خانه
سهیل آقایانی«میدونی... من زمانی احساسات داشتم. زمانی بود که میتونستم بدون هیچ دلیلی بخندم. میتونستم تنها روی شنهای بیابان بشینم و چشمانم رو ببندم و از لحظهای که درش قرار دارم لذت ببرم. اما یک روز شد که همه چیز رو انگار از دست دادم. حتی کسی رو نداشتم که باهاش درموردش حرف بزنم. هنوزم اون روز بوی لباس زغال تن چوب کردن رو بخاطر دارم. همه چیز را سوزاندم. شایدم کار اشتباهی بود. با اینکه نمیدونم دقیقا کجا کار رو اشتباه رفتم اما من در درجه اول خودم رو مقصر میدونم.»... چاقو را زیر گلوی مرد میگیرد و صورتش را به صورتش نزدیک میکند. با چشمانی سرخ به مرد نگاه میکند. سپس با صدایی بلند میگوید: «تو بگو من چه اشتباهی کردم. تنها با موجودی از نژاد خودتون آشنا شدم. بعد هم مرا طرد کردید و هم زیبای من رو هم به قتل رسوندید. چرااااااااااا؟.... چرا حرف نمیزنی؟ زمانی که داشتید به صلیب میکشیدینش چه فریادها که نمیکشیدین. الان ساکت شدی؟»... چاقو را عقب میآورد. در چشمهای مرد ترس موج میزد. نمیتوانست تمرکز کند. گاهی چشمهایش تار میشد. بوی رطوبت اتاق مرد را اذیت میکرد. اما این چیزی نبود که بخواهد بر روی آن تمرکز کند. گروگانگیر در حالی که در اتاق قدم رو میرفت و چاقوی تیزش زیر نور چراغ میدرخشید با آرامشی به مرد گفت: «فقط ببین چه بلایی سر من آوردی.» سپس فریاد زد گفت: «ببین من رو! تو خودت کسی بودی که این دختر رو جلوی در خونهی من آوردی.» سپس مرد سرش را بین دستشانش پوشاند. گویی صدایی کر کننده در آن اتاق ۳×۳ میشنوید. صدا برایش چنان طنین انداز بود که شروع به درد کشیدن کرد. سپس در به سمت در رفت و آن مرد را همانطور که به صندلی بسته بود رها کرد. بعد از گذشت دقایقی گروگانگیر بار دیگر وارد شد. اینبار چاقو در دستش نداشت. بلکه یک پوشه از کاغذهای نامرتب داشت. همهی آن را به گونهای بر روی میز کوبید که دستان مرد را زیر آن خرد کند. سپس با حالتی که انگار عجله داشت گفت: «بیا ببین...» یک عکسی که از پوشه بیرون کشیده بود را بر صورت مرد میمالید و در گوشش فریاد میزد: «بیا ببین... من رو معتادش کردی. حالا کجاست؟» سپس گروگانگیر عکس را رها کرد و خود را بر روی زمین انداخت. گریه میکرد. از سر عجز و ناتوانی همچون مادرانی که به تازگی فرزندشان را از دست داده بودند گریه میکرد. کمی گذشت. نمیشد دقیق گفت چقدر زمان گذشت. سخت بود در آن اتاق متروکه با وجود آن همه ترک و تار عنکبوت فهمید که چقدر زمان در سپری شدن است. مرد دیگر نمیتوانست شب و یا روز رو تشخیص دهد. تمام زندگیش در همان اتاق میگذشت تنها از طریق غذایی که به خوردش میدادند میفهمید که وقت غذا خوردن رسیده. اوایل میتوانست تشخیص دهد در حال خوردن کدام وعدهی غذایی بود. اما بعدا فهمید این وعدههای غذایی کاملا نامنظم هستند. هیچگاه به طعم غذا اعتراض نداشت. هیچگاه هم به آن فکر نمیکرد که میتواند اعتراض کند. اگر زخمی میشد گروگانگیر او را مداوا و تیمار میکرد. تمیزش میکرد. همیشه به سلامت فیزیکی مرد اهمیت میداد. هر گاه احساس میکرد موهایش بهم ریخته است آنها را مرتب میکرد. یا اگر ریش مرد بلند میشد آن را با دقت هر چه تمامتر مرتب و کوتاه میکرد. همیشه بگونه مرد را آماده میکرد که گویی انگار قرار است به مراسم خاصی برود. گروگانگیر از بس در کوچه اتاق در ناراحتی به سر برد که خوابش برد. مرد میدانست که مقصر است. او کسی بود که عمل همهی این اتفاقات بود. او کاری کرد که دوستش به این حد شکننده و حساس بشود. قبلاً این اتفاق افتاده بود اما هیچگاه به این حد عمیق نبود. مرد به آرامی خودش شروع به گریه کردن کرد. از او بسیار بعید بود. این اتفاقی نبود که کسی شاهد آن بوده باشد. حتی دوستش هم او را در آن وضعیت ندیده بود. مرد به تمام خاطرات لای پوشه نگاه میکرد. لبخند دوستش را میدید. لبخند واقعیای داشت. منطق واقعا زمانی که میخندید زیبا میشد. قلب هر عکس را با اشکانش پاک میکرد. نفس عمیق میکشید. سعی میکرد گونهای جلو دهد که انگار هیچگاه هیچ اتفاقی نیفتاده است. همیشه هم همین بود. این بدن به عشق و علاقهی خارجی نیازی ندارد. چرا باید به کسی به قدری اهمیت دهد که اینگونه حساس شود. منطق نمیدانست اما هیچگاه این زنجیرهایی که به دست و پای قلب میبست آنقدر قوی نبود که او را از هر حرکتی باز دارد.
برای همین قلب به سادگی زنجیر را از خود باز کرد. سپس منطق را به آرامی بلند کرد. از درب خارج کرد. بیرون اتاق چیزی را دید که باورش نمیکرد. در خانهی خودش بود. جایی بود که نمیدانست وجود دارد. سپس به سمت اتاق خواب رفت و منطق را بر تخت خود گذاشت و پتویی بر روی آن کشید. خودش به سمت کمدی رفت تا لباسهایش را عوض کند. منطق که در لحظه برخورد با تخت بیدار شده بود و تنها خود را به خواب زده بود. وقتی قلب به سمت کمد لباسهایش رفت چشمانش را به آرامی باز کرد و ناگهان از چیزی که دید تعجب کرد. هزاران جای زخم شلاق بر پشت قلب بود و هیچکس از آن اطلاعی نداشت. سپس نفس عمیقی کشید و چشمانش را بار دیگر بست که تا فردا بخوابد و زندگیای پر از زشتهای زیبا و بیعدالتیهای مهربانانه شروع کند.