سیاه و قلم

یادداشت‌ها، داستان‌ها و نوشته‌های سهیل آقایانی (کاف پـن)

سهیل آقایانی

خاطرات

قسمت ۲
سهیل آقایانی
- هانس چه سوالی ذهنت رو انقدر درگیر کرده؟
+ دارم به این فکر می‌کنم که چرا انقدر علاقه داری وقایعی که رخ داده رو نقاشی کنی و حتی اگر فرصت بهت اجازه بده ازشون عکس بگیری؟
- سادس... ریشه این ماجرا به ترس برمی‌گرده. ما معمولا چیزهایی که می‌ترسیم نتونیم دوباره در زندگی دوباره ببینیم و یا تجربه کنیم رو در قالب یک عکس یا نقاشی در میاریم...
کمی با قلمو نقاشی‌اش را تکمیل می‌کند و ادامه می‌دهد.
... تاریخ رو نگاه کن. زمانی از تاریخ برای ما بیشتر هایلایت شده که نقش و نگاری هم ازش مونده باشه.
+ ولی همه نقاشی‌ها که واقعی نیستن. اونا دقیقا دارن چه تاریخی رو نشون می‌دن.
جان با لبخندی در گوشه‌ی لبش جا خوش کرده بود و در حالی که به هانسی که بر روی مبل راحتی لم داد برگشت و گفت:
- خب این رو تو به من بگو... اگه در لحظه یه رویای مهم یا یک ایده به ذهنت برسه چی کار می‌کنی؟
هانس خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: «معلومه شروع می‌کنم به نوشتنش ولی این چه ربطی به سوال من داشت؟»
- خب تو در واقع شروع به نوشتن کردی چون می‌ترسیدی در اقیانوس فراموشی غرق بشه. چون وجود خارجی نداره. عملا با نوشتن تو زندگی پیدا می‌کنه. منم دقیقا همینکار رو دارم می‌کنم دوست دارم چیزهایی که دیدم و برام جالب بوده رو با قلمم در جایی خارج از خاطراتم ثبتش کنم. دوست دارم حتی بعضی‌هاشون رو با تو به اشتراک بذارم. البته چیزی که هست اینکه ما به صورت ناخودآگاه و خودآگاه انتخاب می‌کنیم که چه کسی چه چیزی رو ببینن.
+ صبر کن ببینم... یعنی تو با اینکه این همه با من حرف می‌زنی همه اتفاقات رو بهم نمی‌گی؟
- قطعا نمی‌گم... ببین اگر دقت کرده باشی وقتی باهم دیگه دوست می‌شیم... سعی می‌کنیم سلیقه‌های همدیگر رو کشف کنیم. این باعث می‌شه وقتی می‌خوام خاطره‌ای رو باهات به اشتراک بذارم مثل یک کتابدار عملا با توجه به سلایقت یکیشون رو باهات به اشتراک می‌ذارم که احتمال می‌دم خوشت میاد.
+ خب پس خاطراتی که من ممکنه دوست نداشته باشم چی؟
جان قلمش را کنار می‌گذارد و کامل به سمت هانس برمی‌گردد. به سمت پنجره‌ی بازی می‌رود و پیپش را از داخل جیبش بیرون می‌کشد و درگیر روشن کردن پیپش می‌شود تا زمانی ناگهان هانس کبریتی برای جان روشن می‌کند و به سمت داخل پیپش می‌برد. سپس جان یک نگاه کوتاه به هانس می‌کند بعد از پک اول به سمت بیرون پنجره نگاه می‌کند و با آهی جواب می‌دهد:
- در جایی در درونم دفن می‌شن تا زمانی که چیزی اونا رو بیرون بکشه.