بچه زامبی
سهیل آقایانی
در یک روستای کوچکی، پسر بچهای به دنیا میآید. بچه صورت رنگ و رو رفته و چشمانی بزرگ داشت. هر چه او بزرگتر میشد مادر بیشتر متوجه میشد. پسر بچه هیچ احساساتی نداشت. او یک زامبی با اشتهایی افسارگسیخته بود. برای همین مادرش بچه را در زیر زمین دور از چشم همسایهها نگه میداشت. هر شب، مادرش از خانههای دیگران حیواناتشان را میدزدید و با آنها فرزندش را سیر و بزرگ میکرد. یک روز مرغ میآورد، روز دیگر خوک. سالیانی به این صورت گذشت تا اینکه بیماریای وارد روستا شد و تمام حیوانات و بخش بزرگی از مردم به واسطه آن مردند. هر آنکه زنده مانده بود تصمیم بر ترک روستا گرفتند. مادر نمیتوانست بچهاش را تنها رها کند. برای آنکه غذا برای فرزندش آماده کند چارهای نداشت. ابتدا برای او یکی از پاهایش را قطع کرد. سپس یکی از دستانش. او همه چیزش را به فرزندش داد. تا زمانی که تنها یک بدنش باقی مانده بود. برای همین فرزندش را برای آخرین بار در آغوش کشید و گذاشت که تا او از باقی بدنش تغذیه کند. پسر بچه مادرش که تنها یک بدن ازش باقی مانده بود را در آغوش گرفت و برای اولین بار حرف زد و گفت: «مامان... تو.... چقدر... گرمی»