راهش را به داخل خانه باز کرد. بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند، دختر دیگر را روی تخت گذاشت. جان که به سختی نفس می‌کشید، با سرعت به سمت شارلوت آمد. شارلوت فقط به آرامی گفت:«یه پارچه و آب تمیز بیار.»
جان تمام پارچه‌های تمیز خانه را جمع کرد و برایش آورد و بعد با شتاب چند سطل آب پر کرد. بعد از تحویل دادن پارچه‌ها و آب، شارلوت به او اشاره کرد که از اتاق بیرون برود. درب هنوز باز بود و کتابی که دست جان بود به لکه‌های خون آغشته شده بود.
جان کمی آرام شد و تلاش کرد ذهنش را سامان دهد. در حالی که غرق در فکر بود، شارلوت بالاخره از اتاق بیرون آمد. جان با دیدن او به خودش آمد و گفت:«وایستا ببینم، بگو اینجا چه خبره؟»