سهیل آقایانی

جادوی درون

قسمت ۲۰
سهیل آقایانی

the magic inside

شب سردی بود و باران آرام روی شیشه‌های بزرگ کافه «لا بوتیکا» می‌خورد. نور گرم و ملایم چراغ‌های رومیزی، فضایی دنج و آرام ایجاد کرده بود. صدای جاز آرامی در پس‌زمینه پخش می‌شد و بوی قهوه تازه‌دم فضای کافه را پر کرده بود.

هانس و جان پشت یک میز چوبی نشسته بودند. هانس کنار پنجره بزرگ نشسته بود؛ جایی که نور ماه به‌آرامی روی صورتش می‌تابید. در مقابل، جان در گوشه‌ای تاریک‌تر و دورتر از پنجره نشسته بود. دستانش روی میز قرار داشت و نگاهش پر از آشفتگی و نگرانی بود. هانس با چشمانی نیمه‌باز و دستانی که گاهی دور لیوان قهوه‌اش حلقه می‌شد، با صدایی آرام و نگران شروع به صحبت کرد:«تا حالا شده حس کنی یه آتیش توی قلبت شروع به سوختن می‌کنه؟ یه لحظه به خودت میای و صداهای کوچیکی از دل موسیقی به گوشت می‌رسه. نه جوری که انگار صدای شادی باشه. بیشتر شبیه صدای موجودی ناشناخته‌ست، یا شاید چیزی فراتر از چیزی که می‌شناسیم، که داره با زبان خودش باهات حرف می‌زنه.

حیف که نمی‌تونم اون صدا رو واقعاً توصیف کنم. تنها کاری که ازم برمیاد اینه که یه تصویر تقریبی ازش بسازم. اگر بخوام شبیه صدای انسان توضیحش بدم، تصور کن چند کودک دارن یک نت مخصوص برای تو می‌خونن؛ آهنگی که صدایش را از فاصله‌ای دور می‌شنوی. صدای واضحی نیست، اما آن‌قدر هم دور نیست که نتونی حضورش رو حس کنی.»

جان با نگاهی آرام و دلگرم‌کننده پاسخ داد:«کاملاً می‌فهمم. این حس شبیه یه خلسه‌ست. یه جرقه که از دنیای درونت به بیرون راه پیدا می‌کنه. اون صدا، اون نت مخصوصی که گفتی، انگار از جایی دور بهت می‌گه: "بیا اینجا، چیزی منتظرته." و اون نورهایی که از قلبت بیرون میاد، شبیه یه آتشفشان رنگی هستن که هر لحظه بخشی ناشناخته از وجودت رو نشون می‌ده. هر کدوم از اون نورها بخشی از تو هستن، بخشی که شاید هیچ‌وقت فرصت نکردی ببینیش.

این حس، این صدا و این نورها دارن بهت می‌گن چیزی عمیق‌تر درونت وجود داره. چیزی که باید بشناسی. این همون جادوی درونته.» هانس کمی مکث کرد. نگاهش به بخار روی شیشه پنجره خیره ماند. «دقیقاً... اما نمی‌دونم چرا وقتی این صدا رو می‌شنوم، انگار یه بغض میاد سراغم. دلیلی برای گریه کردن ندارم، ولی احساس می‌کنم باید گریه کنم.»

جان با صدایی آرام گفت:«شاید همین بخشش عجیب‌تره. انگار اون صدا و اون حس دارن چیزی رو از عمق وجودت بیرون می‌کشن. چیزی که حتی خودت هم نمی‌دونستی اونجا پنهان شده. شاید این اشک‌ها برای چیزایی باشن که هیچ‌وقت نگفتی. برای احساساتی که جایی درونت نگه داشتی. شاید هم برای چیزایی که هنوز اسمشون رو نمی‌دونی.

گاهی این بغض و این گریه نه از غمه، نه از شادی. فقط از شدت حسیه که نمی‌تونی براش کلمه پیدا کنی. انگار بخشی از وجودت بالاخره راهی برای بیرون آمدن پیدا می‌کنه. شاید این اشک‌ها دارن سبکت می‌کنن. شاید دارن جایی برای چیزهای تازه باز می‌کنن. یا شاید فقط دارن بهت یادآوری می‌کنن که هنوز زنده‌ای. هنوز احساس می‌کنی.»

هانس با صدایی آرام و کمی ناامید ادامه داد:«فقط نمی‌فهمم چرا این بغض تا این حد میاد که حس می‌کنم داره خفه‌م می‌کنه، ولی هیچ‌وقت نمی‌شکنه. هیچ‌وقت نشده جز از غم و درد، چشمام خیس بشه. البته یه بار از شدت شادی گریه کردم. شاید بخشی از اون به خاطر غم از دست دادن بود، شاید هم چیز دیگه‌ای. ولی هر چیزی که بود، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. هرچقدر بقیه می‌خواستن اون روز شاد باشم و گریه نکنم، نمی‌تونستم متوقفش کنم.»

جان با لحنی آرام و مشوق گفت:«شاید همین باعث می‌شه اون لحظه خاص باشه. این بغضی که میاد و می‌مونه، انگار یه دیواره که سال‌ها ساختی و نمی‌ذاره چیزی بیرون بیاد. اما اون یک بار که شکست، انگار تمام اون دیوارها فرو ریختن. شاید شادی اون لحظه با تمام غم‌هایی که سال‌ها با خودت حمل کرده بودی ترکیب شد. مثل موجی که همه چیز رو با خودش می‌بره.

اون اشک‌ها شاید مدت‌ها منتظر فرصتی بودن که خودشون رو نشون بدن. حتی شاید خودت هم نمی‌دونستی چرا اون لحظه این اتفاق افتاد. و بقیه؟ هیچ‌وقت نمی‌تونن بفهمن چرا شادی تو با اشک همراه شد. چون بعضی چیزها فقط متعلق به خود آدمه. جایی عمیق درون قلبش که هیچ‌کس جز خودش نمی‌تونه لمسش کنه.» هانس لبخند محوی زد، اما هنوز اندوه در نگاهش باقی بود. «عجیبه... فکر می‌کردم آروم بشم. ولی فقط چشمام کمی خیس شدن. نمی‌دونم چی شده. انگار یه چیزی درونم داره آرام‌آرام از هم فرو می‌پاشه.»

جان با نگاهی دلگرم‌کننده و صدایی مطمئن گفت:«آره... می‌دونم. گاهی فکر می‌کنی اگه گریه کنی، اگه اون بغض لعنتی رو رها کنی، همه چی درست می‌شه. آروم می‌شی، سبک می‌شی. اما بعدش چی؟ فقط چشمات یه ذره خیس می‌شن و اون چیزی که تو رو از درون می‌خوره همچنان سر جاشه. انگار یه وزنه سنگین تو عمق وجودت گیر کرده و هر چی تلاش می‌کنی جایش رو پیدا کنی، انگار بیشتر فرو می‌ره. این حس... این از هم پاشیدن مثل اینه که دارن دیوارای یه ساختمون قدیمی رو آجر به آجر پایین می‌کشند و تو حتی نمی‌دونی کی شروعش کرده. فقط می‌دونی که یه چیزی در حال فرو ریختنه. و بدترش اینه که نمی‌دونی چطوری جلوی این فروپاشی رو بگیری. شاید برای همین حس می‌کنی این آشفتگی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه، چون هنوز چیزی هست که رها نشده، یه زخمی که هیچ‌وقت درست التیام پیدا نکرده. شاید باید باهاش روبه‌رو بشی، هر چقدر هم سخت باشه.»
هانس با صدایی ناامید و در حال فکر کردن گفت:«فکر کنم تهش باید یه آه بلند بکشم و سعی کنم خودم رو کنترل کنم.»
جان با لحنی مشوق و آرام پاسخ داد:«آره... گاهی فقط همون آه بلند برات می‌مونه. انگار با اون همه فشار و سنگینی، فقط می‌تونی یه دم عمیق بگیری و با یه آه بلند همه چیز رو موقتاً رها کنی. نه که مشکل حل بشه، نه که زخمی کهنه التیام پیدا کنه، ولی شاید فقط برای چند لحظه اون سنگینی لعنتی رو از روی شونه‌هات برداره. کنترل کردن هم انگار تنها راه باقی‌مونده. اما بعضی وقتا این کنترل مثل اینه که بخوای موجی که داری غرقت می‌کنه رو با یه طناب محکم نگه داری. یه‌جایی می‌فهمی که این طناب فقط دستاتو زخمی کرده، ولی موج هنوز سر جاشه. شاید به جای کنترل کردن، باید بذاری همه چیز جریان داشته باشه. نه اینکه غرق بشی، ولی دست از تقلا برداری. شاید این‌طوری بتونی بفهمی اون آه بلند آخر خط نیست... بلکه یه شروع جدیده، یه جایی برای نفس کشیدن و دوباره بلند شدن.»
هانس با صدایی دل‌شکسته و ناامید گفت:«خب یا این بغض عاملی خواهد بود که بتونم نفس راحتی بکشم و بذارم اون صدا و نواهای موسیقی از دلم خارج بشن، یا اینکه یه شب با حالتی خفنه یه بار برای همیشه بخوابم.»
جان با صدایی آرام و همدل پاسخ داد:«آره، انگار این بغض یا یه پلی می‌شه که می‌تونه تو رو از این همه فشار و سنگینی رد کنه، یا یه گره‌ای که هیچ‌وقت باز نمی‌شه و تو رو توی خودش خفه می‌کنه. این نواها و صداها، اون چیزی که توی دلت هست، شاید منتظرن که یه راهی پیدا کنن برای بیرون اومدن. ولی اگه بمونن، انگار مثل یه آتیشی که جای سوختن فقط خاکستر تولید می‌کنه و همه چیز رو توی خودت خاموش می‌کنه. ولی می‌دونی، فکر می‌کنم انتخاب اینکه این بغض رو بشکنی یا توش بمونی، دست خودته. شاید اون خواب عمیق و خفن وسوسه‌کننده باشه، ولی همیشه یه چیزی توی ذهنت می‌گه اگه این بغض بشکنه، شاید یه نوری، یه صدای تازه، یه آرامش بی‌نظیر ازش بیرون بیاد. شاید فقط باید یه بار، یه بار دیگه به خودت فرصت بدی. نه برای بقیه، نه برای دنیا، بلکه برای خودت.»