سهیل آقایانی

گرمای احساسات خام

سهیل آقایانی
raw warm feeling
در یک شب سرد پاییزی، در یک کافه کوچک و دنج، صدای ضعیف باران به شیشه‌های پنجره می‌خورد. بوی قهوه تلخ و شیرین در هوا می‌پیچد و نور ملایم شمع‌های کوچک روی میزها، فضایی آرام و نیمه‌تاریک را ایجاد کرده است. موسیقی ملایم در پس‌زمینه جریان دارد؛ یک آهنگ جاز آرام، مثل همراهی با جریان افکار درون ذهن. در یکی از گوشه‌های این کافه، یک مرد تنها نشسته، نیم‌نگاهی به لیوان قهوه‌ی نیمه‌خالی‌اش دارد. او از روزها و هفته‌ها خسته است، نه به خاطر فشار کار یا زندگی، بلکه از آن چیزی که درونش سال‌ها او را به سمت دور شدن از دیگران کشانده است.
نگاه عمیقی به لیوان قهوه‌اش می‌اندازد و ناگهان شروع به حرف زدن می‌کند؛ انگار که خودش هم از چیزی که در درونش مانده به ستوه آمده. می‌گوید:«اوه... دوست من. نمی‌دونم چقدر این جمله رو شنیده باشی. شاید بارها، شاید هرگز. اما بزار باز از این بگم که چقدر از اطرافیانم فراری هستم. می‌دونی، همیشه زمانی که یه رابطه، هر نوعی که باشه – کاری، دوستانه یا حتی عاشقانه – شروع می‌شه، به نظر میاد شخصیت‌هامون بهم نزدیک هستن، حداقل در ابتدا اینطور به نظر میاد. ما همه اون رابطه رو به واسطه این هم‌پوشانی‌ها پیش می‌بریم، ولی بعد چی می‌شه؟ بعدش، انگار کم‌کم شروع می‌کنیم به چکش‌کاری این شخصیت‌ها، این خودها. این یعنی، من شروع می‌کنم خودم رو متناسب با هر شخص تغییر بدم. و این از همون اول سرنوشتی داره: نمی‌تونی انتظار داشته باشی که من پیش همه یکسان باشم. نه نه... این یک اشتباه مهلکه. بعضی‌ها می‌گن این یعنی من یک دزد هستم. یه دزد هویت، یا شاید دروغگو. بعضی‌ها هم ممکنه بگن من آدم دو رو هستم. شاید در نگاه اول به نظر بیاد حق دارن، ولی بذار بگم که... مردم عاشق این چیزا هستن، حتی اگه خودشون به زبون نیارن. اگه شک داری، فقط کافیه نگاهی به سیاست‌مدارا بندازی. همین وجودشون دلیلیه بر اثبات حرفم. اما حالا تو... توی این کافه نشستی، به عنوان یه دوست اومدی پیشم و داری می‌گی که من توی این رابطه ناامیدت کردم. چرا؟ چون متوجه شدی که چیزی رو ازت پنهون کردم؟»
مکثی می‌کند. به شمع روی میز خیره می‌شود، انگار که دنبال پاسخی می‌گردد که در ته فنجان قهوه‌اش پیدا نمی‌شود. آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد:«می‌دونی... همه ما چیزایی داریم که نمی‌تونیم با بقیه در میون بذاریم. گاهی نه به خاطر اینکه نمی‌خوایم، بلکه به خاطر اینکه خودمون هم ازش فراری هستیم. شاید، شاید این فاصله‌ای که بینمون ایجاد شده، تنها بخشی از یه مکانیسم دفاعیه. ما نمی‌خوایم آسیب ببینیم، ولی در عین حال، نمی‌خوایم کسی رو هم از دست بدیم. منم همینه. پنهانکاری‌هام همیشه از روی بدجنسی یا بی‌اعتمادی نیست، گاهی فقط تلاشی برای حفظ خودمه، برای اینکه کمتر آسیب ببینم...»
دستش را روی لیوان قهوه می‌گذارد، انگار که دنبال گرمایی از جنس امنیت است، اما آن گرما هرگز از جنس مایع درون لیوان نخواهد بود.