خشم منطق
قسمت ۱۸
«تو همیشه نگرانی، نگران اینکه تصمیمی بگیری که نشه جبرانش کرد.» جان این را گفت و پک عمیقی به پیپش زد. دود خاکستری به آرامی در اتاق پیچید و نگاهش به شعلههای شومینه دوخته شد. لحظهای سکوت کرد و بعد، انگار که با خودش حرف میزد، ادامه داد:«ولی تقریباً هر چیزی جبرانپذیره. حداقل این چیزی بود که همیشه میگفتن، نه؟ اینکه خدا ما رو میبخشه، چون خودش جا برای جبران کردن گذاشته. ولی اگه هیچ فرصتی نباشه، اگه هیچ وقتی برای نشون دادن اینکه میتونستی بهتر باشی باقی نمونه، چی؟» هانس کمی جا خورد و به جلو خم شد. با لحنی آرام پرسید: «این حرفا رو چرا الان میزنی، جان؟» جان نگاهی به او انداخت. تلخندی زد و گفت: «میدونی، همیشه میگفتن سعی کن مثل خدا رفتار کنی. ولی مردم؟ مردم وقتی پشتشون رو میکنی، دیگه تو رو نمیشناسن. هیچکس یاد نمیگیره که ببخشه. هیچکس حاضر نیست جا برای جبران بده. چون سختتر از اونه که به نظر میاد.» هانس سرش را به نشانه تأیید تکان داد، ولی چیزی نگفت. جان ادامه داد:«اما یه چیزی هست که فهمیدم. ببخشیدن راحتتر میشه وقتی طرف رو دوست داشته باشی. شاید بهش سخت بگیری، شاید حتی ازش خسته بشی، ولی اگه دوستش داشته باشی، میتونی چشمپوشی کنی. من خودم هیچوقت این فرصت رو نداشتم. هیچوقت...» او مکث کرد. لحظهای چشمانش را بست و بعد، با لحنی آرامتر ادامه داد:«... و نمیخوام این اتفاق برای تو و ایمی بیفته.»
هانس سرش را بالا آورد و به جان نگاه کرد. چشمانش پر از سوال بود. گفت:«درباره چی داری حرف میزنی جان؟»
جان آهی کشید. پک دیگری به پیپش زد و سعی کرد لبخندی بزند، اما موفق نشد. گفت:«میدونی... بعضی وقتا به شبهایی که باهاش بودم فکر میکنم. شاید اگه بیشتر باهاش وقت میگذروندم، این اتفاق نمیافتاد. شاید اگه به حرفاش گوش میدادم، هیچوقت لازم نبود زیر آوار تکتک حرفهای خاموشش دفن بشم.» لحظهای سکوت کرد. شعلههای شومینه سایهای از غم روی چهرهاش انداخته بودند. جان تلخندی زد و ادامه داد: «میدونی جالبیش چیه...» سر پیپش را به سمت هانس گرفت و گفت:«من اون روز قرار نبود اون رو ببینم. شاید چندین بار تلاش کرده بود که بهم مشکلش رو بگه. ولی من...» صدایش آرامتر شد، انگار خودش را به سختی وادار به حرف زدن میکرد. «هر بار... از حرفاش... طفره میرفتم...» جان ناگهان از جایش بلند شد. نگاهش به شعلههای شومینه خیره بود، اما صدایش بلندتر و لرزانتر شد:«حالا ببین... به چی تبدیل شدم!» صدایش به وضوح میلرزید، ولی با خشم بیشتری ادامه داد:«یه ضایعه... زخمِ که همیشه زیر نقابهای گرانقیمت پنهون شده، یه گندیدهگی که هیچکس نمیخواد ببینه!» او دستانش را از هم باز کرد، انگار که خودش را برای قضاوت دنیا به نمایش گذاشته باشد. «فکر میکنی این منم؟ این آدم لعنتی که مردم میبینن؟ نه، هانس! این فقط یه نقابه! یه پوستهی لعنتی که روی یه مشتی آشغال کشیده شده. تمام چیزی که از من مونده، همین کثافتهاست!» او به سمت پنجره اشاره کرد. صدایش حالا پر از طغیان بود، اما در عمقش بغضی سنگین پنهان بود. «همین مردم لعنتی! همین آدمایی که حتی یه بار نپرسیدن توی سرت چی میگذره. فقط میخوان لبخند بزنی، سر تکون بدی، و بهشون بگی که همهچی خوبه. ولی هیچکدومشون نمیخواد بدونن! هیچکدومشون نمیخواد بفهمه که زیر این لعنتی چی هست...» جان نفسنفس میزد. دستانش را روی میز گذاشت و با خشم به چشمان هانس نگاه کرد. «میدونی، هانس؟ شاید اگه اون لعنتیها نمیخواستن همهچی اینطور باشه، اِولین الان اینجا بود. شاید... شاید هنوز میتونستم...» هانس سعی کرد چیزی بگوید، اما قبل از اینکه دهانش را باز کند، جان به سمت میز هجوم برد. فریاد «خفه شو، هانس!» از دهانش بیرون پرید، بهطوری که انگار صدای خودش رو هم نمیشنید. دستش مثل یه شلاق به لیوان بلورین روی میز خورد و در عرض یک لحظه صدای شکست شیشه در فضا پیچید. تکههای شیشه پاشید و در همان لحظه، انگشتانش که در دل حرکات عصبی بودن، با تیزی یکی از تکههای شکسته برخورد کردند. جان با همون شدت عصبانیت بهطور ناخودآگاه دستش رو فشار داد، تا جایی که خون از دستانش چکید. اما او انگار هیچچیز رو حس نکرد. نگاهش ثابت بود، چشمانش پر از شعلههای خشم. به درون خودش فرو رفته بود. صدای خون که به آرامی از انگشتانش میچکید، به گوش نمیرسید. حتی وقتی که دستش خالی از انرژی و پر از خون شده بود، همچنان حرفهایش در حال سرازیر شدن بود. صدای شکستن لیوان هنوز در گوشش میپیچید، اما انگار دنیای اطرافش به کلی از کنترلش خارج شده بود. او یک قدم به جلو برداشت و دستانش را در هوا گشاد کرد، گویی میخواست خود را در برابر هانس و هر کسی که در اتاق بود، برهنه و بیدفاع نشان دهد. «این منم!» فریاد زد، اما حتی صدای خودش هم در برابر خشمش کمرنگ به نظر میرسید.
چشمانش از شدت هیجان پُر از اشک شد، اما هیچکدام از اینها مانع ادامهی صحبتهایش نشد. «این فقط پوستهست! پوستهای که روی هر چیزی که دیگه از من باقی نمونده کشیدم!» دستش را به شدت به شومینه زد، اما باز هم هیچ احساسی از درد نداشت. دستانش خونین و بیروح، درست مثل روح خودش. «اِولین دیگه نیست... هیچوقت نمیتونم جبران کنم.» هانس با نگاهی نگران و مردد به او نزدیک شد، اما چیزی نگفت.
جان به شعلهها نگاه کرد، گویی میخواست در آن آتش چیزی پیدا کند که گم کرده بود. چشمانش آرامآرام خیس شدند، اما انگار نمیخواست اشکهاش بیرون بیفتند. با صدایی کم، که به سختی شنیده میشد، گفت: «اِولین... شاید بهترین اتفاق زندگی من بود...» او مکث کرد. نگاهش به شعلهها گره خورده بود، ولی انگار چیزی در درونش میشکست. لبهایش تکان خورد، ولی هیچ صدایی از آنها بیرون نیامد. دستش را به کناری کشید، ولی انگار هیچچیز دیگر مهم نبود. «شاید اگر زمان بیشتری میداشتم... شاید اگر فرصتی برای گفتن داشتم...» مکث کرد. سرش را پایین انداخت، انگار بار سنگینی بر دوشش افتاده بود. در سکوت طولانی، فقط صدای آتش و تپش قلبش شنیده میشد. صدایی شبیه صدای اِولین، همان صدای مهربان که همیشه به او امید میداد، حالا در سکوت کر کننده شب گم شده بود.