درون باطل
قسمت ۷کاغذ را با هر دو دست گرفته بود؛ وزنی فراتر از ابعاد خودش داشت و انگار تکهای از گذشته دفنشده روی انگشتانش سنگینی میکرد. فشاری که بر سطح نامه میآورد، حسی بود شبیه بخشیدن بخشی از بار ذهنش؛ اما این بار، بار واقعی بر دوش خودش بود. نه فقط باز کردن یک نامه، بلکه روبهرو شدن با آنچه شاید سرنوشتش را رقم میزد. دستهایش کمی لرزیدند. به خطوط زیر ناخنهایش نگاه کرد و احساس کرد تمام آنچه دقایقی پیش بر او گذشته بود، خون خشکیده پادو، ضربههای بدون وقفه عصا و سکوت قطور اتاق، حالا فقط در همین یک لحظه در انگشتانش جمع شدهاند. نگاهش را به فرش ایرانی زیر پا انداخت. طرح پیچیده فرش آرامآرام مثل گردابی، ذهنش را به سوی خودش میکشید. تصویر صورت سرخ و مضطرب آسانسورچی در ذهنش چرخ میخورد؛ آن چشم نیمهباز و خواهش خاموش برای اعتراض. هر چقدر بیشتر در این اتاق خفه میماند، تحملش کمتر میشد و فقط یک بهانه لازم بود تا از آن فضا فرار کند. کاغذ هنوز میان دو دستش سنگینی میکرد. بیحرکت و منتظرِ گشوده شدن. اتاق حالا سردتر و بیروحتر از همیشه به نظر میآمد و جان فهمید که باز کردن این نامه، فقط روبهرو شدن با یک نوشته ساده نیست؛ گشودن درگاهی به گذشته و آیندهی خودش خواهد بود. در سکوت، صدای عصا ناگهان بر کف اتاق فرود آمد. ضربه عصا بر زمین مثل رعدی خشک و بیرحم بود. جان احساس کرد برق این ضربه، مثل شوقی سرکش از زره سنگین جانش عبور کرد. تنش عضلاتش در یک لحظه جابهجا شد و سرش ناخواسته اندکی بالا آمد. صدای عصا هنوز در فضا پیچیده بود. اشتاینبرگ با چشمانی خیره و صوتی سرد به جان زل زده بود. لرزش عصا روی کفپوش مثل تپش قلب جان در گوشش طنین انداخت. حالا دیگر نمیتوانست پنهان شود. باید با خود و گذشتهاش روبهرو میشد؛ یا لااقل تظاهر به شجاعت میکرد.جان با کاغذ و تردید فرو رفته بود. اتاق ساکت و سنگین بود؛ تنها صدای نفس خودش را میشنید که گویی راه فراری از آن فضا نیست. ناگهان صدای عصا با چنان شدتی روی کف اتاق فرود آمد که انگار رعدی بیخبر دیوارها را لرزاند. بدنش یکباره از درون تکان خورد، ضربه موج سردی میان ستون فقراتش فرستاد و نگاهش ناخواسته به سمت اشتاینبرگ برگشت. چهره پدر با آن خشونت بیکلامش روبهرو بود، نگاهش برق میزد.
صدای تیک عصا دیگر چیزی از انتظار نیست، شب است و سرمای رطوبت روی شیشه، مثل نفس زمستان. نامه هنوز در مشت جان مچاله شده؛ انگار وزن همان کاغذ کافیست تا استخوانهایش را خرد کند. چرا هر دفعه باید همین اضطراب باشد، همین حس تکرار خون؟ مویرگهای دستش سفید شده، انگار خون در لحظهای که پدر قدم برداشت، از رگهایش گریخت. جان به گوشه اتاق چشم دوخته؛ همان نقطه تاریک بین سایهها، جایی که خیال میکند همه کابوسها جمع شدهاند. صدای قدمهای پدر، بیاحساس؛ ریتمی که فقط برای شکستن قلب است، نه برای شروع گفتگو. پدر در سکوت ایستاده و فقط نگاه میکند؛ سرد، بیامان، مثل چاقو به بندِ طناب اعدام. نور زرد چراغ؛ زرد نه به گرمای خورشید بلکه به رنگ خون خشکشده. جان در دل خود فریاد میزند، اما صدایی بیرون نمیآید؛ فقط مونولوگهای ذهنی، فقط تلخی افکاری که نمیتوان بر زبان آورد:«اگر همین امشب همه چیز تمام شود، چه کسی اشکم را میبیند؟ اگر فردا خون روی همین فرش خشک شود، باز کسی خواهد پرسید چرا؟ کاش میتوانستم به خودم ایمان بیاورم، اما حتی امید هم حرام است.»
امواج کوبنده خاطرات. چشمهایش میسوزد. انگار نمک بر زخم ریختهاند. پدر هنوز همانجاست؛ رد نگاهش همان خط بریدگی است که سالها روی روح جان نقش زده.
جان نامه را در میان دستانش نگه داشت؛ همان برگهای که سالها در صندوقچهای خاکگرفته منتظر مانده بود. خطوط روی نامه لرزان، کج و ناتمام. شبیه دست خط انسانی که با مرگ مسابقه میدهد، با امیدی نحیف برای آینده فرزندی که هنوز چشم به جهان نگشوده است. صدای ذهن جان پر از پرسش؛ «یعنی کل خاطراتی که قرار هست با مادرم داشته باشم تنها در یک نامه قرار هست خلاصه بشه؟ آخه چه نامهای میتونه دلیل موجهی برای این همه سال غیبت باشد. چه کلماتی میتوانست جایگزین تمام آغوشهای گرم از دست رفته را جایگزین کند.» جان بالاخره نامه را باز میکند:
سلام پسرم...قول نمیدم نامه نوشتنم به اندازه تو خوشگل باشه. همونقدر دست خطم خطخطیه که روزام قر و قاطی شده... دکترها گفتن تو برام خطرناکی، گفتن اگه بخوام زنده بمونم باید قیدت رو بزنم. راستش رو بخوای، من همیشه با تصمیم سخت قهر بودم؛ ولی انگار این دفعه بالاخره زندگی بهم یک تصمیم راحت داده. چون میدونم هیچ چیزی نمیتونه جای زندگی تو رو برام بگیره، حتی زندگی خودم. این رو یادت باشه این تصمیم منه که بخوام تو رو بدنیا بیارم. البته بابات احتمالا این ماجرا رو ندونه. امیدوارم دوستش داشته باشیش. واقعا مرد خوبیه. یکبار یادم میاد همین چند ماه پیش یهو هوس اشترودل سیب کردم، شاید باورت نشه اما به محض اینکه این رو به بابات گفتم دیدم رفت شال و کلاه کرد سرش و بدون اینکه چیزی بگه از در بیرون زد. من فکر کردم مثل همیشه رفته پی کار خودش... اما دو ساعت بعد با همون کت بلند و دستکشهای چرمی برگشت، یک جعبه مقوایی بزرگ تو دستش بود و بخار شیرینی هنوز از لای درزها بیرون میزد. میدونی چه کار کرده بود؟ شب ساعت یازده سوار قطار شد و تا برلین رفت؛ از ایستگاه بیرون اومد، بدون توقف رفت سراغ همون کافه قدیمی که همیشه تعریفش رو میکرد. اونجا مخصوصاً تا دیروقت اشترودل سیب با خامه تازه میپختند. پیشخدمت هم که اون رو شناخت، براش یک برش حسابی گذاشت و خامه رو جدا ریخت رویش. همهی راه با اون بوی دارچین و سیب و خمیر تُرد فقط به این فکر بود که زودتر برسه خونه و من مزهی اولین قاشق رو بچشم. وقتی جعبه رو برام باز کرد و گفت:«این هم اشترودلی که دیشب قولش رو داده بودم»، باورم نمیشد کسی بخاطر یه هوس سادهی من نصف شب این همه راه رو تا برلین بره و چنین سوغاتی بیاره. گاهی همین چیزهای کوچک، همه زندگی آدم رو گرم میکنه. بنظرم یکبار ازش بخواه تو رو ببره اون کافه و بهت از این اشترودلها بده. نمیدونی چقدر دلم میخواد از الان برات کلی از زندگیم بگم اما میدونی یکم تو عجله داری و هی داری لگد میزنی. میدونی؟ من حتی ندیدمت هنوز، ولی عجیب دلم برات تنگ شده. دنیا رسمش رو خوب بلده! همون اولش وقتی خندیدن و گریه بلد نیستی، یه شب بزرگ واسه دلتنگی رو برات میذاره، نه؟ شاید فکر کنی من زیادی احساساتیام. شوخیام گرفته؟ نه، فقط همینقدر تلخم. بهت نگفتن که آدم یه وقتایی تو زندگیش باید انتخاب کنه بین راحت مردن و راحت زنده موندن...؟ البته تو قرار نیست هیچکدوم رو راحت تجربه کنی... منم نه. راستش رو بخوای، از همون موقعی که فهمیدم تو رو توی وجودم دارم، همه دردها و ترسها رو یه جور کنار گذاشتم تا شاید چند ثانیه بیشتر با تو باشم... اما دنیا برام نقشه دیگهای داشت. تو قرار نیست منو بشناسی. هیچوقت صدای واقعیم رو نخواهی شنید. شاید حتی ازم دلخور بشی... حق داری. اصلاً شاید دلت بخواد من یه مادری باشم مثل بقیه صبحونه بده، قصه شب بخونه، تو رو بغل کنه موقع ترس. ولی من... فقط همین چند خطم. پسرم، جونم رو دادم برای تو. شاید دنیا بگه این کار حماقت بوده، ولی من هیچوقت حساب و کتاب دنیا رو بلد نبودم. اگه روزی دنیا دلت رو شکست خب قولم رو نمیدم بتونی با این نامه درستش کنی، اما بدون حداقل یه نفر این دنیا بوده که قبل از تولدت دلش هزاربار برای نبودنت شکست... و برای بودن تو گریه کرد. قول نمیدم هیچچیز خوب بشه. قول نمیدم زندگی باهات منصف باشه یا اصلاً بفهمی کارم درست بوده یا نه. فقط قول میدم دلتنگی و درد همیشه یک جایی تو قلبت میمونه همون جا که من قبلاً توش بودم. تنها چیزی که بهت میتونم بگم این هست که میدونم تا زمانی که تو من رو مادر خودت بدونی همیشه در وجودت زنده خواهم بود. پسر عزیزم بدون که همیشه دوستت دارم. حتی زمانی که آخرین نفسم رو بخوام بکشم اون رو دوست دارم برای تو بکشم. خواهش میکنم مراقب بابات باش. میدونم ممکنه آدم سختگیری باشه اما در درون فقط یک بچهای هست که از اینکه کسی چیزی رو ازش بگیره میترسه و میخواد مدام گریه کن و سالن بازی رو خراب کنه.همیشه مراقب خوبیهات باشاز طرف مامان نصف جونت
جان نامه را پایین میآورد. اتاق سنگین است؛ صدای عصای پدر هر لحظه مثل زنگ هشدار در گوش جان میپیچد. نفسها سنگینتر و صداها کوتاهتر. جان با نامه مادر روی میز، بیحرکت نشسته؛ پدر روبرویش، نگاهش سرد و ارزیاب، مثل قاضیای که به گناهکاری نگاه میکند که از گناه، فقط بیگناهیاش را دارد. پدر، با صدایی آهسته اما بیامان، میگوید:«همیشه فکر کردی مخصوصی؟ همیشه فکر کردی باید زندگی دیگری داشته باشی؟» جان سرش را بلند میکند، برای اولین بار مستقیم و بیلرزش به چشمهای پدر زل میزند. لبخند تلخی روی لبش مینشیند، اما هیچ گرمایی ندارد. «نه، هیچوقت فکر نکردم مخصوصم. فقط خستهام از اینکه هر کاری میکنم باز هم همون هیولایی میمونم که تو میخوای.» پدر جان عصایش رو زمین میکوبد و رگهای گردنش سفت میشود و میگوید:«تو کاری کردی؟ تو هیچوقت کسی نبودی. تو فقط حاصل یک اشتباهی.» جان ناگهان به صورت پدر بر میگردد و با صدایی آرام طوری که بتواند تمام کلمات را بر تن این پیر بنشاند میگوید:«بیا… اینم حقیقتهای تلخی که نشون میدن تو چطور آدمی هستی. تو خودت کسی هستی که یکبار خدمتکار خونمون رو به زور بردی توی اتاق و بهش تجاوز کردی. یادم میاد که دست اون زن جوون رو گرفتی و به زور بردیش توی همون اتاقی که مامان میخوابید و برای ۲۰ دقیقه اونجا برخلاف علاقش نگه داشتی. آره درسته، اینها خیالات و رویاپردازی نیستند. اینها اعمال واقعی توئن که از گذشته تاریکت دارم بیرون میکشم. یادم مییاد که تو میخواستی به پای یک مزدور در حال فرار شلیک کنی ولی به لگنش شلیک کردی و افتخار میکردی که کاری کردی که مجبور بشه تا آخر عمرش بخواد لنگ بزنه. بالاتر از همهی اینا تو اجازه دادی در برابر همه این چیزهایی که بدست آوردی. در برابر تمام زوری که از خودت نشون میدی. نشونم بدی که زندگی تو رو شکست داده. همه قدرتی که با خون بقیه بدست آوردی. تمام این ثروتها… حتی لعنتی این اسم. همش قراره از بین بره. تو گذاشتی بعد از فوت مادرم بدبختی بر تو پیروز بشه و حتی تا همین امروزش که پاشدی اومدی اینجا بهم نشون میدی که همچنان داری میذاری این اتفاق بیفته تا زمانی که بخوای بمیری.»