سهیل آقایانی

درون باطل

قسمت ۱
سهیل آقایانی
«چی شده جان؟ آشفته به‌نظر می‌رسی.» هانس با صدایی متعجب پرسید، در حالی‌که روی مبل مورد علاقه‌ی جان نشسته بود و گام‌های پی‌درپی او را زیر لب می‌شمرد. نور خاکستری صبحگاهی از لابه‌لای پرده‌های نیمه‌کشیده، لکه‌هایی روشن روی قالی انداخته بود و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری با نفس‌های عمیق جان هم‌زمان شده بود. جان اما گویی در دنیایی دیگر سیر می‌کرد و با شنیدن صدای هانس، ناگهان به لحظه‌ی حال برگشت. گفت: «هان… آهان… نه، چیزی نیست. فقط می‌دونی… قرار هست با پدرم ملاقات داشته باشم.» هانس که گویی از خبر خوشی باخبر شده بود، با لحنی پرنشاط گفت: «خب این که عالیه. نمی‌دونم چرا انقدر مضطربی. نکنه نگرانی چطور باید ازش پذیرایی کنی؟ نگران نباش، امی همیشه درباره‌ی این آداب اشرافی و تشریفاتی برام گفته. می‌تونم کمکت کنم.» اما جان بی‌توجه به خوش‌بینی هانس، همچنان در اتاق رژه می‌رفت. انگشتانش را در هم گره زده بود و لب‌هایش را گاز می‌گرفت. ناگهان ایستاد، سرش را به سمت هانس برگرداند و گفت: «نه… مشکلم این آداب نیست. این آداب از سه سالگی توی ذهنم فرو شده. مشکل من اینه که اصلاً دوست ندارم اون مرتیکه رو ببینم.» صدای جان آن‌قدر غیرمنتظره بود که هانس لحظه‌ای جا خورد؛ گویی آب یخ روی صورتش پاشیده باشند. پرسید: «با پدرت مشکل داری؟» جان که انگار مدت‌ها منتظر این سؤال بوده، گفت: «نه… یعنی آره… نمی‌دونم. هم کارهاش آزارم می‌ده و هم نبودنش. شبیه جهنمه. می‌دونم اگه نبود، احتمالاً تو همون سال‌های اول زندگی تو یکی از کوچه‌های تاریک شهر می‌مردم. یا نهایتاً کسی منو قاچاق می‌کرد برای فروش اعضای بدنم. ولی وقتی فکر می‌کنی به گرمایی که از سمتش می‌اد، نزدیکش که می‌شی، می‌فهمی نه، این گرمای آتیش نیست، این حرارت جهنمه. جایی که قراره توش بسوزی. طوری که آرزو کنی اصلاً به دنیا نمی‌اومدی... وای، ساعت چنده؟» هانس با مکثی کوتاه، ساعت جیبی‌اش را از جلیقه بیرون کشید و گفت: «نه و شش دقیقه‌ی صبح.» جان که گویی از چیزی جا مانده، با شتاب به‌سوی چوب‌لباسی رفت، لباسی را بیرون کشید و تقریباً دوید تا خودش را به در خروجی برساند. هانس با حالتی منگ و کمی دستپاچه به دنبالش رفت؛ ذهنش پر بود از تصویر پدری که بارها در یکی از عکس‌های جان دیده بود—عکسی که سال‌ها پیش در جعبه‌ی اهدایی کنار خانه‌ی جان پیدا کرده و بی‌صدا برای خودش نگه داشته بود. در آن عکس، جان شاید ۲۴ سال بیش‌تر نداشت، و مردی بلندبالا، با موهایی کاملاً سفید و کت زغالی خط‌دار، کنارش ایستاده بود. آن مرد، با آن قد برافراشته، ژاکت خاکستری و رگه‌های طلایی بر لباسش، گویی از طبقه‌ای دیگر آمده بود. اما چیزی که بیش‌تر ذهن هانس را مشغول کرده بود، نشان کوچک و ناشناسی بود که بر کت او نقش بسته بود، نشان خاندانی که هانس هرگز از آن چیزی نشنیده بود. همان عکس حالا هنوز در جیب پاره‌ی کت هانس بود، پنهان و محافظت‌شده.
با شتاب، هر دو به ایستگاه راه‌آهن رسیدند. بوی فلز و بخار فضای ایستگاه را سنگین کرده بود و بخارهایی که از زیر قطار بالا می‌آمدند، همچون پرده‌ای نقره‌ای، فضای سکوت را پر کرده بودند. جان، نفس‌زنان، دستانش را روی زانو گذاشت و سعی می‌کرد میان آن همه مه و شلوغی، پدرش را پیدا کند. صدای سوت قطار در فضا می‌پیچید و انگار قلب جان را هم با خود می‌کشید. و سپس سایه‌ای ظاهر شد، سایه‌ای سیاه و سنگین که حتی از فاصله، وزنی سنگین بر قلب جان می‌نشاند. با کنار رفتن مه، چهره‌ی پدرش آشکار شد: صورتی سرد، بی‌احساس، که فقط ایستاده بود و نگاه می‌کرد. نه با عشق، نه با خشم. فقط ایستاده، همان‌گونه که ژنرالی به جنازه‌ی دشمن خیره می‌شود. سکوت میان آن دو سنگین بود. و با صدایی آهسته اما سخت، گفت: «دیر کردی.»