درون باطل
قسمت ۳ساعت، دقیقاً رأس ۶:۳۰ صبح به صدا درآمد. جان پلکهای نیمهسنگینش را باز نکرد. انگار چیزی از درون، او را با خشونت نامرئیای به بستر چسبانده بود. جابهجا نمیشد. حتی نمیدانست خواب بوده یا فقط با چشمان بسته در سکوت فرو رفته. تنها چیزی که حس کرد، رطوبتی سرد روی گونهاش بود؛ قطرهای اشک که بیهیچ اعلان یا دلیل روشنی، مسیرش را از گوشهی چشم به پایین طی کرده بود. با همان لباس راحتیای که زانویش را ساییده و دمپاییهای پارهای که فقط نامی از پوشش داشتند، بهسوی دستشویی رفت. نشستن روی سنگ توالت را به جای تخلیه، فرصتی برای فرار موقت دید؛ چشمانش را بست، شاید بتواند در آن موقعیت عجیب، چند ثانیه دیگر هم محو شود. اما بدنش، که گویی مستقل از خواست او فرمان میبرد، اجازه نداد. وقتی بیرون آمد، همچنان گیج و سنگین، تصمیم گرفت برای خودش املت درست کند. هر از گاهی لبهایش بیصدا حرکت میکردند؛ گویی کسی در درونش نفس میکشید، حرف میزد، نظر میداد. آن صدا مثل دوست نبود، شبیه چیزی نزدیکتر بود. یک ناظرِ قدیمی که از هر خیز احساس خبر دارد. حدود ساعت هفت، هنوز پشت میز نشسته بود. املت نیمخوردهاش سرد شده بود، ولی چیزی در او مقاوم بود برای تمامکردن. هیچ صدایی نبود. حتی صدای ذهنش هم لحظهای خاموش شده بود. سکوتِ سنگینِ خانه، مانند پتوی ضخیمی بر روی سینهاش افتاده بود. هوا گرگومیش و خفه، نور خاکستری بیرون حتی مجال نداشت از پنجره عبور کند. آن روز تعطیل بود. بیبرنامه. تهی. فقط باید عصر به دیدار پدرش میرفت؛ دیداری که بهجای علاقه، از زنجیر وظیفه بافته شده بود. با همان لباس، به تمیزکاری پناه برد؛ شاید حرکتی مکانیکی بتواند ذهن را از همپاشیدگیاش دور کند. اما هر گوشهای از خانه، انعکاسی از درون خودش بود؛ گیج، گرفته، خالی از جریان. ناگهان صدای زنگ در، او را از آن خلسه کشید. گلو را صاف کرد، بیدلیل، فقط برای اینکه نقش کسی را بازی کند که بیدار و آمادهست. در را باز کرد. شارلوت. پیش از آنکه چیزی بگوید یا بفهمد، خود را در آغوش او دید. جهشی پرانرژی و ناگهانی، مثل پرتاب گرمایی شدید به درون اتاقی سرد. پاهای شارلوت به زمین نمیرسید و صورتشان فقط چند سانتیمتر فاصله داشت. قلب جان فرو ریخت. چرا اینگونه؟ چرا این نزدیکی؟ ذهنش فرصت تحلیل نداشت. فقط حس میکرد که عجیب است، نه انزجار، نه شرم، نه اشتیاق خالص. چیزی گنگ، اما روشن. مثل بویی که آدم را به یاد جایی میاندازد، ولی نمیداند کجا. بدنش گرم شد. حرارت نهفقط از تماس، بلکه از جایی درون شکمش بالا میآمد، در حالی که معدهاش گود و تهی بود، مثل چاه. صدای نفسهای شارلوت را میشنید؛ حس میکرد لرزش اندک تن او، ضربان قلبش را بهوضوح بر سینهی خود منتقل میکند احساسات، با بینظمی کودکانهای درونش میچرخیدند. مثل بچههایی که در اتاقی دربسته سر و صدا میکنند و با دیوار لج میکنند. عقلش، که همیشه مثل معلمی سختگیر عمل میکرد، حالا پشت در مانده بود. پاهایش ثابت، ولی زانوهایش بیپناه میلرزیدند. دهانش خشک، ولی انگار نیاز به فریاد داشت. جان نمیدانست چه اتفاقی در حال افتادن است، فقط میدانست دارد اتفاقی میافتد و بعد، بوسه. بوسهای که نه از پیشزمینهای آمد، نه از پیشفرضی. فقط آمد. ناگهانی، بیاجازه، و در عین حال، در جای درست. بوسهای که دیوارهای ترکخوردهی وجودش را لحظهای بههم دوخت. زخمی درون کمرش تیر کشید؛ نه از درد، از بیداری. او لحظهای فهمید که میخواهد ادامه دهد. اما شارلوت آرام عقب کشید. مثل کسی که فقط خواست اشاره کند، نه غرق کند. جان هنوز بین زمین و آسمان معلق بود. بوسه رفته بود، اما هنوز بویش مانده بود. شارلوت در گوشش زمزمه کرد: «تولدت مبارک، عزیز دلم.» صدایش نرم بود، ولی وزن سنگینی داشت. جان حتی نفهمید چه پاسخی باید بدهد. این خلسهی بیکلام، شارلوت را به خنده انداخت. خندهاش مثل شکستن چیزی یخزده بود. او را بیشتر در آغوش کشید، نه شهوانی، نه عاشقانه، بلکه مثل پناه دادنی گرم، مادرانه، بیدلیل. چند دقیقه گذشت. یا شاید چند ثانیه. زمان کش آمده بود. شارلوت بالاخره پرسید: «حالت خوبه؟ همهچیز میزونه؟» جان لب باز کرد، اما مطمئن نبود چه باید بگوید. فقط گفت: «آره... فقط... نمیدونم. فکر کنم خوبم.» این «فکر کنم» آنقدر راست بود که خودش را تکان داد. شارلوت با لبخند و ضربهای آرام روی دستهایش، خواست روی زمین گذاشته شود. وقتی پاهایش به زمین رسید، از کیفش جعبهای درآورد. کوچک، سرمهای، با روبانی طلایی. آن را به جان داد. «بازش کن. کادوی تولدته. امیدوارم خوشت بیاد.» جان جعبه را گرفت. سبک بود، مثل چیزی که سنگینیاش جای دیگری باشد. درونش را باز کرد. میان کاغذهای خردشدهی رنگی، گردنبند لوکتی نقرهای قرار داشت. در آن را که گشود، تصویری از خودش و شارلوت دید. در حال مسخرهبازی. نه یک عکس رسمی. یک لحظهی واقعی.
لبخندی کمجان، ولی واقعی، روی لبهای جان نشست. شاید این نخستین تولدی بود که بعد از دو سال برایش کسی چیزی خریده بود. قبل از این، تولد برایش چیزی میان بیمعنا و فراموششده بود. در گذشته، خودش به نانوایی میرفت، مافینی شکلاتی میخرید، در یک کافهی بیصدا، شمعی روی آن میگذاشت. زیر لب آرزو میکرد، آنقدر آرام که حتی ذهنش هم نشنود. سپس شمع را بیصدا فوت میکرد تا مبادا کسی متوجه شود. بعد از آن، از قصابی کمی گوشت میگرفت، به خانه میآمد، و یک همبرگر ساده درست میکرد. تولد، یعنی همین. خودش، برای خودش. گاهی پدر و مادرش مبلغی پول میفرستادند. نه تماس، نه پیام، فقط پول. جان همیشه میگفت از پول بدش نمیآید، اما در دل، این شکل از توجه را زهرآلود میدانست. حالا، این گردنبند. این بوسه. این آغوش. همهچیز فرق داشت. اشک در چشمش حلقه زد، اما اجازهی جاری شدن نداد. گلو گرفته بود، اما فریادی نبود. چون تصور گریهاش در برابر شارلوت، چیزی بود که حتی جسارتش را نداشت. و در همین حال، شارلوت با همان لبخند، همان انرژی نرم و مهربان، گفت: «خب، برات یه سورپرایز دیگه هم دارم. آمادهای؟»