سهیل آقایانی

پل لندن

سهیل آقایانی
سال‌های جنگ جهانی بود.
آتش، آرام و بی‌رحم، ذره‌ذره شهر را می‌بلعید؛ گویی می‌دانست دیگر چیزی برای نجات باقی نمانده است. صدای شیون‌ها خاموش شده بود. دیگر کسی زنده نبود که برای مردگانش گریه کند. شهر، زیر کوهی از آوار، چنان آرام گرفته بود که انگار قرن‌ها بود زندگی از آن کوچ کرده است. در میان ویرانه‌ها، تنها یک پسر بچه تلاش می‌کرد خود را از زیر کمدی فلزی بیرون بکشد. بیش از هشت سال نداشت. صورت و لباسش با دوده، خاک و خون پوشیده شده بود؛ خون آدم‌هایی که تا چند دقیقه پیش در همان خانه‌ها نفس می‌کشیدند. روی آرنج‌های زخمی‌اش خود را می‌کشید. هر وجب جلو رفتن، درد را تا مغز استخوانش می‌برد، اما دست از تلاش برنمی‌داشت. سرانجام خود را از زیر کمد بیرون کشید.
ـ مامان...
صدایش میان دود و آتش گم شد. اشک می‌ریخت. خواست جلو برود، اما پایش دیگر فرمان نمی‌برد. گویی چیزی از دل ویرانه‌ها او را به عقب می‌کشید؛ انگار خود شهر نمی‌خواست آخرین کودکش قدمی دیگر بردارد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که بر زمین افتاد. همان‌جا، میان خاک و سنگ، چشمش به عروسک خرسی‌اش افتاد؛ تنها یادگاری از دنیایی که دیگر وجود نداشت. با دست‌های لرزان شروع کرد آوار را کنار زدن. وقتی صورت خرس را دید، لبخند کم‌رنگی روی لب‌های ترک‌خورده‌اش نشست. دستش را گرفت و کشید. خرس گیر کرده بود. دوباره کشید. باز هم. اصرار کودکانه‌اش بیشتر و بیشتر شد؛ بی‌آنکه بداند هر بار که می‌کشد، پارچه‌های خرس بیشتر از هم می‌شکافند. ناگهان... دست خرس از تنش جدا شد. پسر، بی‌اختیار، به عقب افتاد؛ اما خرس را محکم در آغوش گرفت، انگار همه‌ی دنیایش را دوباره پیدا کرده باشد. در همان لحظه، زمین ناله کرد. لرزه‌ای از اعماق شهر برخاست. ساختمان‌های نیمه‌جان، که دیگر توانی برای ایستادن نداشتند، یکی پس از دیگری تسلیم شدند. پسر سرش را بالا آورد. صدای شکستن آهن، خرد شدن سنگ و فرو ریختن سقف‌ها در هم پیچید. کوهی از آوار به سویش می‌آمد. خواست برخیزد... نتوانست. خواست فریاد بزند... صدایی از گلویش بیرون نیامد. مرگ، برای نخستین بار، دلش به رحم آمد. در واپسین لحظه، پلک‌های پسر را بست تا سقوط آسمان را نبیند. همه‌چیز در گرد و غبار گم شد. وقتی غبار آرام گرفت، شهر دیگر هیچ صدایی نداشت. نه فریادی. نه گریه‌ای. نه خواهشی برای نجات.
از پسر، تنها دستی کوچک از میان آوار بیرون مانده بود؛ دستی که هنوز خرس پارچه‌ای را چنان محکم در آغوش گرفته بود که انگار حتی مرگ نیز نتوانسته بود آن را از او بگیرد. آن سوی دست، دیگر چیزی دیده نمی‌شد؛ فقط تلی از سنگ، آهن و خون. خرس، با تنها دستی که برایش باقی مانده بود، آرام صورت پارچه‌ای‌اش را به انگشتان سرد پسر تکیه داد. جوابی نیامد. باد خاکسترها را روی هر دو پاشید. آتش... بی‌اعتنا، همچنان به سوختن ادامه داد؛ گویی جشنش تازه آغاز شده بود.