سهیل آقایانی

سیاه و قلم

قسمت ۲
سهیل آقایانی
همچنان آن سایه‌ی سیاه به جان نگاه می‌کرد؛ نگاهی نه از روی دیدار، بلکه گویی به دنبال بیرون کشیدن چیزی از درون او بود انگار منتظر بود روح جان به شکل اعترافی بی‌صدا خودش را تسلیم کند. جان پس از مکثی کوتاه، قامتش را راست کرد، گلویش را صاف کرد و با لحنی آمیخته به تنش و ادب گفت: «من هم از دیدار با شما خوشبختم، پدر.» مرد اما، بدون تغییری در چهره‌ی سنگی‌اش، با حالتی که گویی کلمات را از بلندی قلّه‌ای خطاب می‌کند، گفت: «ای کاش من هم می‌تونستم چنین چیزی بگم... اما فعلاً، با این تأخیرت با این‌که دقیقاً می‌دونستی کی می‌رسم، متأسفم که نمی‌تونم متقابلاً چنین حسی داشته باشم.» جان اخمی کرد اما حرفی نزد، خودش را کنترل کرد و چند گام به سوی پدرش برداشت. لحظه‌ای خواست او را در آغوش بگیرد، اما درست پیش از آنکه نزدیک شود، دست پدرش با حرکتی دقیق و خشک در هوا بالا رفت؛ مانعی رسمی و خشن برای حفظ فاصله. هانس که نفس‌زنان خودش را رسانده بود، این صحنه را دید. با صدایی بلند گفت: «آقای فردریگسن... سلام!» مرد با چرخشی اندک، چانه‌اش را بالا آورد و نگاهی انداخت که گویی از میان لایه‌هایی از طبقات بالاتر اجتماع، پایین‌ترین موجود ممکن را برانداز می‌کند. آن نگاه سرد، آن‌قدر حساب‌شده و مملو از بی‌نیازی بود که لرزه بر تن هانس نشست. حس کرد انگار در برابر کسی ایستاده که نه‌تنها هیچ نیازی به دانستن نام او ندارد، بلکه وجودش را هم فقط به عنوان بخشی زائد از فضای اطراف درک می‌کند. سپس به جان نگاهی انداخت، آهی کشید و با حالتی که انگار تنها با تحقیر قادر به تنفس است، گفت: «یعنی حتی در انتخاب رفیق هم دچار نقصان شدی؟ واقعاً حیرت‌آوره که مادرت هنوز شعله‌ای از امید در دلش نسبت به تو نگه داشته. خب حالا، بیایید این چمدان‌ها رو بردارید. قرار نیست خودشون حرکت کنن. شاید بالاخره بتونم از شما جوانان معطل، کاری درخور ببینم.» جان بی‌کلام چمدان‌ها را برداشت. هانس جلو آمد تا یکی را بگیرد، اما جان تنها سرش را آهسته تکان داد. با این‌حال، هانس اصرار کرد و در حالی که چمدان را گرفت، گفت: «سلام، من هانس بلیک‌ام. دوست نزدیک جان.» مرد لحظه‌ای مکث کرد، سپس با ابرویی بالا انداخته، گفت: «تو همیشه انقدر پرحرفی؟» جان دستش را بر شانه‌ی هانس گذاشت؛ اشاره‌ای آرام که یعنی نگران نباش. سپس رو به پدر کرد و پرسید: «برنامه‌تون برای اقامت چیه؟» مرد، با حالتی که گویی دارد درباره‌ی اقامت در منطقه‌ای بدبو و نچسب نظر می‌دهد، گفت: «احتمالاً یک آلونک، در هتل کنتینانتال.» هانس، که هنوز در تلاش بود این چهره‌ی سرد و متفرعن را در ذهنش هضم کند، با صدایی آرام زیر لب گفت: «منظورش همون هتل پنج‌ستاره‌ست؟» قبل از آنکه حتی جان بتواند پاسخی دهد، صدای مرد، خشک و قاطع، از فاصله‌ای کوتاه پشت سر او آمد: «بله. همان هتلی که با وقاحت، پنج‌ستاره بودن را به خود نسبت داده. در این زباله‌دونی که شما به آن شهر می‌گویید، آن احتمالاً تنها چیزی‌ست که می‌شود آن را "قابل تحمل" دانست و این خود، نهایتِ تأسف است.» هانس در جا خشک شد. قلبش لحظه‌ای ایستاد. گویی نه فقط به یک جمله بلکه به تصویر خودش در نگاه آن مرد توهین شده بود؛ نه برای گفتاری ناپخته، بلکه صرفاً برای موجود بودن. تلاش کرد چیزی بگوید اما دهانش باز نماند. سکوت سنگینی آن‌ها را در برگرفت تا نزدیکی هتل. جان پرسید: «هدفتون از این سفر چی بود؟» مرد، برای اولین‌بار، لبخندی کوتاه و خشک زد. گفت: «یک پروژه‌ی کاری. اما به اصرار مادرت متعهد شدم چند ساعت را با تو سپری کنم. برای همین هم ناچارم خرده غذایی را با تو بخورم. شاید این‌گونه بتوانم غذایی واقعی به تو بچشانم. که دیگر این‌طور، شبیه سگ‌های ولگرد دنبال چیزی برای جویدن نگردی.» هانس خواست چیزی بگوید، اما ترس از تندی نگاه پدر، دهانش را بست. با لحنی کوتاه پرسید: «شما چه کاری انجام می‌دید؟» مرد آهی عمیق کشید، گویی پاسخ به چنین پرسشی شأن او را پایین می‌آورد: «این شماره‌ی منشی من در بروکسل است. اگر واقعاً اصرار به طرح چنین سؤالات کم‌مایه‌ای داری، از او بپرس.» سپس بی‌هیچ نگاه یا کلامی، کارتی را از جیبش بیرون کشید و همان‌طور که به جلو حرکت می‌کرد، آن را به عقب پرتاب کرد؛ گویی به گدا صدقه‌ای داده باشد. وقتی به هتل رسیدند، مرد با حرکت سرد و مختصری به پادوی دم در اشاره کرد تا چمدان‌ها را از آن‌ها بگیرد. سپس دو اسکناس هزار فرانکی از جیبش درآورد و بدون آنکه نگاهشان کند، به دست جان و هانس داد. بعد، با نگاهی کوتاه به جان، گفت: «برای شب سیزدهم ژوئن، رأس ساعت نوزده، در رستوران هتل حاضر باش.» صدایش نرم‌تر نبود، فقط آهسته‌تر. و در همان لحظه جان فهمید—آن تاریخ همان بود که مادرش هر سال با لرز صدایی فروخورده به آن اشاره می‌کرد؛ نه از سر عشق، که گویی باری قدیمی و خاک‌خورده را به‌دوش می‌کشید، شبی که آغازگر چیزی بود که هیچ‌گاه قرار نبود التیام یابد. سپس بدون کلمه‌ی دیگری، از آن‌ها فاصله گرفت و در سکوتی اشراف‌مآب، وارد لابی شد. هانس، با صدایی که بیشتر برای خودش بود، گفت: «خداحافظ آقای فردریگسنننننننن...» اما پاسخی نشنید. جان با نگاهی تهی و صدایی آهسته گفت: «بی‌خیالش. اون همیشه همین‌طوریه. از عصبانیت دیگران تغذیه می‌کنه. وقتی بچه بودم، کافی بود ناراحت یا عصبانی باشم. همون موقع با همین کمربند چرمی که حالا به تنشه، منو می‌زد.» جان گوشه‌ی لباسش را بالا زد؛ نشانه‌ای از سوختگی بر پهلویش بود. ادامه داد: «یه‌بار اون‌قدر منو زده بود که رفتم توی اتاقش و کمربندش رو برداشتم. می‌خواستم بندازمش توی شومینه. اما از ناکجا ظاهر شد؛ چنان با خشم که انگار خیانت کرده باشم. با یک حرکت بازومو گرفت، انقدر محکم که حس کردم رگ‌هام دارن له می‌شن. صدای ترک خوردن یکی از استخوان‌هام رو شنیدم. کمربند از دستم افتاد. بعد همون‌طور که هنوز توی چنگش بودم، منو با خودش کشوند کنار شومینه. یه میله‌ی فلزی داغ از کنارش برداشت و بدون لحظه‌ای درنگ، فشار داد به پهلوم. بوی سوختن پوستم و صدای جیغ خودم باهم قاطی شد. بعدم پرتم کرد اون‌ور اتاق؛ مثل زباله‌ای که بخواد از جلوی چشمش دور کنه. اگر مادرم اون لحظه نمی‌رسید... شاید دیگه الان اینجا نبودم.» هانس خشکش زده بود. جان نگاهی به او کرد و لبخند تلخی زد: «تنها قانونی که داشت این بود: "تا وقتی گریه می‌کنی، تنبیه ادامه داره." برای همین یاد گرفتم هیچ‌وقت گریه نکنم. و هیچ‌وقت عصبانی نشم.»