سهیل آقایانی

درون باطل

قسمت ۸
سهیل آقایانی
اتاق در سکوتی فلج‌کننده فرو رفته بود. شعله‌های لرزان شمع‌های روی میز، سایه‌های بلند و کجی از عقاب‌های دوسر روی دیوارها انداخته بودند که گویی مدام تغییر شکل می‌دادند و به جان نزدیک‌تر می‌شدند. هوا سنگین و اشباع‌شده از بوی قدیمی کاغذ و باروت کلمات بود؛ فضایی که در آن اکسیژن به ندرت یافت می‌شد و جان حس می‌کرد دیوارهای مخملی تالار به آرامی به سمت مرکز اتاق متمایل می‌شوند تا او را در میان خود مچاله کنند. پدر، با حرکتی برق‌آسا و بی‌رحمانه، نامه را از میان انگشتان لرزان جان بیرون کشید. او برگه را زیر نور زرد و رنجور شمع گرفت و چشمانش با پوزخندی عمیق بر کلمات مادر لغزید. ناگهان خنده‌ای خشک و کوتاه، شبیه به صدای شکستن استخوان، سکوت را برید. پدر با انگشت به انتهای نامه اشاره کرد و با لحنی که از تحقیر لبریز بود گفت: «نصف‌جون؟ حتی مادرت هم در آخرین نفس‌هاش فهمیده بود که تو چیزی جز یک موجود ناقص و نیمه‌تمام نیستی. اون با ترحم برات نوشته، مثل کسی که به یک حیوان زخمی نگاه می‌کنه.» سپس نامه را مچاله کرد و به چشمان جان خیره شد؛ نگاهی که نه خشم، بلکه انزجاری ریشه‌دار در آن موج می‌زد. او ادامه داد: «همه رو از خودت درآوردی، مگه نه؟ این رویاهای شیرین رو ساختی که اون خلأ بزرگ درونیت رو پر کنی؟ پارانویا... کلمه‌ی بزرگیه که پشتش قایم شدی. چون حقیقت تلخ‌تر از این حرف‌هاست: تو کاملاً سالمی. همه‌ی آدما واقعاً ازت متنفرن. این مغزت نیست که این دروغ‌ها رو ساخته. تو فقط یه آدم به‌شدت ناخوشایندی که باعث می‌شی بقیه حس بدی داشته باشن. هیچ‌وقت حرف درست رو نمی‌زنی و جوری رفتار می‌کنی که آدم ازت دوری کنه. عجیب نیست که حتی من، که پدرت هستم، ازت متنفرم. خنده‌دار نیست؟ تو حتی لایق ترحم مادرت هم نبودی.»
کلمات پدر مثل تازیانه‌هایی از آتش بر روح جان فرود می‌آمدند. او دیگر اجازه نداد کلام دیگری از آن دهان مسموم خارج شود. در یک لحظه، تمام خشم انباشته‌شده‌ی سالیان در عضلاتش جوشید؛ جهشی کرد و نامه مچاله شده را از چنگال پدر قاپید و پیش از آنکه پیرمرد بتواند واکنشی نشان دهد، آن را به قلب شعله‌های شومینه سپرد. کاغذ در یک دم سیاه شد و خاکسترش به هوا برخاست. فریاد جنون‌آمیز پدر در فضای اتاق طنین‌انداز شد، اما جان دیگر آنجا نبود. او از اتاق بیرون زد و پله‌های هتل را با دویدنی که بیشتر به فرار شبیه بود، پشت سر گذاشت.
خیابان‌های پاریس در مهی غلیظ و سرد غرق بود. جان ساعت‌ها در کوچه‌های تاریک قدم زد؛ قدم‌هایی که سنگین بود و گویی با هر حرکت، تکه‌ای از وجودش را در پشت سر جا می‌گذاشت. آدرنالین فروکش کرده بود و جایش را به سرمایی کشنده داده بود. وقتی در آن سوی میدان، سایه‌ای را دید که مضطرب در انتظار او ایستاده بود، ایستاد. شارلوت بود. او با دیدن جان، به سمتش دوید و با دستانی لرزان صورت او را لمس کرد. «جان؟ خدای من... رنگت پریده. چی شده؟»
جان عقب کشید. نه با انزجار، که با ترسی بدوی. او به شارلوت نگاه کرد، اما گویی از میان او به چیزی بسیار دورتر خیره شده بود. بدنش لرزید، ولی صدایش وقتی شروع کرد به حرف زدن، دیگر فریاد نبود؛ آرام، شکسته و پر از درد بود:«شارلوت... تو اصلاً چی می‌دونی؟ چی از من می‌دونی؟» شارلوت چشمانش را گرد کرد و آرام پرسید: «چی داری می‌گی؟ من کنارتم، جان...» جان دستش را به علامت "نزدیک نشو" بالا آورد. «ببین، اون آدم مهربونی که تو فکر می‌کنی هستم... اون خیلی وقته که مرده. خیلی وقت پیش. توی اون اتاق‌ها، توی اون تنهایی‌ها. اون مرد مُرد و من گذاشتمش همون‌جا بمونه. من هیچ قدرتی ندارم، شارلوت، ولی احمقم... همه‌چیز رو می‌خوام. سوادی ندارم، ولی همه‌ش رویا می‌بافم.» او چند قدم در مه برداشت، شانه‌هایش زیر بار حرف‌هایش خم شده بود. «من از خودم متنفرم. همه‌ش ادعای توخالی، همه‌ش ژست آدم‌های مهم رو گرفتن... در حالی که توت من هیچی نیست. من یه کلاهبردارم، یه دروغگو که حتی بلد نیست یه زندگی واقعی داشته باشه. تو می‌دونی من راست می‌گم. همین‌جوری نگام نکن، تو هم می‌دونی که هیچی درونم نیست. فقط پوچی.» جان به چشمان نگران شارلوت نگاه کرد. نگاهش دیگر سرد نبود، پر از التماس بود، التماس اینکه شارلوت از او دور شود. «تو... تو باید بری. همین الان. من فقط برات ضرر دارم. من اون کسی نیستم که فکر می‌کنی، من همون آدم احمقی‌ام که توی اون تاریکی‌ها گیر کرده. نمی‌خوام تو رو هم با خودم بکشم پایین. خواهش می‌کنم... از من دور شو.»