سهیل آقایانی

برادر

سهیل آقایانی
+ اوه برادر... بالاخره خوش آمدی. فکر کنم بالاخره چیزی که ازت خواسته بودم رو برام آوردی. البته باید اعتراف کنم... یکم زودتر از چیزی که فکر می‌کردم برگشتی.
- به نام والدینمون... من دیگه لازم نیست به حرف تو گوش بدم. 
شمشیرش را بیرون می‌کشد و ادامه می‌دهد: «برادر بزرگ‌تر.»
+ داری من رو تهدید می‌کنی ... برادر کوچیکه؟
- خانوادمون درباره سرنوشتت تصمیم خواهند گرفت. 
برادر بزرگ‌تر با صدایی از خشم در جواب به او می‌گوید.
+ من خانواده تو هستم.
- هنوز نه.
+ پس این یک خیانته. [لبخند تهدید آمیزی می‌زند] مطمئنی که برای این رویارویی آماده‌ای؟
- من ازت واهمه‌ای ندارم. 
+ ای احمق... ترس تنها چیزی بود که تو رو زنده نگه می‌داشت.
- قدرت من دو برابر مقداری هست که دفعه قبل همدیگر رو دیدیم. 
برادر بزرگ می‌خندد اما نگهان میان خنده با حالتی جدی جواب می‌دهد: «خوبههههه... غرور بیشتر... شکست سنگین‌تر.»
+ اگر یادت رفته باشه باید بگم که این خودت تو بودی که بهم مبارزه کردن رو یاد دادی. [نوک شمشیرش را بالا می‌آورد به سمت صورت برادرش می‌گیرد] من همه حقه‌ها و روش‌های مبارزت رو می‌دونم. 
بار دیگر می‌خندد. اما اینبار ریز و کوتاه. «این همونجایی هست که اشتباه می‌کنی. من تمام چیزهایی که تو می‌دونی رو بهت یاد دادم. [شمع را با دستش خاموش می‌کند. اتاق در تاریکی غرق می‌شود و شمشیر را بیرون می‌کشد و آن را به آتش شومینه آغشته می‌کند] نه اون چیزی که من می‌دونم. من بیشتر از اون چیزی که یاد بگیری می‌دونم فراموش کردم.
+ برادر من مرده.
- تو برادر من بودی... من خیلی دوستت داشتم.
+ حقیقتا تو خودت رو گم کردی.
سپس به سوی هم یورش بردند و شمشیرهایشان را بر هم نواختند.