خدا بودن
سهیل آقایانی
توی یه اتاق تاریک نشستهای. فقط نور کمی از یه لامپ کوچیک روی میز پخش میشه، که به زور میشه جزئیات صورت کسی که روبروت نشسته رو ببینی. ولی از لحن صداش میفهمی که عصبانیه. دستهاش روی میز به هم قلاب شده، انگار که سعی داره خودش رو کنترل کنه. چشماش توی اون نور کم برق میزنن، یه برقی که بیشتر شبیه خشم سرکوبشدهست. صدای نفسهای سنگینش رو میشنوی که نشون میده به شدت تلاش میکنه آرامش خودش رو حفظ کنه.
میگه: «خب، حالا بگو ببینم، خدابودن یعنی چی، ها؟ چی فکر کردی؟ اینکه بیام وسط و جلو قتلها رو بگیرم؟ اینکه جلوی هر بدبختی رو بگیرم؟» صدای خشدارش توی گوشهات میپیچه. همون موقع دستاش رو روی میز میکوبه و تو از ترس یه لحظه به عقب میپری.
میگه: «آره، میتونم این کار رو بکنم. بهش فکر کردم، زیاد. ولی بعدش چی؟ اگه جلوی همۀ آدمها رو بگیرم، بعدش چی؟ زخمی کردنها رو هم متوقف کنم؟ تا کجا باید پیش برم؟ جلوی هر زخمی رو بگیرم؟ یا فقط اونایی که آدمای بد انجام میدن؟» صدای خش خش ناخونهاش که روی چوب میز کشیده میشن تو رو مضطربتر میکنه. حس میکنی هر لحظه ممکنه بپره روی تو.
نفس عمیقی میکشه، ولی از لحن صداش معلومه که هنوز عصبانیه. «چی؟ بیدارشون نگه دارم تا مبادا خونهشون به آتیش بکشه؟ آیا باید از هر آسیبی که ممکنه به کسی برسه، جلوگیری کنم؟»
چشماش رو باریک میکنه و خم میشه به سمت تو، اونقدر نزدیک که بوی نفسش رو حس میکنی. میگه: «و وقتی که دیگه هیچکس آسیبی نمیبینه، آیا مردم راضی میشن؟ نه، باز هم میان دعا میکنن و بیشتر میخوان. بعضیها هنوز هم به اسم من نفرین میفرستن چون یکی فقیره و یکی دیگه پولدار!» با صدای بلندی میگه: «باید این رو هم درست کنم؟ همۀ آدمها رو یکسان کنم؟»
یه لحظه سکوت میکنه، انگار که داره یه تصمیم بزرگ میگیره. بعد به آرومی میگه: «میدونی، من قبلاً این کار رو کردم. ولی تو نمیبینی. چون بدترینها هرگز به تو نمیرسه.» چشماش رو توی چشمای تو قفل میکنه و تو حس میکنی که هیچ جوابی نداری. فقط میتونی سکوت کنی و به فکر فرو بری.