سهیل آقایانی

کتاب منافق

قسمت ۲
سهیل آقایانی
hypocrite book  2
مرد قدمی به جلو برداشت. دستانش در سایه‌ی اورال کت بلندش پنهان بودند، اما حرکاتش مثل طعمه‌ای که به سمت شکارش می‌خزد، با اطمینان و بی‌رحمی همراه بود. او به سمت جنازه‌ی روی زمین رفت. چاقویی که هنوز در گلوی قربانی جا خوش کرده بود را با یک حرکت سریع بیرون کشید. خون از چاقو چکید و روی زمین افتاد، لکه‌ای سرخ که با هر قطره گویی سنگینی فضا را بیشتر می‌کرد. او سرش را خم کرد و به لکه نگاه کرد، انگار که بخشی از خودش را در آن می‌دید. آن را بو کرد و آرام گفت:«هیچ بویی بهتر از شکار تازه نیست.» می‌خواست خون شکار خودش را بچشد که صدای جیغی از میان جمعیت سکوت را شکست:«تو یه هیولایی!» مرد لحظه‌ای ثابت ماند. سپس، چشمانش درشت‌تر شد و صورتش، که پیش‌تر به سختی می‌شد خشم را در آن دید، حالا شعله‌ور شد. قدمی سنگین به جلو برداشت و با فریادی که دیوارهای اتاق را لرزاند، گفت:«کی اینو گفت؟!»
جمعیت حتی نمی‌توانستند نفس بکشند. نگاه‌هایشان، مثل آینه‌هایی شکسته، ترس را منعکس می‌کرد. او این را می‌دید و لبخند می‌زد، نه از شادی، بلکه از قدرتی که ترسشان به او می‌داد. حتی صدای باران هم انگار از ترسش بند آمده بود. مرد چشمانش را باریک کرد و صدایش را به آرامی پایین آورد:«نگران نباشید، گوسفندای کوچولو... گوسفندا وقتی یه گرگ بینشون باشه فقط می‌تونن بع‌بع کنن.» او شروع به قدم زدن در میان جمعیت کرد. صدای کفش‌های چرمی‌اش روی زمین هر قدمش را مثل چکش بر گوش‌ها فرود می‌آورد. سرش را کمی کج کرد و با لحنی که به سختی آرامش در آن پیدا می‌شد، گفت: «عجیب نیست؟ همین الان یکی از شما مرد. درست جلوی چشمتون. ولی تنها کاری که می‌کنید اینه که به من زل بزنید. چرا؟ که صورتمو یادتون بمونه؟ که برین به پلیس معرفی کنین؟» او مکث کرد. چشمانش از جمعیت عبور کرد و خنده‌ای خفیف بر لبش نشست. «بی‌خیال. واقعاً فکر کردید انقدر احمقم؟ فکر کردید من جایی برای اشتباه می‌ذارم؟ نه... شماها فقط یه مشت آدم ساده‌اید. یا بهتره بگم، یک مشت عقب‌مونده که برای شکارشدن زاییده شدید.» او ناگهان ایستاد. نور کم‌رنگ چراغ به شکلی ضعیف روی او افتاده بود، سایه‌ی بلندش جمعیت را مثل چادر می‌پوشاند. او کمی خم شد. فاصله‌ای میان آن دو باقی نمانده بود. نفس‌های زن تند و کوتاه شده بود، گویی هر لحظه می‌ترسید جانش را از دست بدهد. صدایش مثل زمزمه‌ای آرام و زهرآلود در گوش زن پیچید:«می‌دونی؟ هر کسی که خودش رو گناهکار بدونه، بوش رو حس می‌کنم.» زن نفسش را حبس کرد. چشمانش به سختی باز نگه داشته می‌شدند. او می‌دانست نمی‌تواند حرفی بزند. نمی‌توانست حتی تکان بخورد. گویی تمام دنیایش در آن لحظه به سکوت و تاریکی فرو رفته بود. مرد لحظه‌ای مکث کرد، چاقو را در دستش چرخاند، و بدون هیچ اخطار دیگری به قدم زدن ادامه داد.
اما چیزی در نگاهش باقی ماند؛ یک برق سرد، مثل سایه‌ای از گذشته که از او جدا نمی‌شد. زن سعی کرد نفس بکشد، اما گویی چیزی در گلویش گیر کرده بود. صدای قدم‌های مرد هنوز در گوشش طنین داشت، مثل ضربانی که هرگز پایان نمی‌یابد.