منافع
قسمت ۷هانس در کنار جان را در حالی که با گل رز سفیدی که کاشته بود حرف میزد ایستاده بود. محو جان بود. اینکه چگونه جلوی گیاهی که شاید به حتی سر زانوی او نمیرسد زانو زده و از اون چنین مراقبت میکند. گویا نمیدانست که این گل عمری کوتاه دارد. تنها چند ماه قرار است در کنار او بماند. هانس دست در جیب شلوارش کرد و سیگاری بیرون کشید اما تا خواست کبریتی بیرون بکشد. جان نگاه معناداری به او کرد. هانس که در اون لحظه نگاهی به چشمان خیره جان انداخت و در حالی که سیگار گوشه لبش بود شانههایش را بالا انداخت و آخر سر با ناراحتی گفت: «باشه... باشه... پیش بچهها سیگار نمیکشم. بعد سیگارش را داخل پاکش گذاشت و تا خواست به سمت بیرون باغچه برود جان بدون آنکه به سمتش بچرخد گفت: «بنظرت چرا گلهای رز رو ما جز گلهایی که قشنگ هستند میشناسیم؟»
+ چه میدونم حتما بازاریابی خوبی دربارش شده. هر چی هست تو نمیذاری در کنارش سیگار کوفتیم رو بکشم.
جان از جایش بلند میشود و دستکشش را درمیآورد و با آنها به سمت درب اشاره میکند تا بتوانند در جای دیگری باهم صحبت داشته باشند.
- خب گل رز... گلی هست که کلی خار داره. اگر حواست نباشه ممکنه زخمیت کنه. یا مثلا چیزهایی مثل طلا، سنگی هست که زیاد پیدا نمیشه برای همین انقدر گرونه و تو نمیبینی افراد فقیر اون رو اصلا دیده باشن در حالی که ثروتمندها سنگ توالتشون از جنس طلائه. کلی مثال دیگه هم هست که این ویژگی رو دارن.
+ خب که چی؟ بخاطر اینکه خار داره نمیتونم سیگار بکشم؟
- نه... رفیق عزیز من... من دوست دارم این گیاه بیشتر زنده بمونه تا من بتونم بیشتر ازش لذت ببرم.
+ پس عملا فقط چون برات منفعت داره سعی داری اینطوری بهش برسی؟
- معلومه که بله. همهی روابط من و انسانها بر اساس منفعت هستش.
هانس از حرکت میایستد و با جان نگاه میکند که چگونه پیپش را از جیبش بیرون میکشد. چند گام که جان جلو میرود به عقب برمیگردد و با تعجب به هانس نگاه میکند.
+ یعنی حتی تو به خاطر منافع من باهام دوست شدی.
- خب نمیشه گفت برای منافع خودت... بیشتر برای منافع خودت من با تو دوست شدم. البته الان فکر کنم احساس میکنی که تا الان داشتم ازت سوءاستفاده میکنم ولی ازت فقط استفاده میکنم. اما اینطوری نیست. من خودم به شخصه عاشق اینم که باهات تعامل دارم. این بزرگترین منفعتی هست که تو برای من داری. باعث میشی یک دوست داشته باشم. کسی باشی که احساس با یکی بودن رو بهم میده و میدونم لازم نیست شب کریسمسم رو تنها بگذرونم. میبینی. منافع لازم نیست حتما مادی باشه.
هانس دست در جیبش میکند و کبریتش را بیرون میکشد و به رسم معذرتخواهی پیپ جان را روشن میکند و لبخندی بر روی گونه تپلش میاندازد و میگوید: «خب روشن کردن پیپ رو هم جزو منافعی بذار که من بهت میدم.»