مرگ در فراموشی
سهیل آقایانی
نور کمرنگی از پنجره به داخل اتاق کوچک میتابید. صدای زمزمههایی از دوردست به گوش میرسید، اما در اینجا، در این اتاق، تنها سکوت حکمفرما بود. مردی در گوشهای از اتاق ایستاده بود، نگاهش به زمین دوخته شده و دستهایش را محکم به هم فشرده بود. او شروع به صحبت کرد، صدایش آرام اما پر از اندوه بود.
"مردم کی میمیرند؟" او پرسید، نگاهش را به سمت پنجره برگرداند، انگار که به دنبال پاسخی در آسمان تیره و تاریک میگشت. "آیا وقتی گلولهای از قلبشان عبور میکند؟ نه. آیا وقتی به بیماریای علاجناپذیر مبتلا میشوند؟ باز هم نه. یا شاید وقتی که سوپی از قارچی سمی مینوشند؟"
او مکثی کرد، انگار که میخواست وزن کلماتش را درک کنند.
"نه، مردم وقتی میمیرند که فراموش میشوند."
چشمانش از غم پر شده بود. او ادامه داد:
"بله، این است حقیقت تلخی که همه از آن فرار میکنند. مرگ واقعی زمانی اتفاق میافتد که دیگر هیچکس نام تو را به خاطر نمیآورد، وقتی که خاطراتت در غبار زمان محو میشوند. ما همگی فکر میکنیم که میتوانیم مرگ را با قدرت، ثروت، یا حتی علم دور نگه داریم. اما واقعیت این است که همه ما روزی فراموش خواهیم شد."
او سرش را پایین انداخت و آهی کشید.
"ما همه به نوعی به دنبال جاودانگی هستیم. اما آیا واقعاً جاودانگی در این دنیا وجود دارد؟ وقتی که دیگر هیچکس برایت اشکی نریزد، وقتی که هیچ خاطرهای از تو باقی نماند، آنگاه مرگ واقعی فرامیرسد."
او به سمت جمعیت نگاه کرد، چشمانش پر از درد و حقیقتی تلخ بود.
"آیا شما آمادهاید که روزی فراموش شوید؟ آیا میتوانید با این حقیقت زندگی کنید؟"
سکوتی سنگین بر اتاق حاکم شد. او دوباره به زمین نگاه کرد، گویی که جواب این سوالات را میدانست، اما هیچ امیدی برای فرار از آن نداشت.
"مرگ، نه در تیرهای اسلحه، نه در بیماریها، نه در زهرها. مرگ در فراموشی است. و این سرنوشت همه ماست."