سیاه و قلم

یادداشت‌ها، داستان‌ها و نوشته‌های سهیل آقایانی (کاف پـن)

سهیل آقایانی
سهیل آقایانی
- آقای هانس، می‌دونی وقتی احساساتی مثل غم رو خفه کنی چی می‌شه؟
+ نمی‌دونم، باعث می‌شه افسرده بشی؟
- حدس خوبی بود. اما وقتی غم روی هم تلبار بشه و سعی هم نشه به بیرون ریخته بشه در فرم‌های دیگه‌ی احساسی خودش رو نشون می‌ده. مثلا در قالب خشم و غضب. اما این خشم یک زیبایی در داخل خودش داره. یک سنگ درخشان قرمز. این سنگ که الان تبدیل به هسته خشم شده زمانی از جنس غم بوده. اگر سعی کنی این هسته را زمانی که به سنگ تبدیل شده در دستت بگیری قطعا دستت رو می‌سوزونه. افراد کمی پیدا می‌شن که حتی در چنین مواقعی بخوان شرایط رو بپذیرن و سنگ رو از بین اون همه خشم بیرون بکشن و اون رو بشکنن. حالا چرا خشم؟ چرا بنظرت به چیزی مثل افسردگی تبدیل نمی‌شه؟ از بس همه به این فکر کردند که چرا طرف انقدر عصبانیه این موضوع رو فراموش کردند که چرا طرف مقابلشون انقدر بهم ریختس. جوابش راحته. چون زمان عصبانیت شخص مورد نظرت به یک تهدید تبدیل می‌شه. تهدیدی که حتی ممکنه منجر به آسیب‌رسانی به افرادی بشه که باهاش در ارتباطن. مثلا خانم زیمر رو یادت می‌یاد؟
هانس در حالی که به صندلی تکیه داده بود و با دستانش چانه‌ی خودش را می‌مالید و در فکر فرو رفته بود جواب داد
+ آره فکر کنم خودکشی کرد.
- خب هم آره و هم نه. اخباری که داری ناقصه. چون زمانی که فهمید که شوهرش در جنگ کشته شد. با اسلحه‌ای که داخل خانه داشتن به سمت میدون جنگ سعی کرد بره. اما دژبان‌ها وقتی این وضعیت رو دیدند نمی‌تونستن بهش اجازه بدن که به سمت میدون جنگ بره. برای همین کلی بهش اصرار کردند که اسلحه رو کنار بذاره و کمی به این موضوع فکر کنه. می‌بینی پس یک جور تهدید برای افرادی که نزدیکش بودن محسوب شد. که به محض اینکه دژبان‌ها رفتند و در را بستند صدای تیری شنیدن و متوجه شدن که خانم زیمر با همان اسلحه خودکشی کرده. البته صحنه‌ی دلخراشی بود. معمولا کسی با یک اسلحه دور برد نمی‌یاد خودکشی کنه چون خیلی ریخت و پاش داره. حالا فهمیدی چی می‌گم. عملا از تهدیدی برای دیگران به تهدیدی برای خودش تبدیل شد. اگر اون دژبان‌ها سعی می‌کردند که کنارش بمونن و هسته‌ی خشمش رو بشکنن الان خانم زیمر هم در کنار ما بود.
+ واقعا زن باهوشی بود. حیف شد که اینطوری زندگیش تموم شد.
- خب بهم نگفتی چرا این احساس غم به افسردگی تبدیل نمی‌شه؟
جک در حالی که چشمانش می‌درخشید با شوق و جدیت به هانس نگاه می‌کرد.
هانس که او را در این حالت دید کمی جا خورد. پس سعی کرد کمی خودش رو جمع کند و با صدایی پر از اضطراب گفت: «نمی‌دونم... شاید چون نمی‌شه؟»
- نه... یکم مغزت رو به کار بنداز... انسان‌ها موجوداتی نیستند که به غم آشنا باشن برای همین همیشه از یه طریقی از آدم خارج می‌شه. افسردگی معمولا درمان داره و اگر درمان نشه به جاهای بدی می‌تونه ختم بشه برای همین افسردگی یک جورایی رسوبی هست که خارج نمی‌شه مگر با نیروی خارجی. ولی ببین اگر تو ناراحت باشی... گریه می‌کنی. اگر عصبی باشی... داد می‌زنی. وقتی اینکار رو بکنی تموم می‌شه. ناراحتی هم که یک جا بخواد بمونه مجبور می‌شه در فرم دوم یعنی خشم بیرون می‌..
جک پیپ را در دهانش می‌گذارد و پوکی به آن می‌زند.
... یاد. حالا فهمیدی؟
+ چطور بین مثل‌هایی که زدی شادی رو نگفتی؟
جک چشمانش بار دیگر برق می‌زند و برای هانس بلند می‌شود و با صدایی پر از شوق می‌گوید: «براوو هانس... سوالت خیلی خوب بود. براوو. خب شادی احساس ذخیره‌ایه... تو عملا به یه سطحی از شادی می‌رسی که شروع به خندیدن می‌کنی. دیدی بچه‌ها قهر می‌کنن و تو می‌ری از دلشون دربیاری. اولش که مسخره بازی درمیاری نمی‌خندن. بعد هی ادامه می‌دی یهو شروع می‌کنن به خنده تا زمانی که می‌بینی پهن زمین شدن.