آب
سهیل آقایانیآب عجیبترین موجود در این کره خاکی هستش. یک ماده بیرنگ، بدون هیچ طعمی اما بسیار کشنده. میتواند با خون سردی هر چه تمامتر هر کسی را به آغوش مرگ بکشد. مادهای که هم حیات میبخشد و هم حیات میگیرد. نقش آب در جاهای مختلف همچون در انسان و طبیعت را میتوان دید. میتوان آن را در موجهای دریا و اقیانوس دید که چگونه فرمی زیبا ایجاد میکند. همچون ظاهر گول زننده یک پری دریایی میتواند به یک موجود گوشتخوار تبدیل شود. خون قربانی خود را میمکد. بدون هیچ ردی از خود. قربانیاش را از خاطرهها پاک میکند. حیف که طول عمر این موجها بسیار کم است. آنها با نداهای هوا جان میگیرند و به سوی مرگ خود در خشکی میشتابند. سپس مادرشان، دریا، جنازههایشان را با خود برمیگرداند. این حق یک مادر است که بر مزار فرزندش گریه بریزد. این عزاداری به قدر اندوهگین است که سرمای دریا را میتوانید در نزدیکی مرگ موجها ببینید. سرمایی خالی از جان. بدون هیچ گرمایی. حتی با وجود خورشید سوزان، سرمای مرگ، موی بدن انسان را سیخ میکند. بچهها به همین دلیل از آب میترسند. شاید صدای نفس مرگ را میشنوند. از سوی دیگر اشکها را میبینیم. اشکها معمولا ناشی از شادی هستند. اما دریا از عزاداریاش به ما یاد داد که گاهی در غصهها هم باید اشک ریخت. باید با مادر موجها داغدار شد. اینکه ما زمانی که بزرگ میشویم و فراموش میکنیم که چگونه گریه میکردیم، بخاطر فراموشی عزایی است که ۱۰۰۰۰ سال است که یک مادر بپا کرده است. آبها حافظه دارند. برای همین همیشه حتی اگر خورده هم بشوند به سوی مادرشان راهی را پیدا میکنن. با هزاران هزار مورد برخورد میکنند. اما برمیگردند. آب تنها موردی که به خوبی یاد گرفته، آن بود که همیشه مهربان باشد. اخم نکند. هرگز با کسی با تندخویی کردار نکند. زیبا باشد و بدرخشد. حتی در مردابها هم از درون بدرخشد. در سرما یخ بزند تا بتواند زیر نور ماه بدرخشد. شکننده بشود تا ماهیهای زیر آن زنده بمانند. همین باعث شود که ببینیم این رعد و برق نیست که عامل رشد گیاهان می شود، بلکه این باران است که آنان را نواز میکرد. از آنان میخواست که رشد کنند. تا به گیاهی توانمند مبدل شودند. هیچکس نمیدانست چرا باران به این اندازه با محبت است. هیچکس سعی نمیکرد از درون او خبردار شود. همه تنها او را در چرخهای میدیدند که مدام از دریا به آسمان و از آسمان به دریا میرود. همه سعی بر منطقی کردن این روابط داشتیم اما کسی به دنبال احساسات نبود. شاید احساسات هیچگاه مهم نبوده. شاید تنها تظاهر به داشتن احساسات داریم. به خود این دروغ را خوراندهایم که ما موجودات احساسیای هستیم. تنها اینکار را کردهایم تا بتوانیم اشتباهاتمان را توجیه کنیم. خودمان را با اعداد و ارقام مجبور نمودهایم این حقیقت را بپذیریم که ما هم احساسات داریم. همهی اینها زمانی رد شدند، که اولین انسان برای عشق خود گریه کردند. شاید این آب بود که درب احساسات را بر ما باز کرد. کاری کرد که از موجودات تک بعدی پیرو مطلق به موجوداتی تبدیل شویم که احساساتش همواره در تضاد با منطق است. آری. شاید... شاید واقعا آب عجیبترین موجود در این کره خاکی است.