تو بازیچه من خواهی بود
سهیل آقایانی
در سکوت جنگل، زیر آسمانی که با ابرهای سنگین و متحرک پوشیده شده بود، موجودی ظاهر شد. موجودی پیچیده در سایهها که رازهایی را نجوا میکرد که هیچکس جرأت دانستنشان را نداشت. نامش باستین بود، اما هیچکس نام او را بلند بر زبان نمیآورد؛ گویی حتی هجاهای اسمش نیز نفرینی در خود داشتند. اهالی روستا از او سخن میگفتند، همانطور که از طوفانی در افق دور حرف میزنند. او را «نگهبان اندوه» مینامیدند، هرچند هیچکس جرأت نداشت توضیح دهد چرا.
در برابرش مردی لرزان ایستاده بود؛ دانشمندی که بیش از حد از امنیت کتابهایش و گرمای چراغ خانهاش فاصله گرفته بود. صدای باستین ترکیبی از نرمی و قدرت بود، مانند مخملی که روی تیغهای فولادی کشیده باشند؛ فرمانروایانه و سرشار از تهدیدی کهن.
«فکر میکنی من بازی میکنم، انسان کوچک؟» باستین گفت. لبخندی روی لبانش نشست، لبخندی که هرگز به چشمانش نمیرسید.
مرد عقب رفت. طلسمی آهنین را به سینهاش فشرد و احمقانه باور داشت که میتواند از او محافظت کند. خنده باستین آرام و سرد بود، مانند بادی که در درهای متروک میپیچد.
«آهن؟» باستین پوزخند زد. نزدیکتر شد و سایههای اطرافش مانند موجوداتی زنده به حرکت درآمدند. «فکر میکنی این تو را امن نگه میدارد؟ تو نوری را میبینی که روی سطح آب میرقصد و گمان میکنی عمق دریا هم مانند شجاعتت، کمعمق و بیارزش است. احمق. زیر آن سطح آرام، سرما، ژرفا و تاریکی پنهان شده است. و من فرمانروای آنها هستم.»
دانشمند تلاش کرد سخنی بگوید، اما کلمات در گلویش جان باختند. باستین به جلو خم شد. چشمانش مانند زغالهایی که در آتشی رو به خاموشی میدرخشند، برق میزدند.
«خوب گوش کن. هیچ راهی برای امنیت در برابر من وجود ندارد. نه میتوانی فرار کنی، نه میتوانی پنهان شوی. اگر جرأت کنی مرا به چالش بکشی، یا حتی فکر کنی میتوانی وجودم را نادیده بگیری، به نمکی که در رگهایم جریان دارد سوگند، روزهایت را به سمفونیای از درد و رنج تبدیل خواهم کرد.»
هوا سردتر شد و سایهها عمق بیشتری گرفتند. صدای باستین آرامتر شد، اما همچنان تمام فضای اطراف را پر میکرد.
«به سنگ و بلوط و نارون قسم، تو را بازیچه خودم خواهم کرد. در خفا دنبالت خواهم بود و هر جرقه شادی را در روحت خاموش خواهم کرد. دیگر گرمای لمس یک معشوق، آسایش خواب یا آرامش ذهن را نخواهی شناخت. هر لحظه از زندگیات متعلق به من خواهد بود تا آن را پیچیده و شکسته کنم.»
دانشمند روی زانوهایش افتاد. اشک از صورتش جاری شد، اما باستین همچنان بیحرکت ایستاده بود.
«و اگر...» صدای باستین بالا رفت، مانند تیغهای که از غلاف بیرون کشیده شود. «اگر اندوهی برای کسی که من به او خدمت میکنم به وجود بیاوری، انتقامم را روی وجودت حک خواهم کرد. در رودخانههای خونت خواهم رقصید، از رنجت موسیقی خواهم ساخت و تو را مجبور خواهم کرد در حالی که به نابودی خودت نگاه میکنی، آن را بنوازی.»
لبهای دانشمند بیصدا حرکت میکردند. نگاهش در نگاه باستین قفل شده بود. در همان لحظه، حقیقت را فهمید. باستین تنها یک شیطان ساخته افسانهها نبود. او چیزی بسیار قدیمیتر و تاریکتر بود. موجودی که گویی با نوایی نامرئی حرکت میکرد؛ موسیقیای که هیچ انسانی توان شنیدنش را نداشت.
«تو خودت را دانا میپنداری، دانشمند.» باستین با تمسخر گفت. «اما آنقدر دانا نیستی که مرا آنگونه که باید بشناسی. تو حتی نخستین نت سمفونیای را که اراده من مینوازد، نمیشنوی.»
با این جمله، باستین ناپدید شد و دانشمند را در فضای باز تنها گذاشت. نفسهایش بریده بود و ذهنش در مرز جنون قرار داشت. جایی در دوردست، صدای ویولنی غمگین آغاز به نواختن کرد.