چوب برفی
سهیل آقایانی
بوی چوب سوخته هنوز در هوا مانده بود؛ حتی با گذشت اینهمه زمان، حتی با وجود برفی که از سقف سوراخشدهی خانه آرام و بیصدا به داخل میریخت. او روی تنها صندلی سالمی که میان این ویرانه باقی مانده بود نشسته بود. دستانش را در جیب فرو برده و نگاهش را به نقطهای نامعلوم دوخته بود. انگار در این خانهی فراموششده، میان این دیوارهای سوخته و شکسته، تنها شنوندهی واقعی خودش بود.
«همیشه فکر میکردم شنوایی قوی داشتن یه موهبته. البته این چیزی بود که مادرم میگفت. همیشه میتونستم کوچکترین مکالمههاش رو بشنوم، حتی وقتی توی اتاقم بودم و اون در پذیرایی حرف میزد. به نظر میرسید چیز خوبی باشه، چیزی که باعث میشد بقیه تعجب کنن.
توی مدرسه، خیابون، هر جایی که میرفتم، انگار یه دستگاه شنود نامرئی داشتم. حرفهایی رو میشنیدم که قرار نبود بشنوم. دوستام این رو جالب میدونستن. بعضیها فکر میکردن یه استعداد خاص دارم، چیزی شبیه قدرتهای قهرمانهای کمیک.
اما هیچکس نگفت که زیاد شنیدن میتونه خطرناک باشه. هیچکس نگفت که بعضی صداها میتونن آدم رو از درون خراب کنن.
هیچکس نگفت گوش دادن زیاد، شبیه ضربه زدن چکش روی یک الواره. در ظاهر اتفاقی نمیافته، اما هر ضربه، هر صدا، یه فشار نامرئی داخل چوب باقی میذاره. چیزی که دیده نمیشه، اما همیشه وجود داره.
بعد از مدتی، همون فشار باعث میشه چوب ترک بخوره. بعد ترکها بزرگتر میشن و تبدیل به شکافهایی میشن که حتی قویترین چسبها هم نمیتونن دوباره به هم وصلشون کنن.
و بعضی وقتها، ماجرا از این هم بدتر میشه. چوب ممکنه بسوزه. از درون تبدیل به خاکستر بشه. ذهن آدم هم میتونه همین مسیر رو طی کنه.»
او لحظهای سکوت کرد. صدای باد از میان دیوارهای شکسته خانه عبور میکرد.
«برای من، این شنیدنهای بیوقفه، این صداهایی که نمیخواستم بشنوم ولی همیشه به من میرسیدن، تبدیل به یه سم شدن. سمی که با حافظهی بلندمدتم ترکیب شد.
ذهنم تبدیل شد به یه محلول کشنده.
و بعد، چیزی که در تاریکترین بخش وجودم پنهان بود، بیدار شد. هیولایی که شاید همیشه اونجا بود، اما تا اون روز چیزی نداشت که ازش تغذیه کنه.
وقتی کسی اون رو ببینه، احتمالاً آخرین چیزیه که توی زندگیش میبینه.»
او کمی سرش را پایین انداخت.
«البته همیشه یه راه فرار وجود داره. بعضیها ترجیح میدن همهچیز رو توی خودشون نگه دارن. حرف نزنن. وانمود کنن مشکلی نیست.
من سعی کردم متفاوت باشم. سعی کردم با آدمهایی که دوستشون دارم حرف بزنم. چیزهایی که توی ذهنم بود رو بیرون بریزم.
شاید همین باعث شد هنوز اینجا باشم. نه اینکه توی کوچههای این شهر راه برم و دنبال نفر بعدی بگردم.
اما مشکل اینجاست که بعضی صداها، بعضی جملهها، حتی وقتی فکر میکنی فراموششون کردی، از بین نمیرن. اونا داخل آدم حک میشن.
اول فکر میکنی مهم نیست. فکر میکنی اثرشون کم شده. اما وقتی به اندازه کافی به چوب ضربه بزنی، بالاخره یه روز، یه لحظه، یه کلمهی خاص باعث میشه تمام ترکها همزمان باز بشن.
و همهچیز فرو بریزه.
اون لحظه، چیزی که سالها هیولا رو مهار کرده بود، بالاخره از بین میره.
بعدش چی میشه؟
سؤال خوبیه.
احتمالاً اون لحظه، بهترین زمان برای کشیدن ماشه خواهد بود.»
او از روی صندلی بلند شد. دستانش را از جیب بیرون آورد و با کف کفشش برفهای روی زمین را کنار زد.
خانه همچنان ساکت بود. دیوارها هنوز سیاه بودند و سقف همچنان ویران مانده بود. برف از شکافها آرام پایین میریخت، بیتوجه به اینکه اینجا زمانی خانهای بوده، یا شاید زمانی انسانی میان این دیوارها ایستاده و به پایان چیزی فکر کرده بود.
باد ناگهان شدت گرفت. درختان بیرون تکان خوردند و سایههایشان روی زمین لرزیدند. خانه از سرما به خود لرزید.
مرد لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر برای خودش بود تا برای دنیای بیرون.
سپس بدون عجله از در عبور کرد و در تاریکی فرو رفت.
برف همچنان از سقف سوراخشدهی خانه پایین میریخت. اما این بار، میان صدای باد، انگار صدای دیگری هم شنیده میشد.
صدایی شبیه عجز و نالهی یک زن.
یا شاید فقط توهمی بود که این خانه برای خودش ساخته بود.