سهیل آقایانی

کتاب منافق

قسمت ۱
سهیل آقایانی
hypocrite book  1
«روزی که بخوام بر این دنیا حکمرانی کنم، کتاب‌ها رو حذف می‌کنم.» او حرفش را با صدایی مطمئن و آرام ادا کرد، انگار که چیزی کاملاً بدیهی را اعلام می‌کند. نور کم‌رنگ اتاق روی کت بلند مشکی‌اش می‌لغزید و سایه‌ای باریک بر دیوار پشت سرش می‌انداخت. نگاهش برای لحظه‌ای در میان جمعیت چرخید. چشمانش، عمیق و جدی، درخششی داشت که می‌توانست توجه هر کسی را به خود جلب کند. با دیدن جمعیت که بی‌حرکت به او خیره شده بودند، لبخندی گوشه‌ی لبش نشست. «هان؟ چی شد؟ بالاخره توجهتون جلب شد؟» صدای خنده‌اش در اتاق پیچید. «خب، درباره اینکه گفتم کتاب‌ها رو حذف می‌کنم، شوخی نکردم. به خودتون نگاه کنید. همش می‌گید کتاب زندگی‌مونه... کتاب عشق‌مونه... کتاب... مرگ بر این کتاب!» او به آرامی کتابی را از روی میز برداشت و بدون هیچ تردیدی به زمین کوبید. کتاب با صدایی خفه روی زمین افتاد و قبل از اینکه کسی حرکتی کند، پایش را با فشار روی جلد کتاب گذاشت. لحظه‌ای مکث کرد، گویی چیزی در ذهنش می‌گذرد. سپس دستش را، که با دستکش چرمی مشکی پوشیده شده بود، به موهایش کشید. آرام و دقیق، گویی هر حرکت حساب شده باشد. «ببخشید، یه لحظه کنترلمو از دست دادم.»
او دستش را به جیبش برد و چیزی کوچک بیرون کشید. دانه‌ی بذری بود که در میان انگشتانش به‌راحتی جا می‌شد. دانه را بالا گرفت، به شکلی که همه ببینند. «خلاقیت یه بچه مثل اینه. چیزی که بهش بدی، با همون رشد می‌کنه. بهش دانش بدی؟ شاید یه دانشمند بشه. بهش خشونت بدی؟ شاید یه قاتل.» صدای بلندی از میان جمعیت بلند شد:«هی! نمی‌تونی اینطوری با ما حرف بزنی!»
او آرام برگشت، سرش را کمی کج کرد و گفت:«واقعاً؟» لحظه‌ای بعد، چاقویی که به‌نظر می‌رسید از هیچ جا ظاهر شده باشد، در میان انگشتان دستکش‌پوشیده‌اش درخشید. بدون هیچ اخطاری، چاقو از میان هوا گذشت و به فرد معترض برخورد کرد. صدای خفه‌ای بلند شد. جمعیت به‌تدریج نفس در سینه حبس کردند. او آرام به سمت جنازه رفت، خم شد و چاقو را از میان دستکش‌های خونی‌اش بیرون کشید. «گفتم، وقتی من حرف می‌زنم، شما گوش می‌کنید.» دوباره ایستاد، با خونسردی به دست‌هایش نگاه کرد و گفت:«خب، کسی دیگه‌ای هست که بخواد قهرمان بشه؟» اتاق در سکوت فرو رفت. نگاهش را به آرامی از روی جمعیت عبور داد و سپس به سمت کتابی که زیر پایش مانده بود برگشت. صدای آرامی به گوش رسید. «به همین سادگی. حالا گوش کنید.»