درون باطل
قسمت ۵جان رو به روی هتل ایستاده بود. هتل دو کریون در قلب پاریس، در میدان کنکورد قرار داشت؛ ساختمانی با شکوه از قرن هجدهم با نمای کلاسیک فرانسوی – ستونهای عظیم سنگی و بالکنهایی با نردههای آهنی مشبک طلاییرنگ. وقتی وارد لابی میشدی، بوی ترکیبشدهٔ عطر فرانسوی و موم جلا دادهٔ کفپوشهای چوبی به مشام میرسید. لوسترهای کریستال و آینههای قدی نور چراغها را چند برابر میکردند. خدمهٔ هتل لباسهای رسمی با دستکش سفید به تن داشتند، و سرویس فرانسوی در سطحی بود که مهمان حس میکرد وارد یک کاخ سلطنتی شده است، نه فقط یک هتل. پنجرههای رو به میدان کنکورد چشماندازی مستقیم به ستون مصری «اوبلیسک» و خیابان شانزهلیزه داشتند؛ جایی که کالسکهها، اتومبیلها و عابران شیکپوش در رفتوآمد بودند. جان به این مسائل عادت داشت. این چیزی بود پدرش از ابتدای زندگی به او تحمیل کرده بود. هیچگاه جان نتوانسته بود از ثروت لذتی ببرد. چرا که ثروت برای آیندگان است. آیندگانی که هیچگاه به خاتمهای نمیرسند و روزانه حریصتر از گذشته بدنبال پر کردن کیسه مادیات خود هستند. آیندگان افرادی بودند که هیچگاه اسمی از خود نداشتند چرا که همیشه جلوتر تمام نسلها در حال حرکت بودند. جان میدانست تنها زمانی کوتاه مانده تا بتواند به سر قرار با پدر خود برسد. اما با توجه به ظاهرش، پذیرنده برایش کمی سخت بود که بخواهد باور بکند کسی در این هتل چشمی به انتظار او دارد. بدین جهت مجبور بود به جهت احترام و احتیاط اطمینان خاطری حاصل کند. کاری که مجبور بود با اکراه انجام دهد. با اینکه جان دقایقی زودتر رسیده بود اما کار پذیرنده بگونهای او را نگاه داشت که باعث ایجاد تاخیر در کارش شد. پس از اطمینان حاصل کردن از قرار ملاقات قبلی جان با پدرش اون را راهنمایی کردند که به سمت رستوران برود.
جان قدم به سالن گذاشت. چشمش به میز بزرگی افتاد که در انتهای سالن، کنار پردههای مخملی سرخ، برای دو نفر آماده بود. پدرش پیش از او رسیده و بیحرکت پشت میز نشسته بود. دستمال سفید به دقت روی پایش پهن شده و انگشتان باریک و خشکیدهاش روی دستهٔ چاقوی نقرهای استراحت میکردند؛ گویی حتی پیش از آمدن غذا هم نمایش قدرت در حال اجرا بود. میز چنان بینقص چیده شده بود که جان احساس میکرد اگر یکی از لیوانهای کریستال را بهجای دیگری بگذارد نظم جهان فرو میریزد. سه ردیف کارد و چنگال براق، چهار جام با اندازههای متفاوت برای شراب و شامپاین، و بشقابهای تو در تو همه زیر نور ملایم شمع میدرخشیدند. وقتی نزدیک شد، چند نگاه کوتاه از سمت کارکنان به او دوخته شد؛ نگاههایی که نه خصمانه، بلکه آمیخته با بیاعتنایی بود. لباسش سادهتر از آن بود که به چشمشان بیاید، کتوشلواری معمولی که در این فضای اشرافی بهچشم میآمد. آنها هیچگاه چیزی نگفتند، اما نگاهشان میگفت: «اینجا جای تو نیست.» جان آرام نشست، بدون آنکه کسی منویی به دستش بدهد. همهچیز از قبل انتخاب و هماهنگ شده بود؛ مثل هر بخش دیگر از زندگیاش. او و پدرش تنها میبایست منتظر بمانند تا غذا در زمان دقیقش روی میز حاضر شود. لحظهای سکوت میانشان نشست، سکوتی که سنگینتر از صدای پیانو و زمزمهٔ سایر میزها بود.
به محض آنکه جان روی صندلی نشست، صدای خشک و سرد پدرش فضا را برید:«باز هم دیر کردی.» جان دهان باز کرد که توضیحی بدهد، اما نگاه سنگین پدر مجالش را برید. نگاهش آرام از سر تا پای جان لغزید، مثل کاردی که روی پوست کشیده شود. بعد بیهیچ تردیدی گفت:«حداقل به خودت این زحمت رو میدادی یک رخت بهتر به تن بکنی.» جان حس کرد تمام سالن برای لحظهای ساکت شد و تنها صدای پیانو در گوشش پیچید. گارسونها در سکوتی منظم اولین بشقابها را آوردند؛ صدف تازه با برشهای لیمو. جان، که از فشار نگاه پدر دستپاچه شده بود، کارد و چنگالی را برداشت که برای مرحلهٔ بعد روی میز چیده شده بود. فلز نقرهای زیر نور شمع برق زد. پدر اخم در هم کشید و بیصدا سری تکان داد. لحظهای بعد، جامی از شراب سفید مقابلش گذاشتند. جان بیفکر دست برد و جرعهای بلند نوشید؛ مثل آب. پدر آهی کوتاه کشید و با صدایی آرام اما خشمآلود گفت:«این نوشیدنی برای مزهکردن است، نه برای بلعیدن.»جان سعی کرد لبخندی بزند، اما طعم تیز و شور صدف در دهانش به تلخی بدل شد. معدهاش آمادهٔ پذیرش چنین غذایی نبود، هر لقمه بهجای لذت، سنگینی و دلآشوب میآورد. او چنگال را بیش از حد محکم گرفت و در بیدقتی با صدای ناخوشایندی به بشقاب زد؛ چند نگاه کنجکاو از میزهای اطراف به سمتشان چرخید.پدر همچنان سرد و سنگین بر او خیره بود، چشمانی که نه تنها بیمهری که انزجار در آن موج میزد. آرام گفت:«تو هیچوقت یاد نگرفتی، نه؟ همیشه همینطور... اشتباه پشت اشتباه.» جان حس میکرد هر جرعهٔ شراب، هر لقمهٔ غذا و هر حرکت دستش به جای لذت، حکم محاکمهای تازه را دارد.
پس از برداشتن بشقابهای پیشغذا، گارسونها با همان سکوت و نظم بیوقفه، فیلههای گوشت را روی میز گذاشتند. گوشت در مرکز بشقاب درخشان بود؛ روی آن لایهای از جگر غاز و سس ترافل براق میدرخشید. عطر تند و اغواگرش در هوا پیچید. جان، هنوز مزهٔ شور و سنگین صدف را در دهان داشت. معدهاش قلقلک میکرد و از سنگینی، گویی به او هشدار میداد که آمادهٔ پذیرش غذای بعدی نیست. با بیحوصلگی چاقویی را برداشت و تکهای از فیله برید؛ اما باز هم همان اشتباه: بهجای کارد مخصوص گوشت، کارد ماهی را به دست گرفته بود. صدای فلز روی بشقاب بار دیگر سکوت را شکافت. پدر بیدرنگ گفت: «برای گوشت، کارد گوشت. این را چند بار باید بگویم؟» جان خیره به دستش شد و بیآنکه چیزی بگوید، کارد را عوض کرد. اما وقتی تکهٔ اول را در دهان گذاشت، هیچکدام از آن طعمهای توصیفشدهٔ فرانسوی که همیشه در ستایشش شنیده بود، برایش معنایی نداشت. گوشت به جای لطافت، در معدهاش سنگی شد که فرو میرفت و بالا میآمد. جان تازه لقمهٔ سوم را برداشته بود که صدای آه عمیق و کشیدهٔ پدر در فضا پیچید. آهی نه از خستگی، بلکه از انزجار. کارد و چنگالش را با حرکتی حسابشده روی بشقاب گذاشت و دستمال سفید را با خشونتی آرام از روی پایش برداشت، طوری که انگار میخواست کل میز را به گورستانی خاموش بدل کند.با نگاهی یخزده به جان خیره شد و گفت:«کافیه. اشتهام رو کور کردی. همین چند حرکت ناشیانهات برای نفرتآمیز کردن بهترین شام فرانسوی کافی بود.» صدایش بالا نمیرفت، اما از صدایش سردی زهرآلودی داشت که تن جان را میلرزاند. ادامه داد:«میدونی؟ عجیب نیست که همیشه از تو جز این همه دستپاچگی و بینظمی ندیدهم. مردی که حتی نمیتونه یک جام را درست در دست بگیره، چطور میخواد بار نام خانوادهاش را به دوش بکشه؟» جان خواست چیزی بگوید، اما پدر بیرحمانه مجال نداد. دستمال را با حالتی تحقیرآمیز روی بشقاب نیمهخوردهاش انداخت و افزود:«این میز برای تو زیادیه، جان. همهچیز زیادیه. این سالن، این غذا، حتی این نام خانوادگی. نگاه کن به خودت... تو در اینجا مثل یک وصلهٔ ناجوری. صدای فلز دستت بیشتر شبیه چنگزدن بچهای به قوطی حلبیه تا نقرهای که سزاوار اشراف باشه.»
سکوتی کوتاه افتاد. تنها صدای پیانو بود که در سالن میلرزید. جان سرش را پایین انداخته بود، و برای لحظهای خیال کرد شاید این سکوت نشانی از آرامش است. اما پدرش، آرام به سمت او خم شد. نگاهش همچون تیغی سرد در چشم جان نشست. سپس با همان سردی گفت:«میدونی چرا اصلا من به خودم زحمت اومدن به اینجا رو دادم؟» پدرش بشکنی زد و پیش خدمتی به سرعت آمد و در یک سینی فلزی یک عدد پاک نامه وجود داشت. پدرش نامه را برداشت و روبه جان کرد و گفت:«مادرت قبل از مرگش این رو نوشته بود و قرار بود تا من زمانی که به سن ۲۵ سالگی میرسی اون رو باز نکنم. برای همین یک گوشه گذاشته بودمش. ازم در نامه خواسته بود که اگر اتفاقی براش افتاد، تا ۲۵ سالگی بهت فرصت بدم تا اگر سر جویی ارزشمند بودی بهت کمک کنم.» جان سرش را پایین انداخته بود. با دستانش پاهایش را به آرامی چنگ میزد. اما پدرش ادامه داد:«اون زن، تنها چیزی بود که برام ارزش داشت. بعد تو اون رو با اومدنت کشتی.»