شنل قرمزی
سهیل آقایانیمادربزرگ روی صندلی چوبی کنار بخاری نشسته بود. عینکش را کمی بالا برد و با دقت به او نگاه کرد. گرگ سعی داشت ترسناک به نظر برسد. دندانهایش را نشان داد، پنجههایش را روی زمین کشید و صدایش را کلفت کرد. بااینحال، گوشهایش پایین افتاده بود و دمش بیقرار حرکت میکرد.
گرگ لحظهای ساکت ماند. انتظار داشت مادربزرگ بترسد، التماس کند یا دستکم جیغ بکشد. اما او بدون نگرانی فنجان چای خود را برداشت و جرعهای نوشید.
گرگ جلو رفت، ولی نتوانست دهانش را باز کند. چند بار دور مادربزرگ چرخید. سپس پارچهای از روی میز برداشت و آن را روی دستهای او گذاشت.
سپس او را به اتاق کوچکی در انتهای کلبه برد. در را بست، اما قفل نکرد. مادربزرگ چیزی نگفت. روی تخت نشست و صدای قدمهای گرگ را شنید که با عصبانیت در خانه راه میرفت. مدتی بعد صدای ضربهای به در آمد. گرگ پشت پنجره رفت. شنلقرمزی را دید که سبدی در دست داشت و مقابل در ایستاده بود. شال قرمزش از برف خیس شده بود. گرگ در را باز کرد.
گرگ راه را بست.«اول باید به یک سؤال جواب بدهی.»
گرگ سینهاش را جلو داد. «یا مرا دوست بدار، یا تو را خواهم پخت.» شنلقرمزی چند ثانیه به او خیره شد. «من تو را نمیشناسم.» گرگ گفت: «برای دوست داشتن لازم نیست کسی را بشناسی.» شنلقرمزی جواب داد:«پس چرا از من میخواهی تو را دوست داشته باشم؟» گرگ پاسخی نداشت. سرش را پایین انداخت، ولی سریع حالت ترسناک خود را دوباره به دست آورد. «تو هم زندانی هستی.» او سبد شنلقرمزی را گرفت و او را به همان اتاق برد. پارچهای دیگر روی دستهایش گذاشت و در را بست.
شنلقرمزی آرام پرسید: «مادربزرگ، دستهایمان بسته نیست.»
مادربزرگ گفت:«میدانم.»
«پس چرا فرار نمیکنیم؟»
مادربزرگ گوشش را به سمت در گرفت. «میخواهم بفهمم این گرگ چه میخواهد.» آن سوی در، گرگ مشغول آشپزی شد. هویج، پیاز، سیبزمینی و گیاهان خشک را داخل دیگ ریخت. سپس محتویات سبد شنلقرمزی را بررسی کرد. یک تکه نان، چند قارچ و شیشهای کوچک از ادویه در آن بود.ذگرگ همه را کنار اجاق چید. او زیر لب گفت:«کسی مرا دوست ندارد. دستکم باید غذای خوبی برایشان درست کنم.» بوی سوپ در کلبه پخش شد. شنلقرمزی و مادربزرگ آن را حس کردند، ولی چیزی نگفتند. شب فرارسید. باد میان درختان میپیچید و شاخهها به دیوار کلبه میخوردند. ناگهان صدای قدمهایی سنگین از بیرون شنیده شد. گرگ آشپزی را متوقف کرد. قدمها نزدیکتر شدند.ذسایه مردی از پشت پنجره گذشت. چیزی بلند و سنگین روی شانهاش بود. گرگ شعله چراغ را کم کرد. به طرف اتاق رفت، ولی پیش از رسیدن به آنجا، ضربهای محکم به در خورد. در با ضربه دوم ترک برداشت. گرگ عقب رفت. ضربه سوم در را شکست و مردی با تبری بزرگ وارد کلبه شد. لباسهایش از باران خیس بود و صورتش زیر کلاه پنهان شده بود. گرگ پرسید: «تو کی هستی؟» مرد پاسخی نداد. نگاهش روی دیگ سوپ ثابت ماند. سپس به طرف گرگ حمله کرد. گرگ به سمت پنجره دوید، ولی مرد راهش را بست. صدای برخورد تبر با زمین در کلبه پیچید. گرگ تعادلش را از دست داد و کنار اجاق افتاد. مرد تبر را دوباره بالا برد. ضربهای فرود آمد. چند قطره خون روی لبه دیگ ریخت. مرد پیکر گرگ را از زمین کشید و آن را به بیرون برد. سپس برگشت و با قاشق بزرگی سوپ را هم زد. او زیر لب گفت: «حالا طعم بهتری خواهد داشت.» کاسهای برداشت و آن را از سوپ پر کرد. پیش از آنکه اولین قاشق را بخورد، صدایی از میان درختان شنید. شبیه سوتی کوتاه بود. مرد کاسه را روی میز گذاشت، تبرش را برداشت و از کلبه بیرون رفت. چند دقیقه گذشت. شنلقرمزی چشمهایش را باز کرد. نمیدانست چه مدت خوابیده است. بوی سوپ تمام اتاق را پر کرده بود. مادربزرگ نیز بیدار شد. شنلقرمزی گفت: «فکر کنم گرگ رفته است.» پارچه را از روی دستانش کنار زد. مادربزرگ هم همین کار را کرد. سپس شنلقرمزی دستگیره در را پایین آورد. در بدون هیچ مقاومتی باز شد. آنها با احتیاط وارد اتاق اصلی شدند. دیگ روی اجاق میجوشید. دو کاسه روی میز قرار داشت. گرگ در کلبه نبود. شنلقرمزی اطراف را نگاه کرد. «اثری از درگیری نیست.» مادربزرگ کف زمین را بررسی کرد. هیچ خون، مو یا رد پنجهای دیده نمیشد. تنها در ورودی شکسته بود. شنلقرمزی گفت: «شاید گرگ هنگام فرار در را شکسته باشد.» مادربزرگ در شکسته را بلند کرد و آن را تا حد ممکن سر جای خود گذاشت. باد سرد از شکافها وارد خانه میشد. هر دو کنار اجاق نشستند. شنلقرمزی گفت:«شاید گرگ این غذا را برای ما درست کرده باشد.» مادربزرگ دیگ را هم زد. «پس نباید هدر برود.» آنها کاسهها را پر کردند و شروع به خوردن کردند. سوپ گرم، غلیظ و کمی شور بود. شنلقرمزی بعد از چند قاشق چیزی سفت زیر دندانش احساس کرد. آن را از دهانش بیرون آورد. تکهای کوچک و سیاه بود. شبیه نوک یک پنجه. او آن را زیر میز انداخت و چیزی نگفت. در همان لحظه صدای زوزهای از دوردست شنیده شد. مادربزرگ قاشق را متوقف کرد. «شنیدی؟» شنلقرمزی به در شکسته نگاه کرد. «فقط صدای باد بود.» بیرون کلبه، میان درختان، گرگ بیحرکت روی زمین افتاده بود. جای ضربهای عمیق روی گردنش دیده میشد، ولی هیچ خونی اطرافش نبود. چند قدم دورتر، مرد تبر به دست ایستاده بود. او به پنجره روشن کلبه نگاه کرد. سپس لبخند زد و آرام در تاریکی جنگل ناپدید شد.