زندگی
قسمت ۹جان عزیز سلام؛مدتی هست که از آخرین دیدارمون میگذره. امیدوارم که ناراحتیای که بینمون ایجاد شد رو فراموش کرده باشی. به هر حال احساسات گذشته تنها در گذشته جای دارن. خواستم بهت اطلاع بدم که قرار هست به شهر بیام. اگر مشتاق بودی خوشحال میشم بار دیگر ببینمت. اینبار علاقه دارم بدونم در چه شرایطی داری به سر میبری.تقریبا داشت فراموشم میشد. شارلوت زمانی که فهمید که قراره به سمت شهر برم. خیلی اصرار داشت با من بیاد. فکر کنم به این هوا دوست داره به شهر بیاد چون از تو خوشش مییاد. به هر حال تو تنها کسی هستی که با بچهها انقدر خوبی.دوست سابقت، ژوزفین
هانس شروع به خندیدن میکند. سپس رو به جان میکند و میگوید:«باورم نمیشه این فاحشه انقدر پرو هست که اینطوری ازت درخواست میکنه که ببینیش. خواهش میکنم بگو که اصلا چنین برنامهای نداری.»
جان از روی صندلی چوبیاش بدون صدایی بلند میشود به سوی شومینه میرود. نامه را همچون غذایی به خورد آتش میدهد. سپس به سمت هانس برمیگردد و در جوابش میگوید:«من احساسی برای ژوزفین ندارم. حتی ذرهای. اگر حتی این نامه بدنش میبود با این حال در آتش میانداختم و سوختنش رو میدیدم. اما دوست دارم برم پیشش. اونم فقط بخاطر شارلوت. خواهر مو فرفریش که هیچ گناهی نکرده. درضمن هر بار که من رو دیده برام یک چیزی هدیه آورده. شاید هر کاری برای شارلوت بکنم ولی مطمئن باش دیگه قلبی ندارم که بخواد برای آدمی به نام ژوزفین بتپه.
هانس به سمت جان رفت و سپس بدون هیچ مقدمهای جان را در آغوش گرفت. جان ابتدا از اینکار جا خورد و سعی کرد خود را از بالشتک چربی خلاص کند اما هرچه بیشتر تلاش میکرد همچون آدمی در دام شن روان بیشتر به داخل کشیده میشد. آنقدر دست و پا زد که از گوشههای چشمش آبی بیرون زد. جان در حال جوشیدن بود، سپس جان با صدایی لرزان گفت:«ژوزفین همیشه بهم میگفت من هیچوقت ترکت نمیکنم. چقدر احمق بودم که به این جمله خودم رو باختم. همه در آخر از همه جدا میشن. همهی ما محکوم به تنهایی هستیم.»
درب به صدا در آمد. کسی بر درب با ضربی هارمونیک میکوبید.
هانس جان را ترک آغوش گفت و به سوی در رفت. همین که درب را باز کرد. برقی در چشمانش چرخید. ایمی بود. با روحی شاد و پر طراوت آماده بود که با شریک خود ساعاتی را بگذراند. جان، هانس را در آن حالت دید. مجبور شد مداخله کند و ایمی را به داخل دعوت کند تا کمی استراحت کند تا هانس آماده رفتن شود. زمانی که ایمی با شوق وارد شد هانس از جان پرسید:«این چه حسیه که من دارم؟»
جان سرش را کمی تکان داد و در حالی که به ایمی نگاه میکرد که چگونه طاقچه بالای شومینه را وارسی میکند جواب داد:«زندگی.»