کورسوی نگرانی
سهیل آقایانیدر شهر قدم میزنم. خورشید همچنان با انرژی وصف نشدنی بر مردم شهر میتابد. همواره دانشگاه رفتن برای من جذاب است. این مراکز معمولاً به انسان یادآوری میکند که از پس چه کارهایی میتواند بر بیاید. از دیگر زیباییها مردمانی هست که در مسیر هستند. همواره میتوانم شور و هیجان را در مردم ببینم. اما امروز عجیب بود. مردمان ساکت بودند. گویا به احترامی فردی سکوت اختیار کردهاند. همچنان در حال قدم زدن هستم. شعار "مرگ بر وطن فروش" با آنکه زیر لایهای از رنگ مخفی شده بود خوانده میشد. نمیدانم چرا امروز به طور ناگهانی همه چیز برای من ساکت شدند. مطمئن هستم شنوایی را از دست ندادهام. همچنان صدا برخورد چرخهای قطار با ریل را میشنوم. صدای روغنی که در رستورانها در حال قلقل کردن هست به گوشم شنوا هست. اما صدایی از مردم به گوشم نمیخورد. این حس آشناست. حس غربت در جمع. چیزی در درونم بیرون نمیزند. حسی از شادی و غم، آرامش و خشم طغیان نمیکند. به راستی که چه خبر است؟ نکند کودک درونم سکتهای کرده و در حالی که نفسهای به شماره میافتد من بیتوجه از او پا بر گردنش میگذارم. در اوج این سکوت کور کننده، حس نگرانی همچون یک چراغ نفتی، نوری از نگرانی را در دوردست به من نشان میدهد. نمیدانم چه سرنوشتی در انتظار من است. تنها میدانم که به ایستگاه خودم رسیدهام و حال باید پیاده شوم.